وسوسههای ژورنالیستی
کامران نجفزاده
پانزده سال آزگار، هر سال این روزها که میرسید زنگ زدم به منزل شهلا توکلی... همسر تختی... دختر اتو توکل بزرگ.
پانزده سال آزگار از من اصرار و او باز روزه سکوت گرفت...؛ «گفتم که بخواهم با کسی حرف بزنم حتما با شما».
بعد اینقدر محترمانه گوشی را گذاشت که من تا سال دیگر خسبیدم. یک بار اما تلفن منیرو را داد. عروسش.

حالا آرزوی دور غلامرضا لای شمشادها گم شده. یک دهه گذشته. در ینگه دنیا عکسش را دیدم و بعید میدانم دیگر حال و حوصله یک خم گرفتن داشته باشد. کریسمس را در فیس بوکش وقتی کنار یک کاج تزیین شده نشسته تبریک میگوید. روزگار آن جوری که دوست دارد، باراندازت میکند. داشت بیلیارد بازی میکرد. از هالوین مینویسد. درباره شب یلدا تحقیق میکند و میگوید بدجور درس میخوانم که نگویند نوه جهان پهلوان چیزی سرش نمیشود.


گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱۹۶
انتشار یافته: ۲
«درباره مرگ تختی واقعیت های تلخی هست که همه نمی دانند.» خوب، این رو که هممون قبلش هم می دونستیم، مگه نه؟
آقا کامران من چند روز دیگه امتحان دارم ولی یادت باشه وقتم رو تلف کردی.
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




