گمشده اقتصاد ايران
ايران جمعيتي جوان و دانشآموخته دارد، موقعيت استراتژيك آن ممتاز است، منابع طبيعي فراواني در اختيار دارد و با توجه به چنين امكاناتي، بهرهبرداري مناسب از اين ظرفيتها يك توقع جدي است.
از سوي ديگر در عرصه بينالمللي در همين چند دهه اخير شرايطي در اقتصاد نوين جهان شكل گرفته است كه ظرفيتهاي جديدي براي همه كشورهاي جهان از جمله كشورهاي در حال توسعه در آسيا و آمريكاي لاتين به وجود آورده است كه ماحصل آن ايجاد شبكههاي توليد و تجارت به هم پيوسته و زنجيرههاي توليد و سرمايهگذاري خارجي بوده است كه منجر به گذار اقتصادهاي در حال توسعه و اقتصادهاي نوخاسته و كشورهاي نوظهور صنعتي گرديده و اين تحولات نيز به توقع و انتظار استفاده بهينه از ظرفيتهاي اقتصاد ايران بيشتر افزوده است.
اما چرا اقتصاد ايران هنوز نتوانسته است به يك رشد پايدار و تحول صنعتي متناسب با ظرفيتهاي ياد شده دست يابد؟ در حالي كه نيروي انساني ماهر و زيربناهاي گسترده و منابع سرمايهاي آن در مقايسه با بسياري از ديگر كشورها غنيتر است و افزون بر اينها ظرفيتهاي كارآفريني كشور هم رشد قابل توجهي داشته است.
شايد پاسخ به اين سوال را در نبود يك پندار و تفكر معطوف به رشد و نبود نگاه آيندهنگر بتوان خلاصه كرد و در اين ميان نگاه منفي به توسعه بخش خصوصي و استقرار نامناسب نهادهاي بازار و نبود شرايط رقابت سالم از جمله دلايل ديگري است كه به دست نيافتن به تمامي ظرفيتهاي اقتصاد كشور دامن زده است.
صاحب اين قلم معتقد است دگرگوني اقتصادي هنگامي رخ ميدهد كه فضاي سياسي كشور معطوف به رشد و در عين حال در تعامل با جهان باشد؛ چرا كه دانايي را در ارتباط با دنيا ميشود كسب كرد و دانش ميبايد به تابع توليد اضافه شود و در عين حال فضاي كسبوكار ميبايستي بهبود بخشيده شود و توسعه بخش خصوصي مقدم برخصوصيسازي گردد و نهايتا اينكه تكيه بر توسعه صنعتي همراه با نهادسازيهاي مناسب به يك خواسته ملي تبديل شود.
آيا گمشده اقتصاد ايران، تفكر معطوف به رشد اقتصادي پايدار نيست؟




