استقبال یک دزد از مرگ
ماجرایی که برایتان تعریف میکنم، صرفنظر از جذابیتهای پلیسی، پیامهای اجتماعی حائز اهمیتی در خود جا داده است.
به گزارش فرهیختگان، ماجرایی که برایتان تعریف میکنم، صرفنظر از جذابیتهای پلیسی، پیامهای اجتماعی حائز اهمیتی در خود جا داده است. توجه به این پیامها خالی از لطف نیست.
طی سالها فعالیت در پلیس منطقه «شمیرانات» مجرمان و تبهکاران مختلفی را با شخصیتهای گوناگون دیدم. یکی از آنان دزدی حرفهای به نام «سعید» بود که در ۱۶ سالگی به امید یافتن شغل مناسب و درآمد، از روستای محل زندگیشان در غرب کشور راهی تهران شده بود.
«سعید» از خانواده فقیر و پرجمعیتی بود و چون پدر و مادرش توان تامین مخارج تحصیل و زندگی فرزندانشان را نداشتند، به اجبار بچهها را از درس خواندن محروم و آنان را راهی بازار کرده بودند.
«سعید» هم مثل بچههای بزرگتر خانواده برای کمک به تامین مخارج زندگی راهی تهران شده بود. او چند روز پس از سفر به تهران، مخفیانه سوار خودروی یکی از دوستانش شده بود تا چرخی در خیابان بزند، اما به دلیل نداشتن مهارت رانندگی با رهگذری تصادف کرده و او را به شدت مجروح کرده بود.
«سعید» به خاطر رانندگی بدون گواهینامه و ضرب و جرح یک شهروند به ندامتگاه اطفال سپرده شده بود.
«سعید» در این دوره با چند نوجوان همسن و سال، رفیق شده و فوت و فن دزدی و جیببری را فرا گرفته بود. در همین مدت دوستی آنان قوت بیشتری یافته بود و پس از آزادی، یک شبکه دزدی تشکیل داده بودند. نوجوان شهرستانی ظرف چند ماه به دزدی حرفهای و تمامعیار تبدیل شده و تصمیم گرفته بود به تنهایی کار کند.
«سعید» در مدت کوتاهی مرتکب چندین فقره دزدی شد و سرانجام ماموران دستگیرش کردند. همانموقع پروندهاش برای بررسی بیشتر به اداره آگاهی فرستاده شد و من مسوول رسیدگی به آن شدم. دزد جوان پس از اعتراف صریح با حکم قاضی دادگاه روانه زندان شد. او چند سال بعد آزاد شد و سعی کرد شغل مناسبی بیابد و برای همیشه دور دزدی و خلاف را خط بکشد. جوان بیچاره اما به هر کجا که میرفت، کارفرمایان پس از اطلاع از پیشینهاش به هیچ وجه حاضر نمیشدند کاری به او بدهند.
بنابراین «سعید» برای چندمینبار مجبور به دزدی شد. ماجرای دستگیری دوباره این پسر نیز شنیدنی است. یک شب من و چند نفر از همکارانم در حال بازگشت از ماموریت بودیم. ساعت ۱۰ شب حوالی چهارراه پارکوی در ترافیک مانده بودیم که ناگهان نگاهم به پسری افتاد. او سرگرم تخلیه اجناس داخل صندوق عقب یک خودرو بود. رفتارهای مشکوک آن پسر مرا کنجکاوتر کرد. در فرصتی مناسب خودم را به او رساندم و در کمال تعجب با «سعید» روبهرو شدم. او که با دیدن من شوکه شده بود، سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. پرسیدم چه کار میکند؟ با دستپاچگی گفت خودرو متعلق به یکی از بستگانش است که داخل رستوران نشسته است.
«سعید» میگفت قرار است این وسایل را به خانه یکی از دوستان صاحب خودرو ببرد. من هم که حرفهای «سعید» را به هیچ وجه باور نداشتم، همراهش به داخل رستوران رفتم و با صدای بلند صاحب خودرو را صدا زدم. بلافاصله مرد میانسال نزدیکم آمد. ماجرا را که برایش تعریف کردم، تمامی گفتههای «سعید» را تکذیب کرد. آن مرد وقتی به خیابان آمد، در کمال ناباوری متوجه بلایی شد که از سرش گذشته بود. جالب آنکه صاحب خودرو یکی از قضات سرشناس دادگستری بود. دزد پیشینهدار بازداشت شد و در بازجوییها به چندین فقره جرم دیگر اعتراف کرد. ماجرا اما به همینجا ختم نشد. «سعید» پس از تحمل دوره زندان آزاد و دوباره در جریان دستبرد به یک خانه ویلایی در شمال شهر دستگیر شد.
«سعید» در بازجوییها تمامی جزئیات را موبهمو گفت. مالباخته هم گفت: تمامی اموالی که از خانهام دزدیده شده یک طرف، قالیچه عتیقهای که حداقل ۱۰۰ میلیون تومان ارزش دارد یک طرف دیگر.
«سعید» که انگار تا آن موقع از چنین فرش با ارزشی مطلع نبود، همانجا متوجه شد همدستانش به او نارو زده و فرش گرانبها را نیز با خود بردهاند. او پس از اطلاع از این موضوع، بسیار ناراحت و عصبانی شد و از من خواهش کرد ادامه بازجوییهایش را به فردا موکول کنیم تا کمی در این باره فکر کند.
«سعید» تحت تدابیر خاصی به بازداشتگاه برگردانده شد اما سحرگاه روز بعد به خاطر ناروی دوستانش در اقدامی نسنجیده خود را حلقآویز کرد و پرونده زندگیاش را برای همیشه بست.


