صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

زیر سایه حزب الله

رسول جعفریان
کد خبر: ۲۴۲۹۶
| |
13442 بازدید
هنگامي كه در ضاحيه بيروت حرکت مي‌کنيد، يا به محله اوزاعي مي‌رويد، يا زماني که به جنوب لبنان، ديار جبل عامل و روستاهاي ديدني آن مي‌رويد و آنگاه که وارد دره زيباي بقاع شده و از شهر بعلبک ديدن مي‌کنيد، با تمام وجود حس مي‌کنيد که زير سايه حزب‌الله هستيد. روزگاري حزب‌الله تنها مقاومت بود، اما اکنون نه تنها مقاومت که يک ملت، يک ارتش و يک قدرت تمام عيار است؛ ملتي که همه لبناني‌ها دوستدار آن هستند، شيعه و سني و مسيحي و دروز همه و همه با وصل کردن خود به حزب‌الله مي‌کوشند با استفاده از افتخارات آن موقعيت خويش را بهبود بخشند.
گزارش زير، داستان سفر چند روزه بنده به همراه شماري از دوستان به‌اين کشور، آن هم زير سايه حزب‌الله است.

ورود به لبنان
ساعت شش روز چهارشنبه، هشتم آبان ماه 1387 براي يک سفر فرهنگي به لبنان رفتيم. ما حدود بيست و اندي نفر بوديم که به همراه حجت‌الاسلام و المسلمين شهرستاني، نماينده تام‌الاختيار آيت‌الله العظمي سيستاني عازم لبنان مي‌شديم تا در مراسم افتتاح يک مرکز فرهنگي شيعه شرکت کنيم. آقايان سيد احمد اشکوري، محقق، اشعري، سيد علي حائري و تعدادي ديگر در اين جمع حاضر بودند. نزديک به پانزده نفر ديگر روز دوشنبه به سوريه رفته و از آنجا عازم بيروت شده بودند که همان روز چهارشنبه ساعاتي پيش از ما به بيروت رسيدند. همان گونه که گفتم، هدف همگي ما، شرکت در مراسم افتتاح مجمّع الامام الصادق ـ عليه السلام ـ يک مرکز فرهنگي شيعي بود که در بيروت در کنار ساختمان مجلس الاسلامي الشيعي الاعلي ساخته شده بود. شماري از روحانيون از جمله مفتي شيعيان لبنان در فرودگاه از مهمانان استقبال کردند و پس از آن در ساختمان مجلس اعلي حاضر شديم.
حجت‌الاسلام و المسلمين عبدالامير قبلان، رئيس مجلس سخنان کوتاهي در ستايش آيت‌الله سيستاني و نماينده ايشان آقاي حجت‌الاسلام و المسلمين شهرستاني ايراد کرد. پس از آن، شيخ ابراهيم نُصيرآوي از سوي آقاي شهرستاني چند کلمه صحبت کرد.

پس از پايان برنامه، استاد جعفرالمهاجر را ديدم، دانشمندي که بيش از چهل سال سابقه قضاوت دارد و داراي عنوان قاضي شرف است. خيلي دلتنگ ايشان شده بودم. سراغ اطلس شيعه را گرفت که شرح آن را به‌ايشان دادم. مشتاق ديدن اين کتاب است. آدم فعال و پرکار و علاقه‌مندي است. شام را به منزل آقاي حامد خفاف (ابوفائز سابق و ابومصطفاي جديد) رفتيم. روزگاري در اوج قضاياي عراق به عنوان سخنگوي آيت‌الله سيستاني سخن مي‌گفت و هم‌اکنون نيز مسئول آيت‌الله در بيروت است. سفره لبناني خوبي بود. براي اقامت و خواب به هتل ماريوت رفتيم.
آقاي معراجي از روز جمعه در سوريه بود و همراه دوستان ديگر به بيروت آمد. ما در يک اتاق بوديم و چون سه نفر بوديم، اتاق ديگري هم داشتيم.

افتتاح مُجمّع ثقافي يا مرکز فرهنگي
صبح روز پنجشنبه، ساعت ده مجلس افتتاحيه آغاز شد. مجلس پر از شخصيت‌هاي روحاني و سياسي و دانشگاهي بود. آقايان قبلان، نعيم قاسم، نبيه بري و حامد خفاف سخنراني کردند و دو نفر مياني، بيشتر بيانيه سياسي خواندند. در آنجا ديدم كه سخن آيت‌الله سيستاني که اهل السنه اخوانکم بل انفسکم را بزرگ به ديوار نوشته بودند. آيه «فبشر عبادي...» که بالاي محفل خورده بود؛ به صورت فبشر عباد الذين ... ضبط شده بود؛ يعني بدون «ي». نمي‌دانم درست است يا نه، اما گمان کنم اشکال داشت. تا ساعت دوازده آنجا بوده و براي ناهار ميهمان قبلان در مجلس اعلي بوديم. ناهار را خورده بيرون آمديم. آقاي معلمي هم همراه ما بود. يک شيخ روحاني را با ماشين ديديم. آقاي معلمي او را صدا زد که آمد و ما همراه وي به هتل ماريوت آمديم. نام ايشان آقاي اميني بود و در اينجا مدرس حوزه بود. تا شب در هتل بوديم. شب به محل مجمّع رفتيم.
شماري از ميهمانان از جمله ما همراه آقاي شهرستاني به ميهماني نبيه بري در ساختمان اختصاصي رئيس مجلس نواب رفتيم و وي براي استقبال تا دم در ساختمان آمد، چنان که بعدا نيز تا همانجا بدرقه کرد. شب به هتل برگشتيم.

خريد کتاب
صبح جمعه، ما سه نفر يعني بنده و آقايان معراجي و مهريزي به دارالهادي رفتيم. اين دارالنشر، به تازگي سالن نمايشگاه بزرگي درست کرده و نمايندگي شماري از ناشران را بر عهده گرفته است. بنده هم براي کتابخانه مجلس و هم کتابخانه تاريخ، کتاب‌هاي فراواني خريدم؛ جمعا 9 کارتن. دارالهادي از طرف حزب‌الله تقويت شده و نمايشگاه آن جالب توجه بود. تا ساعت يک و نيم در کتابفروشي بوديم و بعد به سراغ مدرسه اهل البيت (ع) رفتيم و از آنجا به رستوان ساحلي که متعلق به تشکيلات آقاي حسين فضل الله رهسپار شديم. ساختمان را به شکل يک قلعه قديمي با معماري کهن رومي ساخته‌اند. غذاي خوبي نداشت، به علاوه بسيار هم گران بود.

پيوستن به دوستان در جنوب
عصر با حجت‌الاسلام و المسلمين شيخ مهدي غروي، روانه جنوب شديم. ايشان امام جماعت مسجد قماطيه است و در ضمن در چند دانشگاه نيز درس مي‌دهد. صبح آقاي شهرستاني با دوستان ديگر به خيام رفته بودند.؛ زندان خيام که از بقاياي دوران اشغالگري اسرائيل بود تا پيش از جنگ 33 روزه باقي بود و بازديد کنندگان از آن ديدن مي‌کردند، اما اسرائيلي‌ها از فرصت جنگ استفاده کرده، زندان را با خاک يکسان کردند تا جنايات خود را بپوشانند. دوستان گفتند، خبري نيست و در کنار آن يک سالن درست شده است. در آنجا همچنين شرحي درباره جنگ اخير داده شده بود.
پس از غروب، ما به آنها پيوستيم. آنها در شهرک حبوش در يک مجمع فرهنگي بودند. از آنجا به محل سازمان امل در جنوب رفتيم. يک دو سخنراني شد كه البته سخنران املي‌ها بسيار اديبانه و قشنگ و مسلط حرف زد.

در نبطيه
سپس به نبطيه آمديم. در آنجا هم شام و سخنراني بود. سال 1427 ق، صدمين سال راه‌اندازي حسينيه نبطيه بوده است. يک فيلم هم از تاريخ نبطيه و اين حسينيه و نمايش‌هاي تعزيه‌اي پخش کردند. سابقا شنيده بودم که نخستين قمه‌زني از نبطيه آغاز شده است. حالا هم ديدم که يکي از قديمي‌ترين حسينيه‌ها در نبطيه است. امروز آقاي شهرستاني را به ديدن برخي از مراکز حزب‌الله برده بودند که خيلي تحت تأثير قرار گرفته بود و از جوانان حزب‌الله ستايش مي‌کرد. اين سفر يک جورهايي توسط حزب‌الله و امل ترتيب داده شده است. جاي بعدي ما منزل يک روحاني به نام آقاي کوثراني بود که از مسئولان حزب‌الله است. دوستان بيرون در حياط خانه نشستند و من به کتابخانه ‌ايشان رفتم. کتابي با نام تاريخ «زراريه» ديدم که با پررويي از ايشان درخواست کردم اين نسخه را به بنده بدهد که ‌ايشان هم با روي باز پذيرفت. به نظر مي‌رسيد منبع مهمي درباره تاريخ بخشي از جبل عامل است.

در خانه آقاي فواز
سپس به محل استراحت که يک قصر متعلق به آقاي عباس فواز بود، آمديم. ايشان يکي از ثروتمنداني است که هتلي در نجف و هتلي در کربلا دارد. اين يکي از زيباترين بناهايي بود که تاکنون داخل آن را ديده بودم. خود آقاي فواز با تواضع ما را به اتاقمان راهنمايي کرد. جمعيت ما تقريبا سي چهل نفر بود که به راحتي در اتاقها جاي گرفتيم، اما فضاهاي عمومي و سالن‌ها خالي و پر از مبل‌ها و امکانات ديگر بود. صبح آقاي فواز را ديدم. ايشان گفت که يک کارخانه سيمان در ياسوج دارد و خانه‌اي در ميدان آرژانتين و هر ماه به ‌ايران مي‌آيد. گويا در آفريقا هم سرمايه گذاري فراوان دارد. در سالن ورودي نقاشي‌هاي جالبي از صحنه‌هاي کربلا به در و ديوار بود. تصويري هم از نصرالله و فرزندش. همين طور تصويري از امام موسي صدر و نبيه بري. اين تعادل اينجا هم رعايت شده است.

تا اينجا چند نکته!
درباره ‌اين سفر چندين نکته را يادآور شوم؛ يکي اين که برايم مهم بود بدانم چرا آقاي فضل الله به ‌اين مراسم دعوت نشده است، در حالي که بسياري از کشيش‌ها و اهل سنت نيز بودند. شنيدم که بعدها برخي از مطبوعات اعتراض کرده بودند. يادم هست که آقاي‌ هاشمي در کنفرانس بين الاديان که ملک عبدالله در جده برگزار کرد، گفته بود که شما مسائل بين خود مسلمانان را حل کنيد تا بعد نوبت به اديان ديگر برسد. بايد در اين باره بپرسم.

دوم اين که تقريبا هيچ نامي از ايران در برنامه‌ها نبود. فقط شيخ نعيم قاسم، نام امام را در سخنراني افتتاحيه آورد، آن هم به ‌اين مناسبت که امام خميني فرموده است که آمريکا شيطان اکبر است. شب اول هم حجت‌الاسلام و المسلمين قبلان در سخنراني‌اش نامي از ايران آورد، اما با بزرگ منشي نصيحت کرد که به علماي ايران مي‌گوييم اختلاف را کنار بگذارند. به نظرم خوب حرف نزد. بعد هم در سخنراني‌ها تنها بحث عراق و لبنان بود. مثل اين که ‌ايران اصلا وجود خارجي ندارد. اين رفتار پسنديده‌اي نبود. البته ربطي به جمع ما نداشت و من مطمئن هستم که برنامه‌ريزي شده نبود. در واقع، آقاي حجت‌الاسلام و المسلمين شهرستاني با اخلاقي که بنده از ايشان مي‌شناسم، در اين زمينه و براي هيچ طرف حساسيتي ندارد و آزاد است. در واقع همه ارگان‌هاي شيعي اعم از مجلس و حزب‌الله و امل در برنامه‌ريزي اين سفر و گزارش خبري آن همکاري و همراهي داشتند. اين را بيفزايم که نخستين بار بود که آقاي شهرستاني، مديران تمامي مراکز خود را در خارج از کشور به يکجا دعوت کرده بود. براي همين بود که بسياري از دوستان را در آنجا ديديم. يکي از مسائل مهم اين سفر، ديدار آقاي شهرستاني با آقاي نصرالله بود که دو ساعت و نيم به طول انجاميد. اين خبر منعکس و تصاويري هم از آن منتشر شد. اين ديدار در شنبه صورت گرفت و علاوه بر آقاي شهرستاني، حامد خفاف، شيخ حليم، مسئول دفتر سوريه و همين طور سيد حيدر، فرزند سيد محمد باقر حکيم نيز حاضر بودند.

نهضت ترجمه
امروز در کتابفروشي دارالهادي همچنان شاهد جنبش ترجمه آثار فارسي به عربي بودم. در آنجا چندين کتاب تازه چاپ ديديم که اصل آن فارسي بوده است. زمان‌هاي پيش، اندکي از نويسندگان ايراني که پول داشتند اقدام به ترجمه آثارشان به عربي مي‌کردند، اما اکنون اين ناشران عرب شيعه هستند که خودشان با گستردگي در اين زمينه اقدام مي‌کنند. نشر دارالامير تقريبا همه آثار شريعتي را به عربي ترجمه کرده است.
چند کتاب جديد درباره شيعه چاپ شده بود که آقاي معراجي از سوريه آورده بود. يکي «من هم الشيعه» از احمد جواده (دارالامير)، ديگري «الشيعه و التشيع» از سعد رستم (دارالاوائل)، يکي هم «حوارات احمد الکاتب مع المراجع و العلماء» (دارالعربيه للعلوم). اين شخص که در سال‌هاي آغازين انقلاب از ياران آيت‌الله سيد محمد شيرازي بود، منتقد تشيع و به ويژه نظريه مهدويت شد. اين کتاب متن نامه‌هايي است که او براي مراجع نوشت و کسي به او پاسخ نداد! همين شخص کتابي هم با عنوان «المرجعية‌ الدينية الشيعية و آفاق التطور الامام محمد الشيرازي نموذجا» نوشته است که امسال توسط همان دارالعربيه للعلوم ـ ناشرون چاپ شده است. پشت کتاب تصوير نامه‌اي به عنوان اجازه استفاده از سهم امام را براي وي نوشته ـ بدون تاريخ ـ كه چاپ کرده است.
روز جمعه که براي خريد کتاب بيرون رفتيم، هدف ما کتابفروشي الهادي بود که به تازگي به نام ديوان الهادي تبليغات فراواني در شهر به راه ‌انداخته است. به محل بمباران‌هاي جنگ حزب‌الله و اسرائيل رسيديم. در منطقه ضاحيه، شمار بسياري از ساختمان‌ها ويران شده بود، اما اکنون بيشتر آن‌ها بازسازي شده يا در حال بازسازي است. تقريبا يکسره ساخت و ساز ادامه دارد.

البته لبنان امروز با آنچه شش هفت سال پيش ديده بودم، تفاوتي نکرده است؛ خيابان‌هاي تنگ، با ترافيک زياد، شلوغ و رفت و آمدهاي زياد. نوع مغازه‌ها و همه چيز همچون گذشته بود. ساخت و ساز و خيابان سازي هم ادامه دارد، اما پيداست که حرکت کند است. در اينجا همين مقدار امکانات هم شگفت است. البته مي‌گفتند از وقتي که حريري کشته شده است، حس بازسازي کم و اميدها تضعيف شده است. به نظرم مردم لبنان لياقتي بيش از اين دارند، اما دشمنان اين ملت، يک لبنان آشفته مي‌خواهند. يک ويژگي شگفت‌انگيز اينها اين است که در هر کشور که باشند، کشور و روستاي خودشان را فراموش نمي‌کنند و در آنجا خانه آبا و اجدادي را حفظ کرده و بازسازي مي‌کنند.

دو قتلگاه در قانا
شب را خوب خوابيدم. صبح برخاسته پيرامون همان ساختمان که گفته شد، مقداري قدم زدم. برخي از دوستان هم بودند. صبحانه ميل شد. ساعت نه بود که به طرف قانا رفتيم. در قانا دو مکان هست که اسرائيل بمباران کرده و در هر کدام از آنها تعدادي زن و کودک را کشته است. اين دو مورد از جنايت کم نظير اسرائيل است؛ يکي شايد از حوالي سال 2000 يا بيشتر که اکنون مزار آنها دست جنبش امل است و ديگري در جنگ سال 2006 که در آن هم يک مدرسه ويران شد و شمار بسياري از بچه‌ها و بزرگترها شهيد شدند. مزار آنها در اختيار حزب‌الله بود. هر دو جا زيارت شد. اين هم يک مدل تعادل و تقسيم امکانات ميان حزب‌الله و امل است که در سال‌هاي اخير کنار هم قرار گرفته‌اند.
 
در قانا ياد شعري از سيد شرف الدين افتادم که درباره حملات فرانسوي‌ها به لبنان و قتل عام مردم لبنان و بي‌توجهي مجامع بين‌المللي گفته بود:
«قتل امرء في غابة جريمه لاتغتفر …و قتل شعب کامل مسألة فيها نظر»؛ کشته شدن يک شخص فرانسوي در بيشه، جرمي غير قابل بخشايش است.
اما کشتن يک ملت، کامل مسأله‌اي است که بايد درباره آن انديشيد؟
 
بعد به سراغ دبيرستاني به نام «جبل عامل» رفتيم. زنگ استراحت بچه‌ها را زدند و همه بيرون آمدند. گويا فقط يک عکس يادگاري گرفته شد. سپس به منزل آقاي آيت‌الله شيخ محمد مفيد فقيه که صاحب مدرسه علميه است، رفتيم که برادر زاده آيت‌الله محمد تقي فقيه است که کتاب جبل عامل في التاريخ را نوشته و چندين کتاب ديگر دارد. ايشان هم چند جلد تقريرات فقهي از علماي نجف نوشته است. گويا حدود هجده سال است که از نجف به‌ اينجا آمده است. به نظرم حدود ده سال پيش بود که با سيد جعفر مرتضي يک بار به ديدن مرحوم محمدتقي فقيه رفتيم. از سال درگذشت محمدتقي پرسيدم که گفتند سال 2000 ميلادي درگذشته است.

سركار خانم ربابه صدر و مؤسسات امام موسي صدر
از آنجا به مجموعه مؤسسات امام موسي صدر رفتيم که مدير آن سرکار خانم ربابه صدر است؛ خانمي زيرک و مدير. اينجا يک مجموعه خيريه و کمک به فقرا و ايتام و زنان بيوه است. با بسياري از مراکز بين‌المللي ارتباط دارد و کمک دريافت مي‌کند و سرچشمه خدمت است. چندين ساختمان شيک دارند و خدمات آنها هم نسبتا گسترده است و از جاهاي بسياري کمک مي‌گيرد. شوهرش يکي از افراد خاندان شرف الدين است که ‌ايشان را زيارت کرديم. چهار پسر هم دارد که دو تا از آنها را ديدم؛ يکي از آنها به نامم لؤي، تعدادي از منشورات مؤسسه را به همراه شماره تلفن دفتر تهران به بنده داد. همانجا ناهار را نيز صرف کرديم. سر ميز چند گلايه راجع به برنامه‌ها را با آقاي حامد خفاف در ميان گذاشتيم. ايشان پاسخ‌‌هايي دارد. در ميان سخنانش گفت که ميشل عون و نصرالله در اين مراسم احتفال نماينده داشتند، اما ديگران همه قرار بود خودشان شرکت کنند، با اين حال، از طرف حريري هم نادر حريري که پسر عموي اوست، آمد که با توصيه برخي از دوستان پذيرفتيم، اما از بقيه احزاب، رؤساي آنها آمده بودند؛ از جمله حاضران، وليد جنبلاط (جان پولاد) هم بود که رئيس دروزي‌ها و يک کرد است و نام فاميل ايشان هم بنا به گفته دوستمان آقاي غروي از جان پولاد گرفته شده است.
از آنجا حرکت کرده يکسره به بيروت آمديم و ساعت چهار بود که به هتل ماريوت رسيديم. اخبار ديدارهاي آقاي شهرستاني از جنوب مرتب توسط شبکه تلويزيوني نبيه بري و همين طور المنار و چندين راديوي ديگر گزارش مي‌شد. استقبال و بدرقه و همراهي هم کاملا دولتي و با نيروهاي امن داخلي بود. در حرکت به طور معمول بيست ماشين حرکت مي‌کرد و رفت و آمد و کنترل کاملا رسمي بود.

سيد شرف الدين به ديدار شاه نرفت
عرض کردم که شب شنبه که منزل آقاي کوثراني رفتيم، کتابي با نام تاريخ الزراريه و البلاد العامليه ماضيا و حاضرا و تطلعات ديدم. از ايشان خواهش کردم که‌ اين کتاب را براي کتابخانه تاريخ در اختيار بنده بگذارد. ايشان هم لطف کرده کتاب را به بنده دادند. کتاب بسيار مفصل بوده و حجم آن 785 صفحه است. نويسنده آن خليل شرف الدين است و سيد جعفر شرف الدين براي آن مقدمه زده است. همانجا مروري کردم. اثري است جالب با اطلاعات فراواني از جغرافيا و تاريخ و رجال منطقه. يک خاطره از اراده ديدار شاه‌ ايران با سيد شرف الدين نقل کرده و نوشته بود که خودش در همان اوضاع و احوال بوده است.
وي مي‌نويسد: من خود شاهد اين داستان بودم. سفير خاص شاه به صور آمد و به ملاقات شرف الدين رفت و به وي گفت که شاه علاقه‌مند است با ايشان ديدار کند، اما بنا به رعايت پروتکل نمي‌تواند به صور بيايد. حضرت عالي به بيروت آمده وارد قصر الضيافه شويد و در ماشين بمانيد. شاه نزد شما آمده و دست شما را مي‌بوسد. در اين وقت شرف الدين گفت: به‌ ايشان بگوييد که: اذا رأيت العلماء علي ابواب الملوک فقل بئس العلماء و بئس الملوک و اذا رأيت الملوک علي ابواب العلماء فقل نعم الملوک و نعم العلماء، و بدين ترتيب حاضر به ديدار با شاه نشد (تاريخ الزراريه: ص 129). همان جا يک تلگراف هم از ايشان براي شاه به مناسبت وارد شدن ايران به پيمان بغداد نقل کرده که او را از اين کار نهي کرده است.

در شهر بعلبک
صبح روز يکشنبه به سمت بقاع آمده و عازم شهر بعلبک شديم. نخست به سراغ مدرسه امام مهدي (ع) رفتيم که مدير آن شيخ يحفوفي بود. پدر و جد او هم عالمان اين شهر بوده‌اند. اين مؤسسات بسيار مفصل بود. در اينجا معمولا اين قبيل مراکز هم آموزشي و هم تربيتي و اخلاقي و نيز مؤسساتي براي ايتام و بيوه زنان است. روي يکي از ساختمان‌ها تابلويي بود که نشان مي‌داد آن ساختمان با حمايت مالي آيت‌الله سيستاني ساخته شده است. صبحانه بسيار عالي و کم مانندي صرف شد. پس از آن به ديدن مسجد المصطفي (ص) رفتيم که جد همين شيخ، يعني شيخ مصطفي يحفوفي امام آن بوده و البته ساختمان جديد بود. استقبال و بدرقه شيخ عالي و به نظر آدم عاقلي مي‌آمد.

در منزل استاد جعفر المهاجر
در اينجا ما از بقيه جدا شده به منزل آقاي شيخ جعفر مهاجر آمديم و الان که مي‌نويسم در خدمت ايشان هستيم. ايشان را از قديم با کتاب هجرة‌ العامليه الي ايران مي‌شناختم، اما در چند سال اخير بيشتر در ايران خدمت ايشان رسيده‌ام. چند کتاب تازه‌ ايشان را گرفتم. فعلا در حال نوشتن کتاب اعلام الشيعه در پنج جلد براي دفتر تبليغات اسلامي قم است. ايشان گفتند که قرار است هشت ماه ديگر کار اين کتاب تمام شود. من پرينت‌هاي اوليه را ديدم. کتاب سته فقهاء ابطال ايشان را هم نخستين بار بود مي‌ديدم. شرح حال چند فقيه ناشناخته و شناخته شده جبل عالم است. کتاب التعليق ايشان را هم که خاطرات روزنويس يک نفر در دوره مملوکي است، ديدم که در سال 2000 توسط معهد فرنسي دمشق در چهار مجلد چاپ شده است. ايشان يک کتاب هم با نام تأسيس تاريخ الشيعه دارد که تاريخ تشيع در اين منطقه است.
تا اينجا ايشان و سعدون حماده دو نفرند که کارهاي جديد را در اين زمينه انجام داده‌اند. بنده به آقاي شهرستاني پيشنهاد کردم که در مجمّع ثقافي، مرکزي را براي تاريخ تشيع اختصاص دهند، اما بعيد مي‌دانم اين کار اجرايي شود. به نظرم اشاره کردم که سعدون حماده را نيز ايشان همان روز دوم به هتل آورد و عکسي با هم گرفتيم. کتابش با عنوان تاريخ شيعة لبنان يک اثر بي نظير است که سال 1968 به عنوان رساله دکترا براي سوربن نوشته است. پس از آن هم کار کرده و حالا چاپ شده است. بخش عمده آن اسنادي است که از آرشيوهاي عثماني گرفته است.

مرقد مالک اشتر
با آقاي مهاجر به سمت جايي که ‌ايشان آن را مرقد مالک مي‌داند، رفتيم. يک قبر سيماني است در کنار يک درخت که چند سنگ قبر ديگر هم هست. بايد کتابچه ‌ايشان را مرور کنم، ببينم استدلال‌هاي وي چيست. يک درخت بزرگ در کنار قبر هست که پس از چاپ کتاب ايشان، آن درخت را که سبز بوده است آتش زدند و اکنون نيمه سوخته و خشک شده است. ايشان بخشي از استدلال‌هاي خود را درباره وجود قبر مالک در اينجا توضيح داد. مهم آن است که ‌ايشان مي‌نويسد، تا قرن هشتم اينجا به عنوان قبر مالک اشتر مشهور بوده و در منابع آمده است، اما پس از آن، ديگر سخني از آن نيست و هم‌اكنون از آن به عنوان قبر «سيدي مالک» ياد مي‌شود اما از اشتر نامي نيست. ايشان افزود که يک بار پيرمردي به من که آن حوالي آمده بودم، گفت: آيا به زيارت قبر مالک اشتر آمده‌اي؟

مسجد مرقد رأس الحسين (ع)
از آنجا به سمت رستوراني آمديم که قرار است همه ميهمانان ناهار را در آنجا صرف کنند. اين رستوران روبه‌روي مسجد رأس الحسين بود. اين مسجد که صبح نيز ما آن را زيارت کرديم، هم‌اكنون و گويا از زمان عثماني‌ها دست اهل سنت بوده و هست. اين در حالي است که در حال حاضر 10 درصد جمعيت اين شهر سني است. زماني شيعيان براي گرفتن آن فشار آوردند که مفتي سني‌هاي لبنان سروصداي زيادي به راه‌ انداخت. هم‌اكنون در کنار اين مسجد مخروبه و قديمي، شيعيان يک سالن کوچک زده‌اند که در روزهاي محرم برنامه دارند و در حال حاضر نيز در آنجا نماز فرادا خوانده مي‌شود.
محرابي قديمي با بقاياي يک منبر در کنار محراب هست. طرح سه «علي» را که در کاشي‌هاي ايران مرسوم است جايي روي سنگي ديديم. به نظرم جديد آمد. بايد در اين باره تحقيق شود. از اين مسجد تنها ديوارهاي کوتاه آن مانده و يکي دو طاق يا به قول عرب‌ها قنطره. رستوران پر از جمعيت بود. ناهار خورديم. بعد شيخ محمد يزبک سخنراني کرد. ايشان تقريبا همه امور عمومي مذهبي شهر را بر عهده دارد. حوزه و حزب‌الله و سيده خوله و غيره. بعد هم يک نفر از طرف آقاي شهرستاني سخنراني کرد. جالب است که ‌ايشان هيچ کجا اجازه ندارد ايشان را غير حجت‌الاسلام و المسلمين بخوانند. مسلما چاپلوس زياد بود و بسيار آسان آنان حاضر بودند ايشان را آيت‌الله بنامند. از اين اخلاق ايشان بسيار خشنود شدم.

مرکز بهاء الدين العاملي!
پس از ناهار از آنجا بيرون آمده به خانه سيد ابراهيم امين السيد رفتند که رئيس دفتر سياسي حزب‌الله است. چون شلوغ بود، ما پياده نشديم. در خيابان کوچکي که خانه ‌ايشان در آن بود، در ابتداي آن، يک بناي چهار طبقه قابل توجه بود که بالاي آن روي سنگي که به ديوار آن چسبيده و روي آن نوشته شده بود: مرکز بهاءالدين العاملي للابحاث و الدراسات. آقاي مهاجر گفت: حدود ده دوازده سال پيش اينجا را من ساختم، اما يکي از علماي شهر آنجا را تصرف کرد و قرار بود اختصاص به فعاليت‌هاي فرهنگي زنان بدهند که تا كنون تعطيل است. ايشان گفت که من مي‌خواستم که شيعه در اينجا يک مرکز تحقيقات داشته باشد که مقدور نشد. در اين باره به سيد قائد ـ آيت‌الله خامنه‌اي ـ نامه نوشتم و پس از آن آقاي حجت‌الاسلام و المسلمين اختري مسئول رسيدگي به‌ اين امر شد. با توجه به رابطه‌اي که آقاي اختري با آن آقا داشت و اساسا از قديم با هم بودند، ماجرا به هم ماليده شده و هيچ اتفاقي نيفتاد. من هم نزد کاتب العدل رفتم و اظهار تنازل کرده، همه چيز را به آنها سپردم.

به هر روي،‌ اصل اين که‌ اين ساختمان از روز نخست براي فعاليت‌هاي پژوهشي بوده، جالب است، اما اين که اکنون تقريبا رهاست و هيچ فعاليتي در آن نمي‌شود، جاي شگفتي است!

مرقد شهيد سيد عباس موسوي
از آنجا به منزل سيد ابراهيم آمديم. ميهمانان هنوز نشسته بودند. بنده هم نشستم. قدري با آقاي شهرستاني بر سر برخي از برنامه‌ها گفت‌وگو کردم. دقايقي بعد از آنجا بيرون آمده، روانه نبي شيث شديم. آنجا شهرکي است که قبر شيث پيغمبر در آنجاست، اما سر راه و در وسط اين شهرک، مزار سيد عباس موسوي، رئيس شهيد حزب‌الله است که بسيار بزرگ و زيبا ساخته‌اند. درست مثل امامزاده‌ها ضريح و گنبد و مناره و صحن دارد. در کنار صحن، مزار تعدادي از شهداي اين شهرک بود. تقريبا فاميل همه موسوي بود. به نظرم غالب اين مردم بايد سيد باشند. در کنار اين مزار، ماشين سيد عباس موسوي هم که بالگردهاي اسرائيل زده گذاشته‌اند. اصل کار، جالب بود، اما حيف که آن را وسط هواي آزاد گذاشته‌اند و کم کم ماشين بي رنگ و رو شده و زنگ زده است. به نظرم، بايد آن را در جايي سرپوشيده حفظ کنند. از آنجا بالاتر رفته، سر مزار نبي شيث رسيديم. يک قبر بسيار بزرگ و يک ساختمان زيبا. از دو ساختمان اخير با گوشي موبايل عکس گرفتم.

کرک نوح شهر محقق کرکي
سپس راهي شهرک کرک نوح شديم که در راه بازگشت ما از بعلبک به بيروت قرار دارد. اين شهر بلافاصله انسان را به ياد کرکي بلکه کرکي‌ها مي‌اندازد و اين که ‌اينجا در قرن هشتم و نهم از مراکز علمي شيعه در جبل عامل بوده است. هوا گرگ و ميش بود که به آنجا رسيديم. اين در حالي بود که ما از کاروان عقب افتاده و قدري دير رسيديم و بنابراين شاهد گفت‌وگوي آقاي شهرستاني با آقاي مهاجر نبوديم. گويا آقاي مهاجر خانه‌اي قديمي را به عنوان خانه محقق کرکي پيدا و پيشنهاد کرده است آنجا حوزه علميه شود. آقاي شهرستاني نيز پذيرفته است. ساختن يک بناي ولو کوچک خاطره چند صد سال حوزه علميه شيعي را در اين ناحيه زنده خواهد کرد. به مسجدي رفتيم که قبر حضرت نوح در آنجا بود؛ يک قبر بسياري بزرگ که شايد بيست متر يا بيشتر بود.
ما نماز را همانجا خوانديم و بيرون آمديم. شمار بسياري از جوانان اين روستا هم بودند که عکس آقاي معراجي را با جمعي از آنها گرفتم.

آخرين ديدارها
ديدار بعدي ما از منزل يا به عبارتي قصر حسين الحسيني بود که زماني رئيس مجلس لبنان بود، گويا دوازده سال و بعد هم يک دوازده سال ديگر که اوضاع لبنان در هم ريخته شد و انتخابات و مجلسي نبود و نام او رئيس بود. پس از ديد و بازديد از آنجا، راهي منزل احمد محمد يعقوب از نمايندگان مجلس شديم. پدر وي که روحاني بود، همراه امام موسي صدر ناپديد شد. خود وي جواني شيعه است که نماينده شده و فعلا در فراکسيون ميشل عون است. شام نيز همانجا صرف شد و ما راهي بيروت شديم. ظاهرا ميهمانان قبل و بعد از آن از يک دو جاي ديگر هم ديدن کرده بودند. ما در اين سفر موفق به ديدار معبد بعلبک نشديم؛ هرچند سالها پيش آنجا را به تفصيل ديده بودم. واقعا يکي از شگفتي‌هاي عالم است. اگر براي ايراني‌ها قابل تحمل باشد، بايد يگويم که تخت جمشيد، جزو کوچکي از عظمتي است که انسان در معبد بعلبک مي‌بيند. بايد ديد و قضاوت کرد. همه ‌اينها در مقايسه با آنچه انسان در موزه مصر و اهرام مي‌بيند، کم ارزش است. به هر حال، همه ‌اينها حاصل زحمات بشر است که گاه با عدل و گاه با ظلم فراهم آمده است و حساب آن پيش کرام الکاتبين است. امروز را با آقاي معراجي و شيخ مهدي غروي بوديم. آقاي مهريزي ديروز قدري اذيت شده بود و امروز هم حالش چندان مناسب نبود و براي همين، نيامد.

در محضر استاد جعفر مرتضي
صبح دوشنبه که روز آخر ما بود، براي صبحانه عازم منزل استاد علامه سيد جعفر مرتضي شديم. پس از صبحانه دوستان رفتند و ما خدمت ايشان مانديم. پس از ساعتي به دارالهادي رفته، حسابمان را کرديم و دوباره به منزل سيد جعفر آمديم. ظهر ناهار را خدمت ايشان بوديم. آقاي معلمي هم که سالهاست در اينجا مترجم آثار اسلامي به زبان اسپانيولي است، آمد. دوستان ديگر غالبا به صيدا رفتند.

در اين فاصله، سري هم به مرکز «الدراسات الاسلاميه» سيد جعفر مرتضي زديم. اين مرکز در جريان حمله اسرائيل در سال 2006 کاملا از ميان رفت و مرکز جديدي که امروز زيارت شد، دوباره درست شده است. براي نخستين بار کتاب «ابن عربي سني متعصب» ايشان را در اينجا ديدم. اين کتاب گويا چند سال پيش چاپ شده و در رد مطالبي است که برخي درباره تشيع ابن عربي نوشته‌اند. ايشان فعلا مشغول نوشتن سيره اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ است که از ولادت تا خلافت را در بيست مجلد نوشته‌اند و زير چاپ است. ساعت حوالي سه و نيم بعد از ظهر بود که از آنجا درآمده، نخست سري به دارالهادي زديم و چند کتاب ديگر گرفتيم. بعد از آن به محل مجمّع امام صادق ـ عليه السلام ـ آمده و تا ساعت هفت، مشغول گفت‌وگو با دوستان بوديم.

در خدمت آقاي علامي و چند خاطره ‌ايشان از آخوند همداني
آقاي حجت‌الاسلام و المسلمين علامي از دوستان خوش سخن است که مرتب از اشعاري که در حفظ دارد و خاطراتي که در ذهن، مطالبي نقل مي‌کند؛ از جمله مطالبي راجع به مرحوم آخوند همداني نقل کرد که يکي آنها جالب توجه بود. گويا از قول شيخ رضا انصاري که همه کاره مرحوم آخوند بود، شنيده بود که زماني سپهبد فربد و طباطبائي، نماينده مجلس از همدان و استاندار نزد ايشان آمدند و از ايشان خواستند تا نامه درخواستي براي شاه بنويسد تا فرزندش را رها کنند. مرحوم آخوند در پاسخ آنها انديشيد و گفت: من به تازگي نامه شکواييه‌اي براي امام زمان (ع) نوشته‌ام و حالا خجالت مي‌کشم که براي کس ديگري نامه بنويسم. مدتي بعد هم فرزند ايشان را کشتند. آقاي علامي گفت که در سال 53 بود که به بهار همدان رفتم تا دهه فاطميه را آنجا باشم. اما همان شب اول بين دو نماز، خبر آوردند به بيمارستان بياييد. رفتم و متوجه شدم دختر هيجده ماهه‌ام عصري در حوض خانه‌اي که در آنجا خانواده‌ام بوده است، غرق شده و درگذشته است. روز بعد مرحوم آخوند از همدان براي تسليت به بهار آمد و گفت: آقاي علامي! شما فرزند هيجده ماهه را غسل دادي و کفن کردي و نماز خواندي و دفن کردي، اما من فرزند نوزده ساله‌ام را نديدم، کجا کشتند، غسل دادند يا نه، نماز خواندند يا نه و کجا دفن کردند. آقاي علامي گفت که مرحوم آخوند اين را براي تسلي من گفت که مؤثر هم بود. من همان روز به کرمانشاه رفتم و يک روز صبح، جايي دعاي ندبه بود وارد شدم. در پايان دعا از من خواستند دعا کنم. من هم روضه‌اي خواندم و دعا کردم. از من خواستند ده روز را منبر بروم. 9 ـ 8 ماهي بود که‌ آيت‌الله علامي درگذشته بود. از من خواستند جاي او نماز بخوانم. من هم ماندنم، همان ماندني که تا نوزده سال بعد حوالي 71 يا 72 طول کشيد. ايشان از فضايل ديگر آخوند هم پياپي نقل کرد. اي کاش، اين مطالب و داستان‌ها را مي‌نگاشت.
 
نصر الله يا نصر من الله
کافي است شما چند روز در لبنان بمانيد تا دريابيد که در يک کشور طايفي هستيد، اما به دليل فرهنگي بودن مردم، مشکل مهمي وجود ندارد. سنت‌هاي پذيرفته شده و نيرومند براي زندگي طايفي، آنان را به ‌اين وضع عادت داده است. هرچند در سال‌هاي اخير، اختلافات مشکلاتي را ايجاد کرده است، اما همزمان وجود چهره‌هاي فرهيخته در ميان بسياري از طوايف، آنان را تا اندازه‌اي به هم نزديک کرده است. به نظرم اگر مداخله آمريکايي‌ها نباشد، اين امر روي آسايش خواهند ديد. يکي از چهره‌هاي جاودان در اين شهر امام موسي صدر است که به ويژه به خاطر سعه صدر خود، مقبوليت عام داشته و هنوز نيز اين مقبوليت را دارد. نصرالله که عکسش در همه جا هست و زير آن نوشته شده: «نصر من الله»، از ديگر چهره‌هاي خواستني است. موقعيت آيت‌الله سيستاني نيز به عنوان يک مرجع معقول در ميان محافل عمومي و خصوصي کاملا پذيرفته شده است و بدون ترديد، هيچ گاه حمايت معنوي و روحي مردم ايران از لبنان، از تاريخ ملت لبنان محو نخواهد شد.

نکته مهمي که در اين سفر دريافتيم، حضور سران همه طوايف مسيحي و سني و شيعي در جلسات متنوع از جمله مراسم افتتاحيه بود. اين يک سنت مرسوم و تحسين شدني است و شاهد مهم بر امکان سلم و تعايش مثبت ميان طوايف گوناگون. به هر حال، حضور سران طوايف گوناگون به ويژه در مراسم افتتاحيه براي من بسيار جالب بود. يکي از حاضران مفتي اعظم اهل سنت لبنان شيخ قباني بود که در افتتاحيه و همين طور ميهماني آقاي قبلان حضور داشت.
 
در پايان بايد از همراهي‌هاي آقاي خفاف و تلاش‌هاي ايشان سپاسگزاري کرده و اميدوار باشم که ان‌شاءالله همان طور که ساختمان خوبي ساخته شده است، اين بناي فرهنگي از محتواي خوب و غني نيز برخوردار شده و تأثير مثبت و فراگيري در لبنان داشته باشد.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
آخرین اخبار