رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...
جهان دومین رویداد بزرگ را به فاصله چند سال به تماشا نشسته و بهت بر چهره شرق و غرب بود که چگونه تابلوی نه شرقی ـ نه غربی یک شبه بر سردر وزارت خارجه نشست و آنها که خاورمیانه جدید را فارغ از انقلاب و اسلام و اثراتش میخواستند، یکباره خود را ناگزیر دیدند که این سیل خروشان را مهار کنند. این خیال خام وقتی با جاهطلبی فرمانده متوهمی پیوند خورد که در غیاب عبدالناصر سودای رهبری جهان عرب در سر میپروراند، صدام را به اتاق عملیات برد با چفیه قرمزی بر سر و نواری از فشنگ بر کمر. جنگندههای عراقی روزی که سینه آسمان ایران را شکافتند، ژنرال عرب وعده کرد ظرف چند روز کمر ایران را خواهد شکست!
تجاوز تازه آغاز شده بود اما به سرعت پیش میرفت. آن سالها، کارکشتگان عرصههای زمین و هوا و دریا کمتر مانده بودند تا مردم را در جوشش خداییشان یاری کنند؛ برخی که دستهای خیانت را در محکمه عدالت بسته دیدند، تن به جوخه سپرده و حتی مرگ نیز ننگ گذشته از دامان و پیشانیشان پاک نکرد، و دستهای دیگر نیز که چمدانها را دیر بسته بودند، زلال دریا را رها کردند و بلم را از میان امواج خروشان جنگ در دشوارترین روزهای انقلاب به آن سوی مرزهای میهن راندند؛ از این روی، در ماههای آغازین جنگ نه نیروی نظامی آموزش دیده و منسجمی وجود داشت نه تجهیزات و تأسیساتی که بتوان به آن، در مقابل قشونی تا بن دندان مسلح ایستاد و ایستادگی کرد.
جنگ نفسگیر بود و سینه به سینه پیش میرفت. مردم کوچه و بازار که مشتهای گره کرده علیه رژیم ستمشاهی و فریاد مرگ بر آمریکایشان دنیایی را کر کرده بود، تا آمدند جبهه را بشناسند و جنگ را تجربه کنند، خاک را وجب به وجب، و سنگرها را خاکریز به خاکریز در دامن دشمن اسیر دیدند اما چندانکه ندای آسمانی از ایوان جماران بلند شد و گوش عاشقان را تا هفت آسمان پر کرد، شیفتگان عالم خدایی از چهار سوی وطن راه جبهه در پیش گرفتند تا ندای سمعاً و طاعتا را در خاکریزهای خط مقدم طنینانداز کنند.
نابغه فیزیک که شور دیگری در سر داشت، وقتی پیشنهادهای رنگی «هاروارد» و «ییل» را روی میز کارش در ایالات متحده رها کرد و به شوق مبارزه راه وطن در پیش گرفت تا در جبههای که یک سرش حق بود و دیگر سرش باطل بجنگد، شادمان بود از اینکه شبها با همراهی بیسیمچی و عکاس میرفت و دنبال خیانتکارانی میگشت که لرزیدن برگی بر شاخه را در کوچههای خلوت آبادان و خرمشهر جار میزدند در گوش ژنرال عرب، و صبح که میشد کنار نیروهای بومی با دستهای خالی باید سنگر میگرفت و جبهه مقاومت درست میکرد تا دفاع سنگین را آموزش بدهد به ارتش مسلح عربی!
دنیایی متحد شده بود تا ملتی را به زانو درآورد و از رهگذر این اجماع جهانی بود که آبادان میان مویهها و لابههای مردان و زنان از دست رفت و خرمشهر که در چنبره محاصره افتاده بود، آماده میشد تا از رهگذر مقاومتی جانانه، دنیایی را به حیرت و تحسین وادارد. بومیان میخواستند از شهرشان، از ناموسشان، از شریعتشان و از مرامی که مراد متصل جماران به آنها آموخته بود، دفاع کنند که متحد شدند، و فرمانده آن روزهای خرمشهر از رهگذر این نگاه بود که لشکر مجهز زرهی دژخیم را با یک تیپ نیروی مخصوص و نود قبضه توپ جنگی، سی و پنج روزی پشت مرزهای شهر حیران نگه داشت و چون سروی آزاد که میخواست ایستاده بمیرد، هر وقت راه نجاتی نبود، میرفت توی سنگر، تنها مینشست به گریه با سری بر سجده که: «ای رب العالمین! بر ما مپسند ذلت و خواری را» و همان جا زیر آتشبار یک طرفه ارتش عراقی خود را برای شهادت آماده میکرد که قلم برداشت و در وصیت نامهاش نوشت: «من کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیدم».
سفرهها هنوز پهن بود و دیگچهها بر دار، مقاومت پراکنده نیروهای نظامی کفایت ارتش منظم را نمیکرد تا اینکه صف، یکباره شکست. تانکها وارد خیابانهای خلوت شدند و باریدن گلوله بر خانه غیرنظامیان شدت گرفت، اما بومیان خط تسلیم بر پیشانی نبستند و به رسم مبارزات چریکی از پشت بام گرفته تا پشت دیوارها و درختها تن به تن و نفس به نفس ایستادند به مبارزه. ضرب آهنگ ناهنجار پوتینها به صدای زنجیر تانکها پیوست و حریم خانهها مورد تعرض قرار گرفت. مبنای دژخیم هتک همه مقدسات بود که تکاور ایرانی را به تنگ آورد تا پاسخ تجاوز به حریم قرآن را با گلوله بستاند. با این همه فداکاری بود که خرمشهر، خونینشهر شد و سقوط کرد... .
بیش از هزار کیلومتر از مرزهای ایران به اختیار دشمن درآمد و تکاور ایرانی شهید شد اما درس دفاع از دین و شرف و ناموس را شاهدان عینی در سنگرهای مبارزه دهان به دهان نقل کردند و از آن حماسهها ساختند و چکامهها سرودند.
مردم پا به راه اهواز و آبادان شدند با بقچهها و وسایلشان بر سر، تصویر آوارگانی با پاهای برهنه و چشمان گریان و چهرههای وحشت زده در کنار جادههای خرمشهر نشان پوزخندی آویخت بر لبان مدعیان کرامت انسانی و حقوق بشر و بلاهتشان در این فکر بود که درب همیشه بر یک پاشنه خواهد چرخید، امروز خرمشهر افتاد و فردا نوبت تهران است! خرمشهر پس از مقاومتی مردانه، بیآنکه سر خم کند در مقابل دژخیم متجاوز، سقوط کرد تا منافق ِ دشمن شادکن پیش از آنکه عزل و به هیأت زنان فراری شود، راه آبادان در پیش گیرد که حالا خط مقدم جنگ با دشمن بود.
نقل است که وقتی به پشت خط رسید و در همان دم، صدای سقوط هواپیمای مهاجم را شنید، چنان ترسی در وجودش افتاد که آشپزخانه صحرایی را به دست نشانه کرده بانگ زد: «این ضدهوایی را به راه اندازید» و زیرکی عکاس صحنه بود که فردا چهره وحشتزده رئیس جمهور را در صفحه اول روزنامههای تهران جا کرد و چندی پس از آن، عرصه برای وحدت فرماندهان جنگ و نخبگان سیاسی فراهم شد.
یک سال گذشت و قوای نظامی از جمله سپاه ِ تازه شکل گرفته و با ارتش متحد شده، به سامان دادن امور زیربنایی رزم مشغول شد و اگر عملیاتی برای بازپسگیری خرمشهر صورت گرفت، سازماندهی نظامی نداشت. شمارشگر تاریخ روزهای اشغال خرمشهر را به نزدیکیهای پانصد و پنجاه رسانده بود که برنامه برای فتح بزرگ آغاز شد. نخستین حمله سهجانبه و سازماندهی شده، نیمی از زمینهای اشغالی را بازپس ستاند و پنج هزاری اسیر به غنیمت گرفت اما خرمشهر همچنان در زنجیر بود و شعر زندان و اسارت میسرود.
سومین شب خرداد ۶۱ از راه رسید و آخرین گام بیتالمقدس به مدد خلاقیت فرماندهان جنگی برداشته شد تا وعده خداوند در کتاب کریم برای هدایت متقیان و پیروزی حق بر باطل محقق شود. سه گروهی که شمارگان سربازانش از هفتصد تا چهار هزار بود دست به محاصره بیست هزار نفر از سربازان دشمن زد و تنها ساعتی بعد، از فراز آسمان خبر رسید که بیست هزار سرباز عراقی اسلحهها را زمین گذاشته، دستهایشان را در خیابانهای خرمشهر به علامت تسلیم بالا بردهاند.
لشکریان جبهه توحید گنبد مسجد جامع را به پرچم الله اکبر مزین کردند، هر که هر کجا بود، نشست و دست بر خاک برد، توتیا کرد و بر چشمان پرآبش کشید... خرمشهر میان اشک شوق سربازان فاتح امام و امت و هلهلههای مردم جای جای ایران زمین بوسه باران شد و فاتحان بیادعا به نماز ایستادند که شکرانه پیروزی کنند. پیام فتح که یکسره از خرمشهر به جماران رفته بود، پاسخ گرفت و ندا رسید که: «خداوند نصر بزرگ را نصیب ما فرمود».
خرمشهر آزاد شد و ذیل اراده الهی بیشتر از پنج هزار کیلومتر از خاک وطن به آغوش مام میهن برگشت. بازگشت دوباره خرمشهر، تاریخ جنگ را تغییر داد. مجری تصمیمات رهبران متجاوزین و سیاسمتدار کارکشته وزارت خارجه ایالات متحده که پیش از آغاز جنگ گفته بود: «شما وقتی موفق هستید که دشمنانتان همیشه از شما بگویند یا بنویسند» چنان از فتح خرمشهر یکه خورد که قفل سکوت را برداشت و لب به اعتراف گشود.
«هنری کسینجر» هر روز سخنی در این باب میگفت و مینوشت و همزمان، نسخههای جدید توطئه میپیچید و در قالب آتشبس به صحنه بینالمللی میآورد؛ اما پیرمرد نشسته بود در ایوان جماران و متصل به امداد غیبی لشکریان الله را هدایت میکرد. در صحنهای که رهبری سیاسی متجاوزین با ایالات متحده، انگلیسها و روسها بود، نخبگان پیرامون شمع روشنی بخش جماران حلقه زدند و امام که جنگ را از اتاقی ساده و محقر مدیریت میکرد، دستور به ادامه دفاع داد. این تصمیم تا آنجا ناخوشایند دژخیمان بود که نخست وزیر وقت جعلیترین رژیم تاریخ را علناً به مرکزیت دشمنان شرقی و غربی انقلاب تبدیل کرد تا اضطرابش را در پوستین تهدیدی پوشالی انداخته بگوید: «اگر نیروهای ایرانی به بصره برسند، اسرائیل ارتش خود را پشت دجله خواهد چید».
دفاع مقدس اولین ثمره شیرینش را داد و کودک استقامت که در دلهای رزمندگان جان گرفته بود در مقابل بمباران تسلیحاتی و تبلیغاتی دژخیمان، راست ایستاد و زنگی مست متجاوز را بر آن داشت که داستان این ایستادگی را نه یک روز و یک ماه و یک سال بلکه هشت سال پیاپی به صورت روزانه در تمام نشریاتش بنویسد و در تلویزیونهایش بگوید و در خفا و آشکارا آن را معترف شود.
فتح خرمشهر سرنوشت جنگ را تغییر داد. بهت هنوز بر چهره تحلیلگران نظامی جهان بود که «اروند» متلاطم و وحشی مهر سکوت بر لب زد تا عبور لشکریان صاحبالزمان را به آن سوی آبها به تماشا بنشیند. مهندسین نظامی بیهیچ تجربهٔ از قبل اندوخته پلهای متحرک را سوار کرده بودند که فرمانده «والفجر ۸» لب باز کرد و نام مبارک «فاطمه الزهرا» را برای شروع عملیات به فریاد آمد. از آن لحظه که موج دلاوران به راه افتاد و فاطمهالزهرا گویان پای در خاک عراق گذاشت، یازده روزی گذشت تا ارتباط متخاصمین با خلیج همیشگی فارس قطع شد. فرمانده متوهم که با وعده کمرشکستن ایرانیان آمده بود، فتح بزرگ را تاب نیاورد که مردم بیگناه و غیرنظامیانی که ظلم ظالم شیارها و زخمها بر تن و جانشان زده بود را به سلاح شیمیایی بست و آنها که فرسنگها دورتر از جنگ و سنگر و خاکریز هر روز ساختمانهایشان را بلندتر میساختند و بر سردرش تابلوها با عناوین حقوق بشری میآویختند هم چشمهایشان را بستند بر آنچه با مردم فاو و شهادتطلبان راه کربلا رفت تا سرانجام کار، آیت الهی «و مکرو مکرالله والله خیر الماکرین» تعبیر یافت و «فاو» به سربازان لا اله الا الله خوشآمد گفت.
حالا دنیایی مانده بود مبهوت از اینکه چه میخواستند و چه شد!
کار دفاع محکمتر از گذشته ادامه داشت اما سردمداران و گردانندگان اصلی جنگ که از یک سو نفتکشهایشان را در معرض توپ و تانک و موشک میدیدند و از دیگر سو متخاصمین را بازنده اصلی نمیخواستند، دست به اجماع جهانی زدند و برای دست یافتن به صلح تلاش کردند و آتشبس برقرار شد اما امامی که نشسته بود در جماران و تفسیر سوره حمد بر لب داشت، از دور خدایا نمیکرد و بر همه احوال واقف بود که در برابر هجوم خیانتکاران و منافقین فرمان آزادی سه روزه «مهران» داد و عملیات «فروغ جاویدان» که برای فتح تهران در عرض ۳۳ روز آمده بود، با گذشت ۳ روز بیفروغ شد. تب تند منافقین اگر چه زود به عرق نشست و نفرین ابدی ملتی نصیب آنان شد، اما شرمساران همیشگی تاریخ درس نیاموختند حتی وقتی نام کریهشان را در جرگه بدنامان و روسیاهان دیدند و هم از این روست که هنوز پشت به ملتی تاریخساز، اسیر سیاهی ماندهاند و نقش سیاه میزنند!
و بدینسان جنگ پایان یافت، ولی تا دنیا دنیاست، دفاع باقی خواهد ماند. هشت سال دفاع جانانه دنیایی را آموخت که وقتی پای رهبری داهیانه در میان باشد، هیچ سلاحی برندهتر از ایمان نیست و همه این رقصها در میانه دشوارترین میدانها که هزاران عاشق شیدایی را به سرمنزل مقصود رساند، اثبات کرد برای نگه داشتن اسلام و ایران، هزاران هزار پرستوی تازه نفس آمدهاند و آمادهاند هنوز به این امید مگر بروند و نزد پروردگارشان روزی خورند.


