روضه حضرت رقیه (س)
گریه میکرد، بهانۀ پدر را میگرفت. هر چه به او میگفتند پدر به سفر رفته و منظورشان سفر آخرت بود، آرام نمیشد. تا یک شب خواب پدر را دید. وقتی بیدار شد، خیلی بیتابی کرد. هر چه خواستند او را ساکت کنند، نشد، بلکه بیتابیاش بیشتر شد. زنان و دختران دیگر اختیار از دستشان رفت، از گریه و حال او به گریه افتادند.
کد خبر: ۳۶۳۴۱۷
| | 3924 بازدید
گریه میکرد، بهانۀ پدر را میگرفت. هر چه به او میگفتند پدر به سفر رفته و منظورشان سفر آخرت بود، آرام نمیشد. تا یک شب خواب پدر را دید. وقتی بیدار شد، خیلی بیتابی کرد. هر چه خواستند او را ساکت کنند، نشد، بلکه بیتابیاش بیشتر شد. زنان و دختران دیگر اختیار از دستشان رفت، از گریه و حال او به گریه افتادند.
منتخب تریهی میگوید:
زنان و دیگر دختران با گریۀ او لطمه به صورت میزدند، خاک خرابه را به سر میریختند و مو پریشان میکردند و این همه ضجه و ناله یزید را از خواب بیدار کرد. پرسید: چه خبر است؟ خواب دختر را گفتند. گفت: سر پدر را برایش ببرید، بچه است، متوجه نمیشود، دیدن چهره پدر آرامَش میکند. سر را در طبقی که درپوشی بر آن انداخته بودند، آوردند پیش بچه گذاشتند.
گفت: من طعام نمیخواستم، من پدر میخواستم. گفتند: پدر آمده است. وقتی درپوش را برداشت، سر بریده را دید، با آن دستان کوچک سر را برداشت و به سینه گرفت. مرتب میگفت:
پدر، چه کسی محاسنت را به خون سرت خضاب کرده است؟ چه کسی رگهایت را برید؟ چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرد؟ پدر چه کسی به فریاد یتیمان برسد؟ چه کسی از این زنان غصهدار پرستاری کند؟ چه کسی از این زنان شهید داده و اسیر دلجویی کند؟ چه کسی به فریاد این چشمهای گریان برسد؟ پدر، کدام دست موهای پریشان این بچهها را نوازش کند؟ پدر، بعد از تو تکیهگاه ما کیست؟ وای بر حال زار ما، وای بر غربت ما، پدر، ای کاش برایت بمیرم.
پدر، ای کاش پیش از این کور شده بودم و این منظره را نمیدیدم و بعد لب بر لب پدر گذاشت، چنان گریه کرد که غش کرد، ولی وقتی او را حرکت دادند، دیدند از دنیا رفته است. حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ در بیان آنچه در طول سفر از مدینه تا مدینه بر ایشان گذشته بود، میفرماید: در هر منزلی با مصیبتی روبهرو شدیم تا در خرابه شام که جور و جفا بر ما کامل شد، لکن مصیبت برادرزادهام رقیه در آن خرابه، قدم را خم و مویم را سفید کرد.
منتخب تریهی میگوید:
زنان و دیگر دختران با گریۀ او لطمه به صورت میزدند، خاک خرابه را به سر میریختند و مو پریشان میکردند و این همه ضجه و ناله یزید را از خواب بیدار کرد. پرسید: چه خبر است؟ خواب دختر را گفتند. گفت: سر پدر را برایش ببرید، بچه است، متوجه نمیشود، دیدن چهره پدر آرامَش میکند. سر را در طبقی که درپوشی بر آن انداخته بودند، آوردند پیش بچه گذاشتند.
گفت: من طعام نمیخواستم، من پدر میخواستم. گفتند: پدر آمده است. وقتی درپوش را برداشت، سر بریده را دید، با آن دستان کوچک سر را برداشت و به سینه گرفت. مرتب میگفت:
پدر، چه کسی محاسنت را به خون سرت خضاب کرده است؟ چه کسی رگهایت را برید؟ چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرد؟ پدر چه کسی به فریاد یتیمان برسد؟ چه کسی از این زنان غصهدار پرستاری کند؟ چه کسی از این زنان شهید داده و اسیر دلجویی کند؟ چه کسی به فریاد این چشمهای گریان برسد؟ پدر، کدام دست موهای پریشان این بچهها را نوازش کند؟ پدر، بعد از تو تکیهگاه ما کیست؟ وای بر حال زار ما، وای بر غربت ما، پدر، ای کاش برایت بمیرم.
پدر، ای کاش پیش از این کور شده بودم و این منظره را نمیدیدم و بعد لب بر لب پدر گذاشت، چنان گریه کرد که غش کرد، ولی وقتی او را حرکت دادند، دیدند از دنیا رفته است. حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ در بیان آنچه در طول سفر از مدینه تا مدینه بر ایشان گذشته بود، میفرماید: در هر منزلی با مصیبتی روبهرو شدیم تا در خرابه شام که جور و جفا بر ما کامل شد، لکن مصیبت برادرزادهام رقیه در آن خرابه، قدم را خم و مویم را سفید کرد.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


