صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

پرواز: پر...واز!

امين‌پور آن گونه كه من مي‌شناختم
کد خبر: ۳۰۶۶
| |
9191 بازدید

سيدعباس حسيني قائم‌مقامي

دکتر قيصر‌امين پور، متولد سال 1338 بود و اين را زماني دانستم که شماره نخست مجله مکتب تشيع را که تاريخ آن سال 1337 بود، از کتابخانه شخصي پدرم به او دادم. بسيار خوشحال شد و گفت: «يک سال از من بزرگتر است.»
قيصر را نخستين بار در نخستين ماه‌هاي جنگ، آن گاه که از جبهه بازگشته بود، ديدم. او در آن زمان، جواني 21 ساله بود که به تازگي از دامپزشکي به جامعه‌شناسي تغيير رشته داده بود و در کنار دانشجويي، روزهاي نخست معلمي را نيز تجربه مي‌کرد و من نوطلبه‌اي بودم که دانش‌آموزي نيز مي‌کردم و در عين حال، به مقتضاي شور و حال آن سال‌ها، در برخي محافل فرهنگي فعال بودم.

‌امين پور در بازگشت از جبهه، براي رساندن پيام مظلوميت جنگ‌زدگان و نماياندن قساوت جنگ افروزان، همت کرد و با همکاري ‌آموزش و پرورش و جهاد سازندگي، نمايشگاه عکسي برپا كرد که از معدود نمايشگاه‌ها در ماه‌هاي نخست جنگ بود و ‌امين پور، چند شبانه روز براي خرد و کلان آن زحمت کشيد. در جريان اين نمايشگاه بود که نزديکي و صميمت با او آغاز شد. چند قطعه عکس از نخستين سفرش به جبهه بادليه، که او اصل فيلم آن را به من داد، اين آغاز را به ثبت رساند. و از آن پس به سرعت بر اين صميمت افزوده شد و فرصت‌هاي بسياري را با او مي‌گذراندم.
پياپي در حوزه هنري و نيز در اتاق ساده دانشجويي‌اش در خيابان دمشق به ديدارش مي‌رفتم و گاه با غذايي ساده همچون پوره سيب‌زميني که آن را با چاشني‌هاي محلي دزفول طعم مي‌بخشيد، پذيرايي مي‌کرد و چند بار نيز من در خانه‌مان ميزبانش بودم. يک بار نيز در سر راه سفر به دزفول، با ‌آمدن به حجره طلبگي‌ام در قم، اندکي از آن بسيار که به ديدارش مي‌رفتم را جبران کرد.

در گوشه اتاقش در خوابگاه، صندوقي داشت که وسائل شخصي‌اش را در آن مي‌گذاشت؛ صندوقي که شبيه آن را در پستوي کوچک مادربزرگم ديده بودم و گاه، همين يادآوري اسباب شوخي مي‌شد. گهگاه نيز قيصر از درون اين صندوق، کتاب يا دفتري بيرون مي‌آورد و از ميان اوراق آن، پنجره‌اي به خاطرات خود مي‌گشود و ما را از بيان بس شيرين و جذابش که معمولا با دست بردن‌هاي مکرر به ميان موهاي انبوهش همراه مي‌شد، بهره‌مند مي‌ساخت.
هر چه مي‌گذشت، بيشتر با دامنه کمال و هنر او آشنا مي‌شدم و البته بسياري از آنچه از او دانستم، کاملا اتفاقي بود. چه، کتمان او اجازه نمي‌داد به شکل ديگري اين آگاهي حاصل شود.
او «شاعر» بود، اين را مي‌دانستم، ولي نه آنقدر جدي! نخستين بار مصاحبه‌اش را در يکي از شماره‌هاي مجله سروش سال 1359 که در ميان وسايل شخصي او در همان صندوق گوشه اتاق بود ديدم. برايم جالب و غافلگيرکننده بود و آن‌گاه که تعجب من را ديد، با سادگي و مناعتي که خاص خودش بود و معمولا لبخند و گاه نيم قهقهه‌اي نيز چاشني آن مي‌شد، اظهار داشت: «مگر چه چيز مهمي است که بايد به تو مي‌گفتم؟»

خط او نيز بسيار خوش بود و با سرعت حيرت‌آوري نقاشي مي‌کرد. بارها اتفاق افتاد که در مجلس با مداد و بر روي کاغذ معمولي، تصويري از من يا يکي از دوستان را به زيبايي تمام مي‌کشيد و اين همه را با دست چپ خود انجام مي‌داد. گرد آمدن اين همه هنر در يک نفر، آنچنان برايم در آن زمان حيرت‌آور بود که ناخودآگاه اين باور برايم پيش‌ آمده بود که ميان هنرمندي و چپ دستي رابطه است و هنوز نيز اين رابطه را منتفي نمي‌دانم!
قيصر سخت دلبسته ‌امام (ره) بود و نيز به شدت از مرحوم دکتر شريعتي تأثير گرفته بود. بارها پيش آمده بود که به مقتضاي خرده‌گيري‌هاي طلبگي، برخي گفته‌هاي دکتر را نقد مي‌کردم و او هميشه جانانه دفاع مي‌کرد و در عين حال، يادآور مي‌شد نبايد او را مطلق رد کرد يا پذيرفت و اين نيز از شگفتي‌هاي اعتدال او در آن روزها بود. از اين دست مباحثات، چندين بار تکرار مي‌شد تا اين که يک بار در دفاعي غايتگرا براي هميشه پاسخم را داد و چنين گفت: «شريعتي هرچه که بود و هرچه گفت، من اسلام را از او شناختم و اگرشريعتي نبود، من ‌امروز خود را يکي از جواناني مي‌ديدم که بر سر چهارراه‌ها نشريه «کار» (2) مي‌فروشند و بسياري ديگر که ‌امروز دلبسته اسلام و ‌امامند، همچو من مديون و مرهون اويند.»

در طول ساليان، جوهر شخصيت انساني او را پايدار يافتم و از همان آغاز که او را شناختم، چند ويژگي به صورت خط ثابت شخصيت او جلب توجه مي‌کرد.
«اعتدال»، مهمترين اين ويژگي‌هاي بود. در سال‌هاي شور و هيجان اول انقلاب که کمترکسي از زياده‌روي و تندروي برکنار بود، تمايل ديندارانه و مسئولانه ‌امين پور به مسائل سياسي، در عين اعتدال و واقع‌بيني، بس توجه برانگيز بود؛ آن هم براي جواني 21 ـ20 ساله!

اخلاص و تظاهرگريزي او نيز به اين ويژگي‌اش جلوه و جلاي خاصي مي‌بخشيد و شايد همين ويژگي‌ها بود که او را همان آغاز، از ادامه حضور در سفارت سابق آمريکا بازداشت و بسيار زود آنجا را ترک کرد و نيز به همين دليل بود که وقتي در سال 1366 نام او را در زير بيانيه‌اي در دفاع از يک گروه سياسي جديد‌التأسيس ديدم، با آن که پس از قضاياي هنري حوزه هنري، مي‌توانست تا حدي طبيعي نمايد، ‌اما تعجب کردم و اين را از قيصر بسيار بعيد مي‌دانستم. با او تماس گرفتم و تعجب خود را ابراز داشتم و او دفاعي جدي نکرد و بار ديگر به ياد آوردم که دغدغه‌هاي او از جنس ديگري است، حتي اگر هم‌شکل ديگران باشد.
«لطافت روح»، ويژگي ديگري بود که هرکس اندک معاشرتي با او داشت، آن را درمي‌يافت؛ لطافتي که سادگي روستايي را در او ماندگار کرده بود. تو گويي، همه آنچه ديگران را به طور معمول، آلوده مي‌کند، به او نزديک مي‌شد، ولي از کنار او مي‌گذشت و گمان مي‌کنم آنچه شعر ‌امين پور را با فاصله بسيار از ديگران متمايز کرده، همين سادگي است که گاه آن را «سادگي کودکانه» مي‌نامند و من آن را « لطافت و بي‌آلايشي روح انسان»!

«کودک» به دليل نداشتن تجربه‌هاي دنياطلبانه، بساطت و لطافت روح او با ناجنس خود ترکيب نشده و به يگانگي و پاکيزگي ملکوت نزديکتر از چندگانگي و آلودگي‌هاي طبيعت است و چه بزرگند عاقل مرداني که کودک مانده‌اند و کودکي نمي‌کنند!
شعر قيصر، شعر شاعرانه نبود، شعر او ترجمان روحي لطيف بود، بي‌هيچ تکلف و تصنع! هر چند صناعت آن تمام بود.
مجموعه ويژگي‌هايي که گفته شد، شخصيت او را براي سليقه‌ها و ذايقه‌هاي گوناگون دوست داشتني کرده بود و اين را از تنوع پردامنه دوستانش مي‌توان دريافت.

در يکي از روزهاي سال 1379 به ديدارش رفتم، با همان آرامش و لبخند هميشگي که گاه تبديل به نيم قهقهه مي‌شد. هر چند عوارض تصادف، در ظاهر او کاملا مشهود بود، ولي باز همان‌گونه بود که مي‌شناختم و البته شلوار خاکي و پيراهن چارخانه بيست سال پيش را برتن نداشت.
مدتي از هر دري سخن گفتيم و بيش از همه از خاطرات گذشته و فرصتي بود تا تفاوت‌هاي او با گذشته را جستجو نمايم، ولي نتوانستم تفاوت چنداني بيابم. مي‌خنديد، ولي نه مثل هميشه. هرچند در گذشته نيز وقتي مي‌خنديد، باور داشتم عميق و از ته دل مي‌خندد، ولي با اين حال نمي‌توانستم غم پنهاني را که در پس ظاهر او حس مي‌کردم، باور نکنم.
کتاب شعرش را که به تازگي چاپ شده بود، هديه‌ام داد و در صفحه نخست آن نوشت: «به عزيزم.... که يادآور نشاط جواني است.». دانستم که خيلي زود به استقبال پيري رفته و «ناگهان برايش زود دير» شده است.

من نيز کتابي از تازه‌هاي خود را به او تقديم کردم، بدون آن‌که آن را قلمي کنم. چه، نه آن را هديه‌اي درخور مي‌ديدم و نه مايل بودم که ژست رسمي به خود بگيرم، ‌اما با اصرار چندباره او چيزي در صفحه نخست نگاشتم و آن را به «برادر عزيزم استاد قيصر‌ امين پور» تقديم نمودم. گفت: «مي‌داني چرا اصرار کردم که کتابت را پشت‌نويسي کني؟» و بي‌آ‌ن که منتظر پاسخ بماند، ادامه داد: «روزي شخصي کتابي نوشت و آن را به استاد فروزانفر هديه کرد، فروزانفر از او خواست آن را پشت‌نويسي کند و آن شخص تأدبا ‌امتناع کرد، ‌اما فروزانفر به او گفت: آقاجان بنويس تا اگر کسي آن را در کتابخانه‌ام ديد، بداند هديه است و گمان نبرد که من براي هر... پول مي‌دهم.»

بسيار خنديد و من بار ديگر، جلوه‌اي از نشاط جواني قيصر را مي‌ديدم.
و اينک در غربت، خبر رفتنش را مي‌شنوم و جدا شدن چقدر سخت است. جدا شدن از دوست داشتني‌ها، دوست‌ها و دوستي‌ها و جدا شدن از خاطره‌ها، به ويژه اگر در غربت باشي... .

--------------------------------------------
1ـ از رفتنت دهان همه باز...
انگار گفته بودند: پرواز!
پر...واز! (دستور زبان عشق، قيصر ‌امين پور)
2ـ نشريه ارگان چريک‌هاي فدايي خلق که در اوايل انقلاب توسط برخي از جوانان هوادار اين گروه در سر چهار راه‌ها عرضه مي‌شد.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟