گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد...
وقتي در باز شد پيرزني را ديدم كه مهربانانه منتظر من بود. منتظر دو گوش شنوا تا از فرزندان شهيدش بگويد.
آنقدر با اشتياق سخن ميگفت كه گويي سالهاست در مورد پارههاي تنش كلامي نگفته است. گفت سالهاست هيچ مسئولي را نديده است كه بگويد چقدر دلتنگ محقق شدن شعارهايشان است. آنان كه در كلام به خانواده شهدا احترام ميگذارند و در عمل.... .
همسر بيبيتاج فوت كرده است. مادر 10 فرزند است، دو شهيد، يك جانباز دارد و دو دامادش نيز جانبازند.
بيبيتاج احمدي در گفتوگو با ايسنا، از حسين و مجيد ابراهيمي دو فرزند شهيدش ميگويد: حسين من 22 ساله بود كه دهم شهريور ماه 1360 در منطقه كرخه شهيد شد. اوايل انقلاب افسر ارتش بود. زماني كه امام (ره) فرمان دادند كه در دفاع از ايران برابر عراق همه بايد شركت داشته باشند، تقاضاي اعزام خود به جبهه را عنوان كرد. با مخالفت سرهنگ مافوق خود روبرو شد؛ بنابراين مجبور شد لباسهاي نظامي خود را درآورده و پاي برهنه با يك زيرپوش در زمستان از پادگان فرار كرده و به خانه بيايد. همان شب بود كه ما را از تصميم خود براي رفتن به جبهه مطلع كرد. در گروه زرهي همدان بود كه به كرخه رفت.
دهم شهريورماه سال 60 بود كه جلوي سنگر نزديك ديگر همرزمانش خوابيده بود. خمپارهاي به اطراف اطراف سنگر اصابت كرده و تركش آن به حسين ميخورد. سنگر هم تخريب ميشود و كيسههاي شن روي حسين و دوستانش آوار ميشود. دوستان حسين ميگويند در حال خفه شدن بودند كه دست غيب يكي از كيسهها را انداخت و از آن طريق تمام كساني كه زير آوار سنگر بودند خود را بيرون كشيدند. آنها فكر ميكردند حسين حتماً زنده است. بيخبر از اينكه خونريزي شديد بر اثر جراحت، او را شهيد كرده است.
از آنجايي كه اين اتفاق در زمان عمليات افتاده بود فرمانده اجازه نداد پيكر حسين را به پشت خط منتقل كنند. روي كاغذي نام و مشخصات حسين را نوشتند، او را درون پتو پيچيدند، كاغذ را روي آن نصب كردند و پيكرش را در كنار ديگر شهدا گذاشتند. اما وقتي خواستند شهدا را به عقب منتقل كنند كاغذ روي پيكر حسين نبود؛ بنابراين او را به عنوان شهيد گمنام مورد معاينه قرار ميدهند و با تشكيل پرونده شامل محل جراحات و دو قطعه عكس از حسين، او را به بهشت زهرا (س) ميبرند و دفن ميكنند. زماني كه از شهادتش مطلع شديم او را به خاك سپرده بودند.
پدر حسين به معراج شهدا مراجعه كرد و در ازاي گرو گذاشتن سند خودو، دو عكس پرونده حسين را به خانه آورد تا ما نيز شهادت او را تأييد كنيم. حسين هيچ گاه فكر نميكرد گمنام دفن شود اما اينگونه شد.
دلم نميخواهد از خوبيهاي فرزندان شهيد خود بگويم زيرا فكر ميكنم آن دو از ابتدا برگزيده بودند. خدا آن دو را به ما داد تا چند سال شاهد خوبيهاي آنان باشيم و بعد در راه خود آنها را از ما گرفت.
بعد از شهادت حسين، شهريور سال 60 بود كه مجيد به جبهه رفت. او يك سال از برادرش كوچكتر بود. مجيد خط شكن بود. براي شناسايي رفته بود كه تيري به پهلويش اصابت ميكند و مجروح ميشود، بلافاصله تركش خمپاره هم به همان قسمت اصابت ميكند، همانطور روي زمين ميافتد تا فردا كه گروه امداد براي جمعآوري زخميها ميآيد و به خيال اينكه مجيد شهيد شده او را در همان حال رها ميكند. فرداي آن روز يعني دو روز بعد از مجروحيت امدادگران كه براي جمعآوري پيكر شهدا ميآيند متوجه زنده بودن او ميشوند. او بر اثر خونريزي زياد در كما بود. اما از آنجايي كه مجيد قبل از مجروحيت هر گونه عامل شناسايي را از خود دور كرده بود او را به عنوان گمنام به بيمارستاني در تبريز منتقل ميكنند. در بيمارستان زمان كوتاهي به هوش ميآيد و با اشاره و انگشت شماره تلفن همسايهمان را به پرستاران ميدهد و شهيد ميشود. پرستاران بيمارستان تبريز با مشخصاتي كه تلفني ميدهند همسايهمان را متوجه ميكنند كه مجيد در بيمارستان تبريز به شهادت رسيده است. همسرم با اولين پرواز به تبريز رفت و پيكر او را به تهران آورد.
مجيد با حضور در مرحله دوم عمليات بيتالمقدس بر اثر اصابت گلوله از ناحيه صورت و دهان به شدت مجروح و بلافاصله براي درمان به تهران منتقل شده بود. روي تخت بيمارستان و ناتوان از سخن گفتن بود كه خبر شهادت يكي از اقوام را به او دادند او بر روي كاغذ نوشت: من هم به شهادت نزديك بودم ولي خدا نخواست.
مجيد حدود سه ماه در بيمارستان بستري شد و در اين مدت از راه بيني تغذيه ميكرد. بعد از اينكه 9 عمل بر روي صورتش انجام شد، سه ماه هم در آسايشگاه جانبازان وليعصر به سر برد. بعد از اين در عمليات والفجر مقدماتي نيز شركت كرد ولي باز هم براي عمل جراحي بر روي صورت به تهران بازگشت.
او خود را فرزند جبههها ميدانست تا اينكه سرانجام براي چندمين بار در ارديبهشت ماه سال 65 به جبهه رفت و در حالي كه 24 سال سن داشت در منطقه مهران بود كه به شهادت رسيد.
قبل از رفتن و شهادت دخترعموي پدرش را به عقد او درآورديم. اما گفت بعد از بازگشت ازدواج ميكند. اما هم او و هم سعيد ابراهيمي برادرزنش به شهادت رسيدند.
شهيد مجيد ابراهيمي در وصيتنامه خود نوشته است: «در عين تندرستي و بدون اجبار، راهي را انتخاب كردم كه راه انبياء و شهدا و صالحين است و آن تنها راه رسيدن به معبود حقيقي است. چه خونها ريخته شده است تا اين راه كه همان راه خونين حسينبن علي (ع) است از ديگر راهها شناخته شود.
برادران و خواهران عزيز، با تمام وجود پيرو خط خونين آقا اباعبدالله (ع) و سلاله پاكش امام خميني باشيد و رهپوي واقعي رهبركبير انقلاب كه راه وصال به سر منزل مقصود همين است.
با وحدت و اتحاد خود،خون گرم شهيدان را پاس بداريد و موجبات شادي ارواح مطهرشان را فراهم آوريد.
توصيه حقير به شما برادران خصوصاً خانواده گراميم اين است كه نماز، اين ستون دين و سنت بسيار مهم نبوي را مهم بدانيد و مگذاريد لحظهاي غفلت در مورد آن صورت گيرد».
مجيد ميخواست گمنام باشد اما با اصرار و تلاش پرستاران در آخرين دقايق قبل از شهادت نشاني از خود را داد.
بيبي تاج همچنين ميگويد: مسئولان بايد براي خانوادههاي شهدا بيشتر ارزش قائل شوند. من مشكل مالي ندارم فقط ميخواهم وقتي با آنان سخن ميگويم حرفهاي مرا بشنوند. يكي از پسران من بيماري صرع دارد اما چون شغلي نداشت مسافركشي ميكرد كه با وجود حملات ناگهاني بسيار خطرناك بود.
اين موضوع را با بنياد شهيد در ميان گذاشتيم اما هيچ كمكي نكرد. تا اينكه خود به سختي شغل ديگري پيدا كرد.
وقتي با وجود پا درد و بيماريهاي ديگر به بنياد شهيد مراجعه ميكنم، با برخورد خوب و محترمانه از سوي آنها روبرو ميشوم؛ اما آنها به هيچ كدام از وعدههاي خود عمل نميكنند در حالي كه خون شهيدان، مسئولان را پشت ميزنشين كرد.
من با وجود داشتن دو فروند شهيد، يك فرزند جانباز و دو داماد جانباز هنوز موفق به ديدار با مقام معظم رهبري نشدهام و خواهان ديدار با ايشان هستم.
چراكسي نظري ارسال نميكنه؟
حرفهاتون تمام شده؟
يانكنه اهل دل ازاينگونه مطالب استقبالي ندارن؟
اينها هركدام يه قيصرند
نيستند؟
هستند
قيصر به عشق اينا شعرگفته
اصلاطبع شعر قيصر از اين رشادتها گل كرده
بنويسين ديگه
چي شده شماها را...؟




