دربی سیاسی است
کد خبر: ۳۷۱۷۲۸
| | 4887 بازدید
ستارههاي سرخابي در گفت و گو با«حاشيه» از دلايل بي روح بودن دربيهاي چند ساله اخير ميگويند
قبل از شروع دربی در رختکن یا هتل چه حرفهایی زده میشد؟ از طرف مربی یا فدراسیون یا…
بهروز: دیالوگهای تکراری. مثلا: این بازی هم مثل بقیه بازیها سه امتیاز دارد و… یا صحبتهایی مشابه اینها. البته همه این حرفها الکی بود و ما هم میدانستیم. همه ما میدانستیم که این بازی با بازیهای دیگر اتفاقا خیلی فرق دارد، برای همه. بازیکن اگر خوب بازی کند، تیم ملی اش را میتواند بیمه کند. مربی اگر برنده دربی باشد، ماندگاری اش در باشگاه تضمین میشود. مدیر باشگاه صندلی اش قرصتر میشود. خلاصه که برای همه برد دربی خیلی مهم بود و هنوز هم البته هست.
پس اینکه میگفتند این بازی هم مثل بقیه بازیهاست، حرفی مسخره و خنده دار بود. از مدیرعامل تا تدارکات این بازی دربی جنبه حیاتی دارد چون اگر مدیرعامل عوض شود، تدارکاتچی تیم هم عوض میشود. من اولین دربیای که حضور داشتم سال ۷۳ بود، همان دربیای که دعوا شد. تا سال ۸۶ به جز دو، سه دربی بقیه را بازی کردم. مثلا همان بازیای که اکبرپور به ما گل زد، من چهار ماه محروم بودم. یک بازی دیگر هم بود که علی آقا من را بازی نداد. یک سال هم رفتم پاس.
بعد از این دعواها و… دربیها به سمت دربیهای بی بو و بی خاصیت و اکثرا مساوی پیش رفت. قبل از بازی به شما حرفی زده میشد که مثلا این بازی مساوی شود یا…؟
مهدی: فکر میکنم از ۲۰۰۵ ۲۰۰۴ که تیم ملی به جام جهانی رفت، دربی حساسیتش کم شد و بعد از آن به قولی دیگر هیجانهای لازم را نداشت. فقط استقلال و پرسپولیس هم مشمول این قضیه نبودند. کلا فوتبال ما دچار چنین مسالهای شد. تا قبل از این حتی بازیهایی مثل پرسپولیس و هما یا استقلال و فجرسپاسی و خیلی بازیهای دیگر هم حساس و جذاب بودند. شاید بخشی از آن به این دلیل است که فوتبال ما هم مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی به شدت ماشینی شد. همانقدر که معرفتها و محبتهای امروزی ماشینی شده اند، فوتبال ما هم ماشینی و بی روح شده است.
بهروز: من فکر میکنم اوج تنش، حساسیت و درگیری دهه ۷۰ اتفاق افتاد. سال ۷۳ هم تماشاگران ریختند توی زمین که نتیجه سه بر صفر به نفع استقلال تعیین شد. سال ۸۰ درگیری پرویز برومند و پایان رافت و درگیریهای این شکلی. بعد از آن برخوردهای شدیدی شد. حتی از سطح فدراسیون فوتبال هم فراتر رفت. از جاهای دیگری آمدند و نظارت داشتند؛ به نوعی به روند دربیها. حتی یکی، دو شب هم محمدنوازی و حمید استیلی، پرویز برومند و… اوین خوابیدند. بعد از آن هیجان دربیها کمتر شد چون بالاخره آن اتفاقهایی که در دهه ۷۰ افتاد، دربی به سمت آرامش و فضای کم تشنج پیش رفت تا به جایی رسید که شما میگویید. به نظر من دو باشگاه و خود سیاست فوتبال دوست داشتند که بازیها مساوی شود.
یعنی از بالا فشار میآوردند؟
پژمان: آدمهای سیّاس یا آدمهایی که به نوعی زرنگ هستند و هیچوقت رو بازی نمیکنند. مخصوصا در مقولهای به اسم فوتبال که مساله فقط نتیجه است و تغییردادن آن خیلی کار عجیب وسختی نیست. اگر بخواهند کاری کنند از کانال بازیکنان این کار را انجام نمیدهند چون بازیکن عضوی از جامعه است که ترجیح میدهند با او وارد این بازی نشوند. من نمیتوانم قبول کنم که یک بازیکن چنین هدفی را محقق کند برای یک سیاست از پیش تعیین شده. من نظرم این است که قدرت سیاست خیلی بیشتر از این است که با یک نتیجه بخواهد اتفاقی بیفتد. چه کار مثلا میخواهند بکنند؟ فوقش چندتا صندلی بشکنند.
مهدی: حساسیتهای حراست سازمان تربیتبدنی بعد از بازی ۷۳ که آن درگیریها اتفاق افتاد، زیاد شد. البته درست هم نبود این درگیریها به نظر من. حداقل حرفهای نبود. من اعتقاد دارم تا وقتی که توپ از حرکت نایستاده باید محکم بازی کرد. بعد از این اتفاقات قبل از دربی از هر تیمی سه، چهار نفر را که فکر میکردند ممکن است توی بازی حساسیت زا بشوند را میآوردند و توجیه شان میکردند. البته من یادم نیست که برگه، تعهد و امضایی در کار بود یا نه. شفاهی بود.
مثلا همین که میگفتند تکل خطرناک نروید، فحش ندهید یا کاری نکنید که تماشاچی تهییج شود. بیشتر میخواستند مواظب باشیم که باعث تشنج ورزشگاه نشویم که خون از دماغ کسی نیاید.سیاست از اول در فوتبال ما بود. درواقع وقتی یک مدیر سیاسی مدیرعامل یک تیم میشود، طبیعی است که آن تیم و آن فوتبال به سمت سیاسی شدن میرود. من راپیدوین که بودم، مدیرعامل باشگاه یک وزیر بازنشسته بود که البته من چندبار بیشتر ندیدمش. اما این وزیر از سه مدیر ورزشی و فنی در باشگاهش استفاده میکرد که کارهای مربوط به قراردادها و… را آنها انجام میدادند و خودش اصلا در این مسائل ورود نمیکرد. درواقع مدیرعامل فقط نفوذ و قدرتش را در اختیار مدیران ورزشی اش قرار میداد تا بتوانند در کنار هم به صورت تیمی به باشگاه کمک کنند.
مثلا درباره بازی با بحرین با هر کسی حرف میزنیم…
پژمان: درباره بازی با بحرین هیچ کس حرف نزد تا روزی که من حرف زدم. روز بازی ما برای غذا خوردن از هتل بیرون رفتیم. برای من تعجبآور بود که روز بازی تیم ملی هیچوقت از هتل بیرون نمیآمد. رفتیم بیرون و بعد همه شروع کردند به مصاحبه کردن و فردای همان روز هم سفیر گفت اینها مهمان ما نبودند و اتفاقات عجیب وغریب و از این دست.
در هر صورت آن بازی خیلی نرمال نبود اما درباره بازیهای استقلال – پرسپولیس وضع طور دیگری بود. بیشترین چیزی که من دیدم، آن بود که یک روز سه، چهارنفر قبل از بازی ما را آوردند لابی هتل و چندتا امضا از ما گرفتند که مثلا تشویش اذهان عمومی نکنیم، تماشاچی را تهییج نکنیم و حرفهایی از این قبیل.
به نوعی یعنی بی شر بازی را تمام کنید؟
پژمان: ببین منظور آنها این نیست که مثلا تکل نزنید یا… نه. منظورشان این بود که مثلا درگیر نشوید یا سینه به سینه هم قرار نگیرید و فحش ندهید ولی اینکه بازی مساوی شود، نه به من نگفتند و اگر گفته بودند، ترسی نداشتم که اینجا مطرح کنم. برای همین من باورم این نیست که بخواهند بازی را مساوی کنند.
از طرف حراست سازمان تربیتبدنی میآمدند و نکتههایی را میگفتند. خیلی چیز مخفیای نبود. شما این را هم در نظر داشته باش که در بازی بارسا و رئال اگر یکی از این دو تیم شش تایی هم بشود هیچ تماشاگری صندلی نمیشکند یا شیشه اتوبوس را. ما همه چیز را باید با کشور خودمان بسنجیم نه اینکه با فوتبال و شرایط استاندارد روز دنیا. اگر استادیوم مال خودت باشد و شماره صندلی متعلق به تو، دلت نمیآید که صندلی خودت را بشکنی ولی به قول شما تماشاچی ما وقتی به استادیوم میرود واقعا وضعی که با آن روبهرو میشود، دل آدم را میسوزاند.
من وقتی شیرهای آب خوری را میبینم، حالم از ایرانی بودنم به هم میخورد. من که یکی از خصوصیات مشخصم وطنپرستی است و واقعا شرمم میآید از وضعیتی که میبینم. مگر چقدر کار دارد آقایان چندتا سکوی سیمانی درست کنند و چند شیر آب درست و حسابی؟ چقدر مگر وقت گیر است؟ من فکر میکنم بعضی چیزها واقعا به عمد اتفاق میافتد. میخواهند مردم ورزشگاه نیایند.
این چیزهایی که من میگویم خیلی پیش پا افتاده است. همین چیزهای پیش پا افتاده ولی من را به این نتیجه میرساند که انگار بعضیها واقعا دوست دارند مردم تحت فشار باشند برای دیدن یک بازی فوتبال و ترجیح بدهند که به ورزشگاه نیایند. یا بعد مسافت و مشکلاتی که برای رسیدن به استادیوم هست. به عنوان مثال در پاریس به سادهترین و انسانیترین شکل به استادیوم میرسی و لذت میبری و با حال خوب هم برمی گردی خانهات. اما شما فکر کن یک نفر از محلههای سابق ما مثل پیروزی بخواهد برود استادیوم.
کیفیت بازیها چرا اینقدر بد است؟ فکر میکنم ریشههایی را که پژمان گفت، بی تاثیر نیست.
بهروز: آقا پژمان به بخشی از آن اشاره کرد. کیفیت بازیها را که اصلا حرفش را نزنید. کسانی که هنوز میروند دربی را ببینند واقعا خیلی عاشقند. من توی خانه نگاه میکنم ولی هیچ جذابیتی توی این فوتبال وجود ندارد. من نمیخواهم بگویم زمان ما فلان و بهمان ولی واقعا یک بخشهایی اش قابل انکار نیست. شما فکر کنید وقتی احمد عابدزاده وارد زمین میشد، ۵۰ هزار نفر یک صدا احمد را تشویق میکردند و شما میفهمیدی که عابدزاده وارد شده است یا کریم باقری یا علی کریمی. ستاره داشتیم. هر تیمی ستاره داشت. از فولاد بگیرید تا فجر سپاسی. الان چی دارد فوتبال ما؟ هیچی ندارد. من الان به شما قول میدهم استقلالیها مثلا قلعه نویی و فتحالله زاده، آرزویشان این است که کسی مثل فرهاد مجیدی بیاید و بازی کند. این شاید خوشایند باشد اما واقعا تاسفبار است.
مهدی: ۱۰ سال پیش مربی پرسپولیس پروین بود و مربی استقلال پورحیدری. مگر کسی جرات داشت با یک باخت اینها را کنار بگذارد؟ الان اما مربی با یک باخت در دربی سریع کنار گذاشته میشود. حتی امیر قلعه نویی هم در استقلال از یک حاشیه امنیت صددرصدی در دربیها برخوردار نیست.
خب طبیعی است که مربی هم خیلی تمایل ندارد صندلی اش را به خطر بیندازد. درواقع این مربی است که روح و روان بازیکن خود را در دست دارد و میتواند شرایط تیم را رقم بزند. وقتی مربی بترسد، معلوم است که بازی بی روح میشود.
بعضی مدیرعاملها میگویند چون ما ۱۵ میلیارد خرج کردهایم و فلان تیم پنج میلیارد، پس حق ماست که قهرمان بشویم. خب اگر اینطور است که رئال مادرید باید هر سال قهرمان شود. این مساله فقط به تیمهای بالای جدول برنمی گردد. تیمهای پایین جدول هم دست به تعویض مربی شان بد نیست. این منطق فوتبال نیست. ما باید فرهنگ صبر و تحمل را در فوتبال یاد بگیریم و به بازیکنان مان و درنهایت به طرفداران مان هم یاد بدهیم. بالاخره باید این نکته را درک کنیم که در فوتبال هیچ تضمینی وجود ندارد.
به نظر شما چرا نمیگذارند باشگاهها سهام شان بین مردم تقسیم شود و بگذارند واقعا به دور از شعار مردمی باشد و دست مردم؟
بهروز: اگر این کار را بکنند «نون دونی» خیلیها درش تخته میشود. من واضح میگویم خودشان هم میدانند. پرسپولیس و فدراسیون پولی توی جیب من نمیگذارد که بخواهم از حرف زدن بترسم. حرفم را رک میگویم. یکسری آدمها هستند که اصلا دل نمیکنند از تیمهای بزرگ. من پرسپولیس را میگویم که تیم خود من است. هر مدیرعاملی میآید، یکسری آقایان پایه ثابت باشگاه هستند. هر مربیای میآید اینها همچنان هستند.
زمانی آدم پیش خودش میگوید نکند فقط اینها برای پرسپولیس بازی کرده اند و بقیه هیچ. من میگویم آقای «حمید استیلی» شما مربی این تیم بودهای و بعد کنار گذاشته شدی. الان از پرسپولیس چه میخواهی که هر وقت آدم میآید باشگاه، تو در حال بالا و پایین رفتن از پلههایی. اگر استیلی بازی کرده، خب من هم بازی کردهام. چرا نمیگذارید یکسری نیروی جوان و آدمهای قویتری بیایند. بعضیها یک حصار بی خود دور پرسپولیس کشیده اند و شده اند فیلتر برای اینکه کسی که بخواهد مدیرعامل را ببیند از توری آنها رد شود. آخر اینکه نشد کار. مثلا همین کانون پیشکسوتان که حالا شده است شرکت، اینچه نفعی داشته برای پیشکسوت.
۳۰۰ هزارتومان حقوق ثابت ماهانه نفعش بوده.
بهروز: خب این پول را به چه کسانی داده اند؟ به همان کسانی که در دایره خودشان بوده اند. اگر این را درست کرده اید، پس چرا سعید شیرینی مدیرعامل آن است؟ مگر سعید شیرینی پیشکسوت پرسپولیس است؟ آن چیزی که شما میگویید پرسپولیس و استقلال به معنای واقعی مردمی شوند، همین آقایان نمیگذارند چون برخلاف منافع شان است. اینها نمیتوانند دل بکنند از پرسپولیس.
حاشیههای آن زمان چه جذابیتهایی داشت واقعا. نوستالژی انرژیهای ما فکر کنم در آن بازیها متوقف شد. فوتبال بود واقعا. بهروز رهبری فرد با آن شکل و شمایل و آستینهای بالازده بالا میآمد. جوری که انگار وارد زمین دعوا میشدند، البته دعوایی که از سر تعصب واقعی بود. یک دقیقه اش هم یک دقیقه بود. تعویض کرمانی مقام و لباس پاره کردنش و… واقعا انگار یک شوروهیجان دیگری بود.
پژمان: من همیشه این را گفتهام که ما یاغیهای جذابی داشتیم. امروز که اصلا یاغی نداریم چون یاغی باید از نظر مردم اول مقبولیت فنی داشته باشد. شما تا ستاره نباشی، هر کاری هم که انجام بدهی، جذاب نمیشوی. همان زمان هم یک بازیکن ذخیره هرکاری هم که میکرد، جذابیت نداشت. یکسری شخصیتها هم خب واقعا خاص هستند. مثلا مجتبی محرمی انگار به دنیا آمده بود تا فقط فوتبالیست باشد. برای این به دنیا آمده بودند. همه چیز معنی دیگری داشت.
این آدمها باعث شلوغی استادیوم میشدند. من دهه ۶۰ را نسل بهترین بازیکنان فوتبال میدانم. اینها یاغیهای جذابی بودند. حتی اگر بی ادب هم بودند که نبودند، داخل زمین بود و بیرون زمین معرفتهایی داشتند نسبت به یکدیگر که امروز اصلا خبری از آن شکل و شمایل معرفتی را نمیتوانی پیدا کنی.
زیروروی این آدمها یکی بود. اینطور نبود که چند رو و ظاهر داشته باشند. به عنوان مثال چرا من و خیلیهای دیگر علی پروین را دوست داریم و اینقدر محبوب است؟ چون خودش است. هیچوقت نمیخواهد طور دیگری باشد. مردم هم به خاطر همین پروین را دوست دارند. مجتبی محرمی همان بود و هنوز هم همان است و خیلیهای دیگر. این شخصیتها ساختگی نیستند. از همه نظر خوب بودند. پیوس را داشتیم که آدم ساکتی بود و مردم هم دوستش داشتند و از آن طرف هم مجتبی و مرتضی را با یکجور تیپ شخصیتی دیگر. الان اما هیچ چیزی سر جای خودش نیست.
فلان بازیکن نه جایگاه فنی درست و حسابیای دارد و نه از نظر اخلاقی شخصیت آنچنانی اما همیشه مصاحبههایش به راه است و سعی میکند جنجالی باشد ولی مردم دوستش ندارند. آن نسل آدمهایی بودند که پرخاشگری داشتند و حاشیه هم ایجاد میکردند اما قهرمانی میآوردند و تعصبهای عجیب وغریبی داشتند، آن هم با آن پولهای کمی که آن زمان میگرفتند. این هم نتیجه فوتبال مان است. اگر ما صعود کردیم فقط به خاطر درایت کی روش بود.
واقعا بیرون زمین هم دوست بودید یا نه، با هم توی حاشیه بودید؟
پژمان: نه واقعا دوست بودیم. شاید خیلی شبها اصلا کنار هم میخوابیدیم، حتی شاید روزهای قبل از بازی. عابدزاده آن زمان با محرمی دوست بود و کل کلهای عجیب وغریبی هم با هم داشتند که اینجا نمیشود گفت. اینقدر این دوستیها و این کل کلها بامزه بود که واقعا بعید میدانم تکرارشدنی باشد. جذاب بودند. من طرفدار عابدزاده بودم. همین الان هم که رابطهای با هم نداریم، هروقت هم که میبینمش، احساس میکنم عاشقش هستم هنوز؛
چون ستاره بود. اما دیگر ستاره به آن شکل نداریم. البته یکی از دلایلش هم این بود که اینقدر رسانه و … نبود. همه خیلی دور از دسترس مردم بودند. مثل امروز مطبوعات سرک به زندگی شخصی و خصوصی هنرمندان زدند.
مهدی: من با محمود شافعی خیلی رفیق بودم. یادم میآید یک شب قبل از دربی هم خانه محمود بودم و مادرش شام درست کرده بود. در دربی هم من یک تکل خیلی بد از پشت به او زدم ولی نفهمید کی این تکل را روی او زده. من هم به روی خودم نیاوردم. ولی محمود گیر داد که باید بفهمم این فلان فلان شده کی بود. خلاصه رفت فیلم را پیدا کرد و دید و فهمید که منم. چند روز بعد هم به من زنگ زد و کلی لیچار بار من کرد و موضوع به همین خندهداری تمام شد و رفت پی کارش. ما خیلی با هم رفیق بودیم.
اگر پولهایی که امروز خرج بازیکنان میشود برای شما هم خرج میشد، باز هم همینطور از تعصب و یاغیگری حرف میزدید یا بیشتر فکر ساقهایتان بودید؟
بهروز: من یادم میآید داوود فنایی روبه روی استقلال ۹۰ دقیقه با پای شکسته بازی کرد و تنها کسی هم که نمیدانست علی آقا بود. گفت به علی آقا نگویید چون اجازه نمیدهد بازی کنم. پول نبود. به قول پژمان دهه شصتیها بهترینهای فوتبال ایران بودند. اصلا به پول فکر نمیکردند. ما فقط میرفتیم که ببریم. اصلا پاداش نگرفتیم. ما قهرمان لیگ برتر شدیم با بردی که توی آخرین بازی روبه روی ملوان به دست آوردیم.
فکر میکنید پاداش ما چی بود؟ علی آقا آمد توی رختکن و گفت: «فلان فلان شدهها شما اسم تان را تریلی نمیتواند بکشد آن وقت باید بگذارید بازی آخر قهرمان شوید؟ » آخرش هم گفت: «به آنهایی که بخواهیم در تیم بمانند، زنگ میزنیم و بقیه هم بروند دنبال تیم بگردند. صلوات بفرستید» و همین. قهرمان لیگ برتر شده بودیم اما اگر این پولها را به ما هم میدادند شاید میگفتم نه. من که از این پا نان میخورم، چرا بگذارم جلو پای کسی دیگر. ما آن زمان واقعا هیچی نداشتیم. یادم میآید چون من اکثرا با مهدی بودم برای نهار جیب مان را میریختیم روی هم و در مقابل امروزیها واقعا وضع جیب مان شرمآور بود. بیشتر از پنج هزار تومان نمیشد که میرفتیم سوسیس میخوردیم.
واقعا؟
بهروز: به ابوالفضل. من فکر میکنم با پولهایی که امروز خیلی از بازیکنها دارند باید به پرسپولیس کمک هم بکنند. نمیدانم چرا اینقدر طاقت شان کم است، اگر جای ما بودند چه میکردند.
آخرین قراردادتان چقدر بود؟
بهروز: من ۹۰ تومان بود که ۱۳ تومانش را فقط گرفتم.
پژمان: آخرین قرارداد من ۴۰ تومان بود.
بهروز: آقا پژمان وضع تو خیلی خوب بودهها.
یکی از دربیها هم گل اول را از روی نقطه پنالتی تو زدی و گل مساوی را هاشمی نسب در اولین دربی اش در لباس استقلال مهدی زد که کلی غوغا کرد. رو دست خوردید وقتی پورحیدری، هاشمی نسب را خط حمله گذاشت؟
بهروز: نه، اتفاقا مهدی به من زنگ زد و گفت قبل از بازی. قشنگ یادم هست. من به علی آقا گفتم که پورحیدری، مهدی را گذاشته فوروارد، گفت جدی؟ گفتم خودش به من گفت. همین کار پورحیدری هم اشتباه بود. مهدی فوروارد نبود. علی آقا وقتی عقب بودیم، مهدی را میکشید جلو که سرزنی کند. جابه جایی هاشمی نسب هم چه سروصدایی کرد آن زمان. الان تیمها برای هم حالت الف و ب پیدا کرده اند. همینطوری جابه جا میشوند چون مردم زیاد برایشان مهم نیست. نه به این خاطر که ما حرفهای شدهایم یا…
پژمان: به حرفهای شدن ربطی ندارد. همه جای دنیا همینطوری است که وقتی مثلا یک بازیکن از بارسا به رئال میرود خیلی حساسیتبرانگیز است. محبوبیت و ستاره بودن از نظرهایی که گفتم خیلی مهم است.
بهروز: من هم دقیقا همینطوری فکر میکنم. آن زمان بازیکنان استقلال -پرسپولیس خیلی سابقههای خوبی در تیم داشتند. از سه تا پنج سال سابقه داشتند. الان نه، یک سال هستند و شاید سال دیگر بروند. پیراهنها راحت عوض میشوند. به من هم پیشنهاد شد که بروم. زمزمه اش هم مطبوعاتی شد. حتی رفتم دفتر آقای جویباری، خیابان خواجه عبدالله. به من گفت به مهدی هاشمی نسب ۱۰۰ دادیم و به تو ۱۲۰ میدهیم. بعد فکر کردم و گفتم که من حوصله و اعصاب فحش خوردن ندارم. مهدی داشت. اما الان فکر میکنم کار درست را مهدی کرد چون در جمع ما تنها کسی که اجارهنشین نیست و از خودش خانه دارد، مهدی است. ما پرسپولیسیهای افراطیای بودیم. خود من نه خوب بودم و نه بد.
مهدی: آن زمان حساسیتها و تعصبها طور دیگری بود. هنوز هم خیلی از آن بازیکنها تعصبات خاص خودشان را حفظ کرده اند. من هنوز به خودم جرات نمیدهم که لباس قرمز بپوشم یا ماشین قرمز بخرم. آن وقتها هم مگر کسی جرات داشت از این کارها بکند؟ الان اما همه اش الکی است و پول تعیین کنندهترین مساله ممکن. وقتی میگوییم ما از زمین خاکی و کوچه شروع کردیم، الکی نیست. توی کوچه فوتبال بازی کردن خیلی چیزها را به ما یاد داد؛ پرقدرت بازی کردن و قوی بودن و البته با معرفت بودن. الان یک زمین میگیرند به اسم مدرسه فوتبال و ۷۰-۶۰ تا بچه را میریزند توی این زمین و آخرش هم هیچ.
پس اینطور که شما گفتید فوتبال ما هم درگیر سیاست است.
پژمان: همه چیزمان درگیر سیاست است. پول که آمد توی فوتبال، فوتبال هم به نوعی سیاسی شد. آن زمان اینقدر گرفتاریهای جامعه در حوزههای دیگر زیاد بود که فوتبال خیلی به چشم نمیآمد. پول را که یک پیشکسوت ورزشی نمیآورد. بالاخره یک آدمی این پول را میآورد که به نوعی با سیاست درگیر است و به یک جاهایی وابسته. فوتبال به خاطر درگیری بازیکنها با هم که سیاسی نمیشود.
بهروز: اگر درگیر سیاست نبود، آقای رویانیان در پرسپولیس چه میکند؟
خب برلوسکونی هم چهره سیاسی بود.
پژمان: البته من رویانیان را به خیلی از مدیران پرسپولیس ترجیح میدهم. یکسری تفکرات رویانیان به پرسپولیس کمک کرد. من به عنوان پژمان جمشیدی واقعا توقعی از پرسپولیس ندارم.
بهروز: خیلیها میگویند پرسپولیس با رویانیان به همه امکانات رسید و فلان و بهمان. ولی من میگویم امیدوارم وقتی از پرسپولیس میرود همه چیز را با خودش نبرد. حداقل حساب و کتابهایش را صاف کند و بدهی نداشته باشد. فعلا که ۶۰ میلیارد بدهی دارد. مگر میشود با وام گرفتن از این بانک و آن بانک تیمداری کرد؟ با هشت میلیارد بدهی تیم را تحویل گرفت و این وضعی است که پیش آمده. فتحالله زاده یک خوبیای که دارد، همیشه مینالد. وقتی مینالد کسی هم زیاد به کارش کاری ندارند. رویانیان خیلی عشق شهرت دارد. هی میگوید من فلان کار را کردم، بهمان کار را کردم. من حق دارم بپرسم که نتیجه از این طرف و آن طرف پول جورکردن به کجا میرسد؟
پژمان: من در مقام مقایسه حرف میزنم وگرنه اصلا علاقهای ندارم که از کسی دفاع بی جا کنم. اولین کسی هم هستم که بعد از جشن پرسپولیس با تلویزیون مصاحبه کردم و تند هم مصاحبه کردم. یکسری کارهایی رویانیان انجام داده که من به عنوان یک پیشکسوت از آنها راضی هستم. من که دنبال پست و مقامی نیستم که این حرفها را میزنم.
بهروز: پژمان! پرسپولیس مگر ۵۰ ساله شده که جشن برایش گرفته؟ چون میخواهد برود دیگر. یا مساله تقدیر از بازیکنانی که داشت. من میگویم چرا باید برای مهدی مهدوی کیا بازی خداحافظی بگیرند؟ مهدوی کیا چه افتخاری برای پرسپولیس به دست آورده؟ دو سال برای پرسپولیس بازی کرده. خیلیها جلوتر از مهدوی کیا بودند برای تقدیر و مراسم خداحافظی. من میگویم اینها شوهای رویانیان است وگرنه دلش برای هیچ کس نسوخته است.
کمتر کسی است که بهروز رهبری فرد را با آن آستینهای تازده تا بالا یادش نیاید یا پژمان جمشیدی را که راست بازی میکرد و رفت و برگشتی بود. یاغیهایی بودند برای خودشان. بهروز میگوید: « من نمیدانم چرا این روزها وقتی بازیکنان توی دربی گل میزنند، میروند سمت مربیها. اصلا ما از این اخلاقها نداشتیم.» پژمان که به نوعی زندگی فوتبالی اش را داد به دست فیلم «پژمان» و صادقانه از گرفتاریهای یک بازیکن فوتبال گفت.
دربی جمعه فرصت و بهانهای شد که استقلالیها و پرسپولیسیها را دعوت کنیم که بیایند دوئل سه نفرهای برگزار کنیم. بهروز رهبری فرد و پژمان جمشیدی و مهدی پاشازاده به دفتر حاشیه آمدند تا با هم از دربیهای این سالها و دربیهای آن سالها حرف بزنیم. بهروز که شاگرد مستقیم علی پروین بوده و خیلی هم وابسته و وفادار و پژمان هم که از سایپا آمد پرسپولیس و بعد هم مدت کمی به پاس رفت. مهدی هم که از آن استقلالیهای دو آتیشه است هنوز، میگوید: «مگر من جرات دارم تی شرت یا لباس قرمز بپوشم؟ » از دربیهای گذشته حرف زدیم و اینکه سنت مساوی شدنهای دربی از کجا شکل گرفت و چطور. ستارههای دیروز خیلی بی تعارف حرف زدند و هیچ پرده پوشی و مصلحت اندیشیای نداشتند. فوتبال سیاسی و دربیهای سیاسی و امضاهایی که بعضا قبل از بازی گرفته میشد که تکل نروید و سینه به سینه نشوید و فحش و فحش کاری نباشد و شاید به زبان بی زبانی: « کسی هم گل نزند.» خودشان میگویند اینهایی که امروز میروند و شب در ورزشگاه میخوابند خیلی عاشقند. خیلی وقتها اینقدر این فوتبال اعصاب خراب کن است که ما تلویزیون را خاموش میکنیم و میرویم به کار خودمان میرسیم. دوئل این شماره هم نوستالژیک است و هم صریح و بی پروا از دستهای پشت پرده دربیها میگوید.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


