شکلگیری دولتها در ایران-1
به راستی شکلگیری دولتها در ایران، از دوران باستان تاکنون چگونه بودهاست؟ از چه زمان انتخابات یا چیزی شبیه به آن در تشکیل حکومتها راه یافته است؟ آیا شاهان و فرمانروایان، تنها با جنگ و زورآزمایی به قدرت میرسیدند؟ و آیا پس از تصاحب تاج و تخت، تنها آن یک نفر در امور مملکتی صاحب رأی و تصمیم بود؟
کد خبر: ۳۶۰۷۲۵
| | 7414 بازدید
دانلود
به گزارش تابناک به نقل از خبرگزاری میراث فرهنگی ـ به راستی شکلگیری دولتها در ایران، از دوران باستان
تاکنون چگونه بودهاست؟ از چه زمان انتخابات یا چیزی شبیه به آن در تشکیل
حکومتها راه یافته است؟ آیا شاهان و فرمانروایان، تنها با جنگ و زورآزمایی
به قدرت میرسیدند؟ چه کسانی در عزل و نصبها دخالت میکردند و آیا پس از
تصاحب تاج و تخت، تنها آن یک نفر در امور مملکتی صاحب رأی و تصمیم بود؟
برای
پاسخ به این پرسش ها، تاریخ ایران را از آغاز تا دوره معاصر مرور و بسیاری
از رخدادهای مرتبط را بررسی کردهایم که طی چند بخش در اختیار خوانندگان
عزیز قرار میدهیم.
حکومت و تشکیل دولت در عهد اساطیر
در
اندیشه مردمانی که صاحب تمدنهای کهن هستند، در ازل همه جهان را خدا و یا
خدایان اداره میکردند. در اندیشه ایرانی نیز اهورامزدا در رأس ایزدان
دیگر، این کار را به عهده داشت و امشاسپندان در حقیقت هیأت دولت او بودند.
رفته
رفته و با خلق دنیای مادی، خداوند که جایگاهش همیشه والا و در آسمانها
بوده، نمایندهای از جانب خود برای اداره زمین میفرستد و این فرد با داشتن
فرّه ایزدی (تأیید الهی) به این امر خطیر میپردازد.
بدین
ترتیب باید به گذشتههای دور برویم، به هزارههای قبل و زمانی که - به
درست یا غلط - دوران اساطیری ایران نامیده میشود؛ بیشک چشمگیرترین دوران
در آن اعصار، مربوط به پادشاهی جمشید است.
در
این دوره که به دوره طلایی شهرت دارد، بر اساس آنچه در اوستا آمده صحنه
فرمانروایی جمشید بسیار گسترده بود و مردم با رمه هایشان در شادی و خرسندی و
فراوانی زندگی می کردند.
در
این زمان مردم با خدایان انجمن تشکیل می دادند و در سرزمینشان مرگ و
خشکسالی نبود. خوردنیها زوال ناپذیر بودند و فقر و گرسنگی از میان آنها
رخت بربسته بود.
آنچه
از دوره جمشید نقل میشود تصویر یک بهشت آرزو و جامعه ای عاری از تجاوزات
طبقاتی است که آریاییان شاید در تمام تاریخ خویش به دنبال آن بودهاند.
دوره
خوش پادشاهی جمشید اگرچه کوتاه نیست اما همیشگی هم نیست؛ او مرتکب گناه
بزرگی میشود که به سبب آن فرّه ایزدی از او گرفته میشود.
اما
خطای بزرگ او چه بوده؟ در متنهای دینی آمده است که زرتشت او را سرزنش می
کند زیرا برای خشنودی مردمان، خوردن گوشت گاو را به آنان آموخته است اما در
متن های دیگری آمده: جمشید از آن رو گناهکار می شود که غرور بر او چیره می
گردد و دروغ می گوید و با ادعای بیهودۀ همسانی با خدا، خود را در معرض
نفرین قرار میدهد.
داستان
جمشید و بسیاری دیگر از پادشاهان اساطیری یک نکته مهم را نشان می دهد و آن
اینکه اگرچه در این روایتها به طور مستقیم نشانی از دخالت عامه مردم در
عزل و نصب شاه وجود ندارد اما فراموش نکنیم که این روایت ها از دل مردم
برخاسته اند، آنها مطابق با خواسته ها و آرزوهایشان این بخشهای نیمه تاریخی
را پردازش کرده و تصمیم گرفته اند که چه خاطره و روایتی از این دوره ها در
اذهان بماند.
اما
در میان این سرگذشتها واقعهای وجود دارد که شاید بتوان گفت بیشترین حضور
مردم به عنوان عاملی تعیین کننده در آن دیده می شود و آن ماجرای کاوه
آهنگر است.
کاوه با داشتن پیشه آهنگری نماینده طبقه پیشه ور است. از شانزده پسر او همه جز یک تن قربانی ضحاک و خوراک مارهای دوش او می شوند.
هنگامی
که ضحاکیان به دنبال آخرین فرزندش میروند، او اعتراض کنان به دربار ضحاک
روی میآورد و بزرگانی را که به اجبار در حال گواهی دادن به عادلانه بودن
فرمانروایی ضحاک هستند، میشوراند.
او
با برافراشتن پیشبند چرمین خود که درفش کاویانی نام میگیرد، بر سر بازار
میرود و مردمِ به جان آمده از بیداد ضحاک را به دنبال خود میکشد.
آنها
به سوی جایگاه فریدون میشتابند تا همگی او را که فرزندی از نژاد جمشید
است یاری کنند که بر ضحاک پیروز شود و به تخت پادشاهی بنشیند. آنها در واقع
فریدون را انتخاب میکنند.
فریدون در اوستا قهرمانی است که شخصیت نیمه خدایی دارد و پیروزی او بر ضحاک سبب میشود تا بخشی از فرّه جمشید را به دست آورد.
بدین ترتیب بر اساس روایت اسطورهای و تاریخی فریدون ابتدا به خواست و انتخاب مردم و سپس با تأیید الهی به حکومت میرسد.
حکومت و تشکیل دولت در دورههای نخستین تاریخی
با
ورود به دوره تاریخی، با شکل دیگری از حکومتها مواجه میشویم که در حقیقت
حکومت ریش سفیدان است. این حکومتهای پدر فرزندی که اصطلاحاً از ارشد
خانواده به ارشد خانواده میرسید، در کوچکترین واحد جامعه، بسیار مهم تلقی
میشد.
پس
از ریاست خانواده مرتبه دیگری قرار داشت که در آن ریش سفید دیگری، چند
خانواده یعنی یک آبادی را تحت فرمانروایی قرار میداد و بعد چند آبادی را
فرد دیگری به نام دهگان (دهقان) اداره می کرد و به همین ترتیب حکومتهای
کوچک ملوک الطوایف که در آغاز در ناحیه محدودی فرمانروایی داشته اند به هم
پیوسته شدند و حکومتهای بزرگتری را تشکیل دادند.
به
همین جهت، نخستین دولتهای ایران دولتهای متحد و یا به تعبیری فدراسیون و
یا کنفدراسیونهایی بودهاند که فرمانگزار دولت مرکزی بودهاند و این روال
در سراسر دوره پیش از سلام در ایران رواج داشته است.
یکی
از شناخته شدهترین دولتهایی که به این شیوه اداره می شدند، دولت عیلام
بود. عیلامیان فراز و فرودهای زیادی را از سر گذراندند و اغلب با همسایگانِ
بین النهرینی خود در جنگ و ستیز بودند. در این جنگها عیلامیها گاه غالب
بودند و گاه مغلوب.
در
زمانهایی که دولت مرکزی اهمیت و اقتداری نداشت، هریک از ایالات به اسقلال
میزیستند و هنگامی که دستگاه حکومت مرکزی توانایی فراوان مییافت، موفق
میشد این حکومتهای خودمختار را تحت یک قدرت واحد درآورد ولی هیچگاه
شاهزادگان این ایالات اسقلال داخلی خود را از دست نمیدادند.
سلسلههای
متعددی که در مواقع وحدت حکومت، در زمانهای مختلف تشکیل گردیدهاند، سلسله
سلاطینی از هریک از این ایالات بودهاند که سایر ایالات را تحت تابعیت
درآوردهاند. از این رو تاریخ عیلام با منابع اندکی که در دست داریم اغلب
مغشوش و درهم است اما در میان همین منابع گاه نکات جالبی درباره چگونگی به
قدرت رسیدن برخی از فرمانروایان عیلامی به چشم میخورد. از جمله زمانی که
یکی از پادشاهان عیلام کشته شد و سناخریب، شاه آشور فرصت را غنیمت شمرد و
به شوش، مهمترین پایتخت عیلامیان، حمله کرد.
در این موقع عیلامیها فرد دیگری به نام کودور ناخونتی (kudur Nakhundi)
را به پادشاهی معین کردند اما او در مقابل آشوریان چندان که باید مقاومت
نکرد؛ به همین علت مردم عیلام وی را کشتند و به جای او شخص دیگری را به تخت
نشاندند.
در
این ماجرا حضور مردم به عنوان تعیین کنندۀ پادشاه، دستکم در یک دوره از
تاریخ عیلام مطرح میشود اما متأسفانه توضیح بیشتری درباره اینکه این
مردمان چه کسانی و یا متعلق به چه طبقه ای بودند، داده نشده است.
به
هر حال آنچه که مسلم است عیلامیها علی رغم داشتن صنایع پیشرفته و تمدنی
که با تمدنهای بزرگ عصر خود برابری میکرد، از حیث تشکیلات سیاسی هیچگاه
نتوانستند از شکل ملوک الطوایفی خارج شوند. با این حال در مدت چندهزار سال،
قومیت خود را در مقابل حکومتهای نیرومندی چون سومریها، اکدیها، بابل و
آشور حفظ کند و در واقع آنچه باعث از میان رفتن عیلام شد، جنگهای درونی
این سرزمین بود.
پس
از عیلامیها مادها به قدرت رسیدند که در واقع نخستین حکومت نیرومندی
بودند که توانستند در سرزمین پهناور ایران یک امپراتوری عظیم برپا کنند.
بنیانگذاز
این حکومت نیرومند، یکی از رهبران قبایل مادی به نام دیاکو بود که به
گفته منابع یونانی به انتخاب اتحادیهای متشکل از بزرگان و رهبران دیگر
قبایل مادی مسئول برقراری حکومت مرکزی شد. بنابراین در این دوره نیز حکومت
ملوک الطوایفی همچنان رواج داشت اما دلیل موفقیت مادها برای رسیدن به یک
امپراتوری گسترده و پیروزی بر دولت نیرومند آشور، آن بود که آنها توانستند
میان قبایل و ایالات، پیوندهای محکم فرهنگی و اتحاد سیاسی ایجاد کنند و
حلقۀ اصلی این زنجیره را نیز با داشتن یک دولت مرکزی قدرتمند در دست
بگیرند.
پس از مادها هخامنشیان دولتی را تشکیل دادند که تا چند سده استحکام و قانونمداری آن، ادامه یافت.
دوره هخامنشی و دولت بزرگان
در
میان شاهان هخامنشی کورش و داریوش از دیگران شناخته شدهتر هستند و به سبب
اهمیتی که این دو در شکلگیری و استواری دولت هخامنشی داشتهاند، درباره
چگونگی به پادشاهی رسیدن آنها منابع تاریخی زیادی وجود دارد.
آنگونه
که در اغلب این منابع ذکر شده کورش نوۀ ایشتوویگو، آخرین پادشاه ماد بود
که این پادشاه از بیم به قدرت رسیدن نوه اش، تصمیم می گیرد در همان کودکی
او را از میان بر دارد.
به همین منظور سردار بزرگش، هارپاگ را مأمور کشتن کورش می کند اما هارپاگ این کار را نمی کند و به همین علت مورد غضب و تحقیر پادشاه ماد قرار می گیرد.
به
نظر می رسد پس از گذشت سالها و طرد شدن، هارپاگ گروهی از بزرگان ماد را که
از بی رحمی پادشاه به تنگ آمده بودند گرد آورد و بعد با کورش برای
براندازی مادها توافق کرد.
بنابراین
باید سبب ساز اصلی، در زنده ماندن و به قدرت رسیدن کورش را هارپاگ دانست
که بعدها نیز او را در اداره مملکت و کشورگشایی هایش بسیار یاری کرد.
اما
درباره به قدرت رسیدن داریوش حکایات مفصلتری وجود دارد که شاید بتوان گفت
جالبترین آنها را هرودوت نقل می کند. او می نویسد: «در نبود کمبوجیه (پسر و
جانشین کورش) بردیای دروغین که یک مُغ بود، از فرصت سوء استفاده کرد و در
قصر شوش بر تخت نشست، وی برای آنکه رازش بر ملا نشود از قصر بیرون نمی آمد و
بزرگان پارسی را به دربارش راه نمیداد.»
همین
امر سبب شد یکی از این بزرگان به نام اُتانس به او ظنین شود. او پس از
تحقیق و تجسس به اصل ماجرا پی برد و آن را با پنج نفر دیگر از بزرگان و
همچنین با داریوش که از سرداران بزرگ و پسر والی پارس بود، در میان گذاشت.
این
هفت نفر برای از بین بردن بردیای دروغین هم قسم شده و به قصر شوش یورش
برده، سرانجام بردیا را کشتند. در آن روز پارسیان تازه متوجه فریب خوردگی
خود شدند، شمشیر بیرون کشیده، هر مغی را که می دیدند، می کشتند.
هرودوت
میگوید: «پنج روز بعد، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آینده دولت مذاکره
کردند. در این موقع نطق هایی شدکه برای یونانی ها مورد تردید است ولی فی
الواقع این نطق ها شده است»
اُتانس
گفت: «به نظر من کسی از ماها نباید حکمران بشود؛ این کار کاری است بد و هم
مشکل. دولت چگونه می تواند با حکومت یک نفر منظم شود؟ چون یک نفر می تواند
هرچه بخواهد بکند.
اگر آدم لایقی هم باشد بالاخره خودسر می شود. نعمتهایی که او را احاطه دارد وی را به خودسری وا می دارد.
این نوع حکمران به زندگانی و سلامتی مردمان صالح حسد برده، مردم فاسد را حمایت می کند و افترا و تهمت را بیش از هرکس باور دارد.
اما
حکومت مردم؛ اولاً این حکومت اسم خوبی دارد که تساوی حقوق است و دیگر
اینکه مردم کارهایی را که مالک القّراب می کند، مرتکب نمی شوند.
انتخاب
مستخدمین دولت به قرعه است، هر شغل مسئولیتی دارد و برای هر تصمیم به مجلس
رجوع می کنند. بنابراین پیشنهاد می کنم که حکمرانی یک نفر را ملغی کرده،
اداره امور را به مردم واگذار کنیم.»
یکی دیگر از آن هفت نفر به نام مگابیز اعتقاد به حکومت اولیگارشی (Oligarchie)
یعنی حکومت عده ای کم، داشت و گفت: «با آنچه اتانس در باب حکومت یک نفر
گفت موافقم ولی او در اشتباه است از این حیث که پیشنهاد می کند حکومت را به
دست مردم بدهیم و حال آنکه چیزی خودسر تر و پوچ تر از رجّاله نیست. محال
است که مردم خود را از خودسری حکمرانی نجات دهند.
چه
توقعی می توان از کسی داشت که چیزی یاد نگرفته، خودش هم چیزی نمی داند و
مانند سیلی بی فهم و شعور خود را به این کار و آن کار می زند؟
ولی
ما عده ای را انتخاب می کنیم که لایق باشند و حکومت را به آنان می سپاریم.
در این عدۀ کم، خود ما هم داخل خواهیم بود. تصمیم بهترین اشخاص البته
بهترین تصمیم است»
پس
از مگابیز سومین کسی که حرف زد داریوش بود: «من گمان می کنم که عقیده
مگابیز راجع به حکومت مردم صحیح است ولی در باب حکومت عده قلیل ناصحیح.
از
سه طرز حکومتی که ما پیشنهاد می کنیم، در صورتی که هریک را به بهترین وجه
تصور کنیم، یعنی از بهترین حکومت مردمی و بهترین حکومت عدۀ قلیل و بهترین
حکومت سلطنتی، من آخری را ترجیح می دهم.
چیزی
بهتر از حکومت بهترین شخص نیست؛ چون این شخص دارای بهترین نیات است، به
بهترین وجه امور مردم را اداره خواهد کرد و در این صورت کارهایی که مربوط
به دشمن خارجی است بهتر مخفی خواهد ماند.
برعکس
در عدۀ حکومت قلیل چون اداره امور در دست چندنفر آدم نالایق است بین آنها
اختلافات شدید روی می دهد و چون هریک از آنها می خواهند نفوذ یافته و ریاست
نمایند، منازعه بین آنها حتمی است.
از
اینجا هیجان های داخلی روی می دهد و از هیجان های داخلی خونریرزی. خونریزی
بالاخره منجر به حکومت یک نفر می گردد، پس حکومت یک نفر بهتر است.
ثانیاً
در حکومت مردم، از وجود مردم فاسد نمی توان احتراز کرد. هرگز مردم فاسد
برای منافع دولت با هم در جنگ نشوند بلکه با هم بسازند زیرا عادتاً اشخاصی
که برای دولت مضرند همه با هم بر ضد دولت دست به دست هم می دهند.
این
اوضاع دوام می یابد تا یکی از آنها در رأس مردم قرار گرفته به این احوال
خاتمه دهد. چنین شخصی باعث حیرت مردم گشته، به زودی مالک الرّقاب می شود.
پس باز ثابت شد حکومت یک نفر بهترین طرز حکومتها است.
چون
آنچه گفته شد جمع و خلاصه کنیم این سوال پیش می آید: آزادی ما کجاست و چه
کسی آن را به ما داده؟ از مردم به ما رسیده یا از حکومت عدۀ قلیل و یا از
حکومت یک نفر؟
من
تصور می کنم که یک نفر ما را آزاد کرده؛ از این نظر، و از نظر اینکه تغییر
در آنچه که ریشه دوانده، ثمری برای ما نخواهد داشت.ما باید حکومت مطلقه را
حفظ کنیم»
و
این عقیده داریوش بود که حال باید ببینیم چطور این نظر بر نظرات دیگر
انجمن هفت نفره غالب و داریوش صاحب فرمانروایی شد و پس از او چگونه ادامه
یافت.
پایان بخش اول
سیمین دخت گودرزی
منابع:
- تاریخ مردم ایران، عبدالحسین زرین کوب
- تاریخ اجتماعی ایران، سعید نفیسی
- امپراتوری هخامنشی، پیر بریان، ترجمه ناهید فروغان، جلد اول
- تاریخ ایران باستان، حسن پیزنیا، جلد اول
- تاریخ اساطیری ایران، ژاله آموزگار
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


