دعوت براي لمس آينده
هرچند واژه «دعوت» براي نام اين فيلم و ساختار داستان پنج زن باردار، چشمها را به سوي يک ماجراي کاملا اجتماعي برده، اما در اين ميان، بايد لايهشکافي از دلايل انتخاب چنين سوژهاي داشت.
انتخاب سوژه بارداري از سوي حاتمي کيا و غربال پنج دسته براي گروههاي اجتماعي کشورمان، کدهاي جالبي است که با ادامه روند داستان، شکل و شمايل واقعي و به روزتري ميگيرد.
در زندگي سنتي و عوام جامعه بچهدار شدن پس از ازدواج، طبيعيترين و نخستين رويدادي است که اطرافيان انتظار آن را ميکشند و اين جبر، دليل مجوز اجتماعي براي تن دادن ساده و بدون تفکر و برنامهريزي به دعوت از يک موجود ديگر است.
در اين ميان، آيا کارگرداني مانند ابراهيم حاتمي کيا، تنها براي بيان چنين معضلي آبروي حرفهاي و فرهنگي خود را هزينه چنين کاري ميکند؟

انتخاب پنج دسته زن برشمرده در فيلم که خبر بارداري خود را ميشنوند، باور جامعه از سنتها و شخصيتهاست. طبقه روشنفکر جامعه در تفکرات و روحيه بازيگر زن سينما (مهناز افشار و سيامک انصاري)، طبقه ضعيف جامعه در واکنش زن و شوهر لوله کش (سحر جعفري جوزاني و محمدرضا فروتن)، طبقه متوسط و عوام جامعه در نگاه زن و شوهر مسن ولي مذهبي سنتي (گوهر خيرانديش و رضا بابک)، طبقه ثروتمند و متمول جامعه در تفکر پزشک زن نازا (کتايون رياحي) و در آخر طبقه تکنوکرات در ذايقه عاشقانه مدير اقتصادي و همسر دومش (مريلا زارعي) به خوبي قابل شناسايي است.
بيرون ماندگان از شوهر بازيگر سينما، پيرزن خريدار فرزند زن و شوهر لوله کش، فرزندان زن و شوهر مسن، زن هديه دهنده تخمک به دکتر نازا، خانواده مدير تکنوکرات و سرانجام پزشک زني که کورتاژ ميکند، هيزمهاي تر و خشک اين داستان اجتماعي هستند.

اما چرا بارداري بهانه و سوژه ارتباط اين دستهها به يکديگر شده است. در داستان نخست به خوبي ميتوان ميل شوهر بازيگر سينما براي حفظ همسر و دور نگاه داشتن وي از فضاي بي قيد روشفنکريهاي ظاهري امروزي را ديد. جايي که زن متوجه باردارياش ميشود، نشان ميدهد که همسرش بدون آگاهي وي اين کار را کرده و در مقابل ظاهر شدن واکنشهاي بارداري، زوج سينمايي روبهروي او را دلزده و عصبي ميکند!
در داستان دوم، زن و شوهر لوله کش، بي اطلاعي طبقه ضعيف و مستضعف جامعه نمايش آشکار دارد، آن جايي که زن وقتي خبر بارداري را ميشنود، دست بر شکم گذاشته و به ناگاه واکنشهاي عصبي به شوهرش نشان ميدهد و در کمال تعجب، مرد ساده دل تلاش دارد تأکيد کند کاري نکرده و نميداند بچه از کجا سر درآورده!
در داستان سوم، زن و شوهر مسن و سنتي مذهبي، سادهانگاراني را نشان ميدهد که همه چيز از مقدسات مذهبي و اجتماعي را به مسخره گرفته و نگاه به روزي ندارند و تنها هزينه براي اطرافيان و وابستگان درست ميکنند.
در داستان چهارم، ماجراي رابطه پنهاني شوهر دکتر نازا با زن هديه دهنده تخمک، به راحتي عافيت طلباني را نشان ميدهد که فارغ از نياز ديگران در ورود علوم و روشهاي جديد زندگي که برايش فرهنگي ساخته نشده با چه انگيزهاي سودجويي کرده و ديوار بلندي براي کتمان ارزشهاي انساني دارند.
حاتمي کيا در داستان نخست به دنبال ارزش سرمايههاي فرهنگي است، آن جايي که زن بازيگر در پشت کوه يخ زده سينماي ايران زير برف ميرود و بازنميگردد.

در داستان دوم، دغدغه مردم ضعيف و مستضعف را نشان ميدهد که چگونه براي يک لقمه نان بر چاههاي متعفني که بالا دستيها ساختهاند، زور ميزنند.
در داستان سوم، نسل جوان و مستعدي را آماج قرار داده که در پشت ديوارهاي تحجر و خودبزرگبيني بادکنکي بدون استفاده باقي ميمانند و براي زنده ماندن، مجبورند با بيمبالاتي و بيخياليهاي بزرگترهاي جامعه خود بسازند.
در داستان چهارم، حاتمي کيا به زيبايي حلقهاي از نيازهاي جامعه را در کنار سوءاستفاده شخصي از نيازهاي جامعه امروز ايران بيان ميکند.
اما باز هم در داستان پنجم دو موضوع را دنبال ميکند؛ يکي هزينه گزاف عشقبازي سر پيري مدير تکنوکرات و ديگر خانواده سوخته او؛ خانوادهاي که سالها به او اعتماد کردند، ولي حال سر پيري و برداشت زندگي، شاهد سوختن ارزشها و زندگي خودشان هستند.
دعواي حاتمي کيا در دعوت، بيان هزينههاست؛ هزينههايي که زندگي هر کدام يک از پنج دسته برشمرده را زير و رو و زندگي عادي آنها را مختل ميکند؛ زندگي که در هر طبقه تعريفي خاص دارد.
در اين فيلم آشكارا موضوع هزينههايي که امروز بر زندگي آيندگان مينشانيم، مورد هدف است. جايي که پيرزن سرگردان داستان در مطب دکتر زنان خلافکار که جنين بيماران خود را سقط ميکند، به بهانه خريد جنين و فقر مادر لوله کش، نفسي را از مرگ نجات داده و آب سردي بر داغي گذشته خود ميريزد.
طراحي شخصيتها هم کدهاي فراواني دارد. زماني که به مطب دکتر زنان خلافکار ميرويم، دستيار او زني حامله است که زنان حامله را بيفرزند ميکند و به خوبي نشان ميدهد، اينها همان سوختگاني هستند که در داغي شعله، متوجه بلا نشدهاند.
در اين جنگل ميخورند و خورده ميشوند و بسان هزينههاي اجتماعي هستند بر زندگي خود و مردم!
حاتمي کيا به اين دليل بارداري را براي بيان واقعيتهاي تلخ، هزينههاي اقدامات امروز ما بر آينده ملت و نسل کشورمان برگزيده تا همه اقشار جامعه از ريز و درشت گرفته تا غني و فقير، متوجه سطح و کيفيت اين رخداد باشند.
کارگردان آرمانگرا و صادق سينماي ايران، ديگر از روح يک داستان پليسي امنيتي دردلهاي هزاران جانباز و مجروح را نگفت و در پس داستاني رمانتيک و روحي مليگرايانه به فراموشي آرمانها نپرداخت.
وقتي در داستان غرق ميشويد، لحظاتي که هر کدام از زنان برشمرده با خبر بارداري خود روبهرو ميشوند، به راحتي ميتوانيد لمس کنيد، امکاني براي نجات و راهي براي کاهش مشکلات وجود ندارد.

حاتمي کيا اين گونه چشمها را بر حساسيت بيشتر بر سرنوشت و زندگي نسل آينده تحريک کرده، شايد در پس پرده شعارهاي پوپوليستي و ژستهاي روشنفکري و شخصيتهاي تکنوکرات، بتوان واقعيت را آن گونه که بازماندگان و سوختگان جبري جامعه در زير چرخدندههاي زمان لمس ميکنند، به نمايش کشيد!
در اين فيلم، آنگاه که پيرمرد صاحب فرزند شده با موي سپيد و چهره شکسته ولي با لباس ورزشي در پارک فرياد ميزند که به کسي چه ربطي دارد، من توانستهام و اين سوغاتي کربلاست! تکليف حاتمي کيا با کساني که به قول معروف کاري به آخرت خود ندارند و در دنياي سادهانگاري و بي خيالي خودشان زنگوله پاي تابوتي هر چند با صداي ناقوس توليد ميکنند را نشانه گرفته است؛ کساني که گذشتگان را زير لگد ميگيرند و کاري به نقد آيندگان بر امور امروز خود ندارند.
در اين پنج طبقه آنگاه که مرد تکنوکرات موفق و عاشق پيشه با تمام روضههاي حزنانگيزي که براي سقط فرزند يا بهتر بگوييم دستپخت فرهنگي سالهاي پس از مديريتش خوانده، وقتي بحث و گفتوگو را براي اطاعت کافي نميبيند، به خشونت رو ميآورد، کاري به ارزشها، آبرو و شخصيت خود ندارد و حريم و خواست ديگران هم برايش مهم نيست. در اينجا حاتمي کيا تکليف خود را با کساني روشن کرده که در پس توسعه، طاقت فرزندان خودشان را هم ندارند.
حاتمي کيا در اين فيلم از مجرمان و خلافکاران هم دفاع کرده و آنها را مطلق شيطاني نشان نداده، در اين فيلم تنها کسي که به اختيار و عقيده مشتريانش احترام ميگذارد، پزشک زن خلافکار است! او حتي در جايي از داستان چهارم به دکتر زن نازا دروغ ميگويد تا از سقط جنيني که آرزويش را ميکشيد، منصرف شود.
اين پيام جالب و عجيبي است از يک فيلمساز اجتماعي شدهاي که دلش ميخواهد هنوز براي دفاع مقدس فيلم بسازد، اما هزينهها و کارشکنيها امانش را بريده است.
در اين فيلم يک جريان جبري هست که از لحظه اجبار صاحب آزمايشگاه در ابلاغ تلفني پاسخ به بيماران توسط منشي آغاز ميشود و حتي خود حاتمي کيا هم پلان اجباري را از فراز متروپل تهران و دورنمايي نامشخص از جامعه به تماشاگر القا ميکند.
اين بار بارداري سوژهاي براي نشان دادن هزينه ارزان يک لحظه دروغ، بيسوادي، غفلت، لذت و تزويري است که جامعه گاه متوجه آن ميشود و گاه سر از خلوتها درنميآورد و گاه هم مثل پيرمرد سنتي ظاهرساز آن را با آرمانهاي خود اشتباه ميگيرد و برايش تشت رسوايي مياندازد!
به جرأت ميگويم ابراهيم حاتمي کيا پس از «به نام پدر»، روز به روز جسورانهتر و عميقتر جلو ميرود و اين روند را از دومين سريال تلويزيوني و اين فيلم به راحتي ميتوان دريافت؛ جسارت و عمقي که حاتمي کيا در تلاش براي نشان دادن ابعاد فاجعههايي است که ميتواند به خاطر بي توجهي و سادهانگاري امروز ما براي آيندگان پديد آيد. گرچه تابو نيست بلکه شادي بخش و زيبا باشد.
بيشک پايان اين فيلم، پيام اصلي دعوت براي بيننده است. هنگامي که مدير تکنوکرات با زور و وحشت هم نتوانست زن را به سقط راضي کند، زني که به خاطر نازايي کنار گذاشته شده بود و مورد توجه وي قرار گرفته بود، اما همان زن براي رهايي، خودش را به کام مرگ فرستاد و نتيجهاش آن شد که مدير مغرور بانفوذ تکنوکرات پس از شنيدن خبر سلامتي جنين که نماينده نسل آينده بود، در برابرش تسليم شد. اين تسليم عاقبت همه کساني است که تلفن وجدان آنها زنگ خورده بود؛ زنگي که در پايان فيلم باز هم نواخته شد.


