صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

استحمامی که 17 ماه طول کشید

کد خبر: ۳۴۷۵۳۶
| |
22808 بازدید
یکی از رزمندگان نوجوان دفاع مقدس، از شکنجه‌های بعثی‌ها در اسارت با عنوان خاطرات شیرین یاد می‌کند، چراکه شکنجه عراقی‌ها نوید بخش پیروزی رزمندگان در جبهه‌ها بود.

به گزارش خبرگزاری فارس از قزوین با آغاز هفته دفاع مقدس رنگ و بوی شهر عوض می‌شود چراکه این روزها یادآور آغاز حمله دشمن بعثی به میهن اسلامی ایران و دریچه‌ای بر یک دنیا معنویت و ایثار است.

شاید این روزها دیگر مانند گذشته شاهد برپایی نمایشگاه‌های دفاع مقدس با تجهیزات نظامی در کوچه‌های شهر نباشیم، ولی مگر می‌شود دفاع مقدس را فراموش کرد.

گنجینه دفاع مقدس نیز مانند شهدای آن هیچ‌گاه از ذهن‌ها پاک نمی‌شود و به تعبیر شهید آوینی پندار ما این است که زمان شهدا را با خود می‌برد در صورتی که شهدا مانده‌اند و این ما هستیم که از زمان می‌گذریم.

باشد که با مرور خاطرات شهدای زنده بتوانیم حتی قطره‌ای از این ایثار و معنویت مردان خدا را در وجود خود احیا کنیم.

در همین روزهای هشت سال دفاع مقدس بود که علی کوچولو 14 ساله راهی جبهه‌ها شد، از همان 14 ساله‌هایی که زمانی امام خمینی (ره) آن‌ها را رهبر عنوان می‌کرد.

علی ناصح‌فرد مسئول آماد حوزه نمایندگی سپاه صاحب‌الامر (عج) استان قزوین است که از 14 سالگی در جبهه حضور یافته و حدود 17 ماه نیز در جبهه بوده است.

این رزمنده نوجوان دفاع مقدس حدود دو سال و نیم در اسارت رژیم بعث عراق بوده است و خاطرات تلخ و شیرین زیادی را نیز از این دوران در سینه دارد.

در گفت‌و‌گو با این آزاده، معلوم بود که هنوز هم آن روزها در مقابل دیدگانش است و جا ماندن از دوستانی که بهترین روزهایش را با آن‌ها سپری کرده چقدر می‌توانست تلخ باشد؛ این را از نوع حرف زدنش به راحتی می‌شد فهمید.

گفت‌وگو با علی ناصح‌فرد که هنوز هم شوق شهادت در چشمانش برق می‌زد، به مناسبت هفته دفاع مقدس، پیشکشی است به همه سبزپوشانی که رفتند تا ما بمانیم.

از خودتان بگویید.

علی ناصح‌فرد هستم متولد سال 1348 در قزوین و در رشته مدیریت نیز تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه داده‌ام.

31 شهریور سال 59 چند ساله بودید و چطور از شروع جنگ با خبر شدید؟

31 شهریور سال 59، 11 ساله بودم و مانند دیگر نوجوانان آماده رفتن به مدرسه بودم که خبر حمله ناجوانمردانه عراقی‌ها را شنیدم.

بر حسب وظیفه که دفاع بر هر مسلمان واجب است تصمیم گرفتم به عنوان بسیجی در سال 62 که در مقطع دوم راهنمایی بودم عازم جبهه بشوم البته سپاه با شرایط سنی ما سخت مخالف بود به همین دلیل از طریق جهاد وارد شدیم.

آن روزها در هفته دو بار یعنی در دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از قزوین نیرو عازم اسلام‌آباد غرب می‌شد و من هم به خاطر شرایط سنی اجازه  نداشتم بروم.

در ضمن یکی از مخالفان رفتن من در طول دوران تحصیلی برادرم بود تا اینکه بعد از شش بار یک روز به مادرم گفتم که ساکم را ببندد تا به حمام عمومی بروم، مادرم ساک من را بست و با وجود اینکه ته دلش خبر داشت که من رفتنی هستم چیزی به برادرم نگفت و من عازم اسلام‌آباد غرب شدم.

بعد از حضور در اسلام‌آباد به استحمام رفتم و به مادرم نامه نوشتم که  استحمام من طولانی است و نگران من نشوید، خیلی دیر دیر به قزوین می‌آمدم چراکه می‌ترسیدم باز هم با آمدنم به جبهه مخالفت کنند و از دور بودن جبهه ترس داشتم.

آن زمان خیلی دوران خوبی بود شش ماه اول اصلا متوجه نشدم، آن موقع مثل الان به سختی روزگارم نمی‌گذشت ولی با توجه به جا ماندن از قافله شهدا، الان سال‌ها برایم ماه شده، ماه‌ها برایم هفته و هفته‌ها برایم تبدیل به روز شده است.

آن زمان حتی اسارت هم برایم یک نعمت بود تا جایی که موقع آزادی دوست نداشتم برگردم چراکه شنیده بودم علما آرزوشان بود تا به اسارت رفته و روزگاری را در اسارت سپری کنند.

شرایط آموزش پیش از جبهه برای نوجوانانی مانند شما چگونه بود؟

من تا سال 65 در زنجان بودم و در آنجا آموزش می‌دیدیم ولی بعد از سال 65 متوجه شدیم که در قزوین قرارگاه خاتم‌الانبیا راه‌اندازی شده که به همین دلیل به قزوین آمدیم.

وضعیت این قرارگاه مثل شلمچه بود و شرایط بسیار سختی بر آن حاکم بود؛ ما را برای آموزش آبی به شهر صنعتی بردند و برای آموزش جنگیدن در مناطق کوهستانی هم الموت برای رزمندگان پیش‌بینی شده بود.

چند سال در جنگ تحمیلی حضور داشتید؟

وقتی به مناطق جنگی می‌رفتم، دلم نمی‌خواست به قزوین برگردم ولی درس خواندن را هم دوست داشتم به همین دلیل هر موقع برمی‌گشتم بلافاصله می‌رفتم مدرسه ایثارگران (پاسداران) و دو ترم درس می‌خواندیم و سریع بر می‌گشتیم جبهه ولی در کل روی هم رفته 17 ماه در جبهه حضور داشتم.

چطور شد که سبز پوش شده و پاسدار شدید؟

در آخرین مرحله جبهه رفتنم در سال 67 به طور افتخاری جذب سپاه شدم و بلافاصله بعد از یک ماه به شلمچه رفتم پس از گذشت یک ماه با توجه به نیازی که گردان حضرت رسول به دیده‌بان داشت، در قالب یک گروه 7 نفره به کردستان رفتیم، به قله شیخ محمد که در خاک عراق بود و مدام به تصرف عراق در می‌آمد اعزام شدیم.

در یکی از درگیری‌ها در این منطقه از ناحیه پا زخمی شدم که همانجا هم به اسارت بعثی‌ها درآمدم.

برای شما جبهه‌های غرب بار معنوی بیشتری داشت یا جنوب؟

به هر حال هر منطقه حالت معنوی خودش را داشت همان‌طور که بزرگواری می‌فرماید هم در زمستان نماز شب خواندن در سرما را دوست دارم و هم در تابستان و روزهای گرم روزه گرفتن را دوست دارم برای من هم همین طور بود؛ سوز برف زمستان در کردستان برایم شیرین بود و هم گرمای تابستان در جنوب دلچسب بود ولی به هر حال اولین و آخرین حضورم در کردستان بود.

نحوه اسارت شما چطور بود و با چه کسانی در اسارت همراه بودید؟

در منطقه شیخ‌محمد پس از درگیری از ناحیه پا زخمی شدم که همانجا هم به اسارت درآمدم.

همه همرزمانم در آن منطقه را به شهادت رساندند و من را هم باید می‌کشتند ولی چون در دیده‌بانی به ما درجه داده بودند، عراقی‌ها گمان کردند که این مسئله، مهم است و به همین علت تصمیم گرفتند، من زنده بمانم وگرنه من را هم باید در آنجا می‌کشتند.

ابتدا من را به سلیمانیه بردند و بعد از شکنجه مختصر به صلاح‌الدین اعزام شدیم که مانند سلیمانیه یک شهر مرزی بود و در یک اتاق 30 متری 20 نفر روزگار سپری می‌کردند که 9 نفر از قزوین و 10 نفر از مشهد در اتاق ما حضور داشتند.

در اتاق 24 ساعته بسته بود و تغذیه ما هر روز یک پارچ چای و یک پارچ عدسی یا چیزی شبیه به آن بود.

برای عرب‌های بعثی نجاست هیچ معنایی نداشت و فقط به رقص و شهوت، آواز و شکم آشنا بودند و نکته جالب این است که روزانه به هر نفر 75 نخ سیگار می‌دادند و اگر غذا دادن آنها ترک می‌شد، سیگار دادن آنها ترک نمی‌شد.

آیا با افراد شاخص در دوران اسارت همراه بودید؟

بله. من با علی باطنی که از بچه‌های اصفهان بود مشورت می‌کردم و چند مورد من را از خطرهای احتمالی نجات داد همچنین با آقایان خطیبی و شهبازی همراه بودم که هر کدام از آنها آدم‌های بزرگی هستند و با حسین پیراینده که از بچه‌های تهران بود و آقای رفسنجانی هم در خطبه‌های نماز جمعه تهران از ایشان نام برد، همراه بودم.

تلخ ترین اتفاقی که در دوران دفاع مقدس برای شما رقم خورد چه بود؟

تلخ‌ترین اتفاقی که در دوران دفاع مقدس برای من رخ داد، خبر فوت امام بود که در روحیه ما بسیار تأثیر گذاشت البته عراقی‌ها در دورانی که امام مریض بود ما را اذیت می‌کرده و می‌گفتند که خمینی مرد و عامل بدبختی شما آن مرد است و از این به بعد بزنید برقصید ولی این مسایل چیزی از ارادت و عشق اسرا به امام کم نمی‌کرد.

شیرین‌ترین اتفاقی که در دوران دفاع مقدس برای شما رقم خورد چه بود؟

شکنجه، شیرین‌ترین اتفاقی بود که برای ما رقم می‌خورد چون هر وقت عراقی‌ها در جنگ یا حتی فوتبال بین دو کشور شکست می‌خوردند ما را شکنجه می‌کردند و ما هم از این امر بسیار خوشحال بودیم.

اتمام جنگ برای شما چگونه بود؟

بسیار تلخ و تمام بچه‌ها نیز در اسارت از ناراحتی این موضوع گریه کردند و ناراحت شدند و دوست داشتند که جنگ ادامه پیدا کند و در این راه شهید شوند و جنگ با پیروزی ایران تمام شود که مجبور به امضای قطعنامه نشویم.

نظرتان در مورد جوانان‌های امروز چگونه است؟

در مورد این سئوال من هم منویات مقام معظم رهبری را می‌گویم که فرمودند اگر جوان‌های امروز مثل جوانان زمان جنگ نباشند، کمتر هم نیستند و باید بدانیم، اگر دختری چادر سر نمی‌کند یا پسری که ابرو بر می‌دارد راه را گم کرده وگرنه از همان نسل و خاک انقلاب هستند.

دفاع مقدس در یک جمله؟

عشق، ایثار، از خود گذشتگی، نعمت، محبت و خدایی بودن.

علی ناصح فرد با بیان اینکه از جاماندگان جنگ است و دوست دارد که روزی مثل دوستانش شهید بشود به خبرنگار می‌گوید: برای جهاد و خدمت به اسلام بازنشستگی تعریف نشده است و دوست دارم تا آخرین لحظه زندگی در راه انقلاب جهاد کرده و عاقبتم با شهادت ختم به خیر شود.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟