هجده سال تا آغوش وطن؛ روایت مردانی که اسارت را شکست دادند
۲۶ مرداد؛ روزی که ایران به استقبال مردانی رفت که سالها پشت سیمهای خاردار، چشم به آسمان وطن داشتند.
کد خبر: ۱۳۹۰۱۷۱
| | 1427 بازدید

به گزارش سرویس فرهنگی تابناک؛ ۲۶ مرداد برای بسیاری تنها یک تاریخ در تقویم نیست؛ روزی است که پس از سالها انتظار، درهای اسارتگاههای بعثی گشوده شد و نخستین گروه از آزادگان ایرانی قدم بر خاک وطن گذاشتند. مردانی که سالها پیش، با لباس رزم از خانه بیرون رفته بودند و اکنون پس از تحمل سالها شکنجه، دوری و بیخبری، با موهای سپید و چهرههایی تکیده به آغوش خانواده بازمیگشتند.
تابستان ۱۳۶۹ برای خانوادههای ایرانی، تابستانی متفاوت بود. خبر بازگشت اسرا دهانبهدهان میچرخید و هر زنگ تلفن، هر صدای خودرو و هر خبری از مرز میتوانست قلب خانوادهای را از جا بکند. ۲۶ مرداد، نخستین گروه آزادگان وارد کشور شدند و روند بازگشت اسیران ایرانی آغاز شد. ستاد رسیدگی به امور آزادگان نیز در روزهای پایانی مرداد ۱۳۶۹ تشکیل شد و در روند تبادل گسترده اسرا نقش داشت؛ تبادلی که در نهایت دهها هزار اسیر ایرانی و عراقی را دربرگرفت. (Khabarban)
اما در میان این بازگشت باشکوه، خانوادههایی بودند که هنوز چشمشان به جاده و گوششان به تلفن بود؛ خانوادههایی که عزیزشان در میان نخستین گروهها نیامده بود، در گروه دوم نبود، در گروه سوم هم خبری از او نشد…
یکی از این خانوادهها، خانواده خلبانی بود که قرار بود آخرین اسیر ایرانی جنگ باشد.

حسین؛ مردی که ۱۸ سال از وطن دور ماند
حسین لشکری در سال ۱۳۳۱ در ضیاءآباد قزوین متولد شد. علاقهاش به پرواز، مسیر زندگی او را تغییر داد. پس از پایان خدمت سربازی و قبولی در دانشکده خلبانی، وارد نیروی هوایی شد و برای تکمیل آموزشهای پروازی به آمریکا رفت. پس از بازگشت، به عنوان خلبان جنگنده اف-۵ مشغول خدمت شد. (khakriz.roshd.ir)
با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به مناطق مرزی، لشکری به دزفول منتقل شد. جنگ که آغاز شد، او نیز مانند بسیاری از خلبانان نیروی هوایی به مأموریتهای عملیاتی رفت. ۱۲ مأموریت انجام داده بود که سرانجام هواپیمایش هدف قرار گرفت. مجبور شد هواپیما را ترک کند و در خاک عراق به اسارت درآمد. اما اسارت او با بسیاری از اسیران دیگر تفاوت داشت.
حسین لشکری نخستین اسیر ایرانی جنگ بود و در نهایت، آخرین اسیری شد که به وطن بازگشت؛ مردی که ۱۸ سال از عمر خود را در اسارت گذراند.
سه ماه نخست در سلول انفرادی گذشت. سپس سالها در کنار حدود ۶۰ تن از همرزمانش، دور از چشم صلیب سرخ نگهداری شد. پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، او را از دیگر اسرا جدا کردند و بخش دیگری از دوران اسارتش آغاز شد؛ سالهایی طولانیتر، سختتر و خاموشتر.
بعثیها میخواستند از او اطلاعات بگیرند، او را بشکنند و از مقاومتش سندی علیه ایران بسازند؛ اما لشکری ایستاد. آنقدر ایستاد که ۱۸ سال بعد، وقتی پا به خاک ایران گذاشت، دیگر فقط یک خلبان آزاده نبود؛ نماد ایستادگی یک ملت بود.

خانهای که منتظر بود
اما پشت این ۱۸ سال اسارت، یک روایت دیگر هم جریان داشت؛ روایت زنی که اسیر نبود، اما سالها در انتظار یک اسیر زندگی کرد. منیژه لشکری، همسر حسین، هنگام رفتن او تنها چند ماه از تولد فرزندشان گذشته بود. پسرشان، علی، پدر را تقریباً نمیشناخت. سالها گذشت. اسیران یکی پس از دیگری برگشتند. خانوادهها مقابل در خانهها گوسفند قربانی میکردند، پلاکاردهای خوشآمدگویی بر دیوارها نصب میشد و صدای شادی از محلهها بلند میشد. اما حسین نمیآمد. حتی در همان روزهای بازگشت آزادگان در تابستان ۱۳۶۹، ساختمان محل زندگی خانواده لشکری را برای استقبال از بازگشت اسرا رنگ کرده بودند. در و دیوار پر از پلاکاردهای خوشآمدگویی بود. یکی از همسایهها، آقای روادگر، که او نیز اسیر بود، به خانه برگشت؛ اما حسین نیامد.
منیژه به دنبال نشانی از همسرش رفت و از هر آزادهای که احتمال میداد حسین را دیده باشد، سراغ او را گرفت. هر خبری میتوانست امیدی تازه باشد و هر بیخبری، فرو ریختن همان امید. تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۷۴، پس از سالها بیخبری، نامهای از حسین رسید.
«من زندهام…»
همین چند کلمه برای زنی که سالها نمیدانست همسرش زنده است یا نه، یعنی دوباره زندگی. حسین در نامه نوشته بود که از سرنوشت خانوادهاش خبر ندارد و از منیژه خواسته بود از خودش و فرزندشان برای او بنویسد. سه سال، زندگی آنها در چند نامه خلاصه شد. نامههایی کوتاه، محدود و کنترلشده؛ اما همین نامهها پلی بودند میان مردی در اسارت و خانوادهای که در ایران چشمانتظارش بودند.
لحظهای که بعد از ۱۸ سال رسید
صبح هفدهم فروردین ۱۳۷۷، تلفن خانه منیژه زنگ خورد. خبر کوتاه بود: «مژده بده خانم لشکری! حسین آزاد شد.»
۱۸ سال انتظار، در چند ساعت به اضطراب و هیجان تبدیل شد. حسین سرانجام به ایران بازگشت. لحظه دیدار در فرودگاه، یکی از ماندگارترین تصاویر این زندگی است؛ جمعیتی که دور حسین حلقه زده بودند، اقوامی که او را در آغوش میکشیدند و همسری که بعد از ۱۸ سال روبهروی مردی ایستاده بود که آخرین بار او را جوان دیده بود.
حسین دست منیژه را گرفت و پرسید: «حالت چطوره؟» همین. بعد پیشانیاش را بوسید.
دیداری که باید ساعتها در سکوت اتفاق میافتاد، میان دوربینها، خبرنگاران و جمعیت گم شد. منیژه بعدها روایت کرد که آنها سه نفر ــ خودش، حسین و پسرشان ــ انگار بعد از یک حادثه سنگین از کما بیرون آمده بودند و فقط میخواستند بنشینند و یکدیگر را نگاه کنند؛ ببینند در این ۱۸ سال چه بر سرشان آمده است. خاطرات منیژه لشکری بعدها در کتاب «روزهای بیآینه» منتشر شد و بخش مهمی از این زندگی مشترک و سالهای انتظار را ثبت کرد.

مردی که اسارت نتوانست او را بشکند
لشکری پس از بازگشت، ۷۰ درصد جانباز بود و آثار سالهای طولانی شکنجه و اسارت را با خود به ایران آورد. او بعدها درباره مقاومت اسیران ایرانی گفته بود که ایمان و اعتقادات دینی، مهمترین عامل ایستادگی آنان در برابر فشارهای روحی و جسمی بعثیها بود.
او در دوران اسارت تلاش کرده بود خود را با قرآن، نماز و یاد خدا زنده نگه دارد؛ حتی روایتهایی از حفظ کامل قرآن و سالهای طولانی نماز قضای او نقل شده است. اینگونه بود که مردی که ۱۸ سال تلاش شده بود در تنهایی و شکنجه فرسوده شود، با روحی که هنوز به وطن و ایمانش گره خورده بود، برگشت.
پس از بازگشت، در دیدار با رهبر انقلاب، به پاس مقاومت طولانی و کمنظیرش لقب «سیدالاسرای ایران» گرفت و درجه نظامی او نیز به سرلشکری ارتقا یافت. اما قصه حسین لشکری پایان خوشی به معنای معمول نداشت.
بدن او سالها زیر فشار شکنجه و بیماریهای ناشی از اسارت آسیب دیده بود. تنها حدود ۱۱ سال پس از بازگشت، بامداد ۱۹ مرداد ۱۳۸۸، در بیمارستان لاله تهران درگذشت.
مردی که ۱۸ سال برای رسیدن به وطن جنگیده بود، سرانجام چند روز مانده به سالروز بازگشت آزادگان، چشم از جهان بست.

«سید آزادگان»؛ روایتی دیگر از مقاومت
اگر حسین لشکری نماد مقاومت در تنهایی و سالهای طولانی اسارت بود، حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابیفرد را میتوان یکی از نمادهای مقاومت جمعی اسیران ایرانی دانست.
ابوترابی در سال ۱۳۵۹ در جریان مأموریتی در جبهههای جنگ به اسارت نیروهای بعثی درآمد. ماههای نخست را در زندانها و سلولهای انفرادی بغداد و زیر شکنجه گذراند، اما پس از انتقال به اردوگاههای اسرا، به یکی از مهمترین تکیهگاههای روحی آنان تبدیل شد. او نزدیک به ۱۰ سال در اسارت بود و در سال ۱۳۶۹ همراه آزادگان به ایران بازگشت. پس از آزادی نیز از اسرا جدا نشد و با حکم رهبر انقلاب، مسئولیت نمایندگی ولیفقیه در امور آزادگان را برعهده گرفت.
برای بسیاری از آزادگان، ابوترابی فقط یک همبند نبود؛ پناهی معنوی بود که در تاریکترین روزهای اسارت، امید را زنده نگه میداشت. او نشان داد که اسارت الزاماً به معنای شکست نیست؛ گاهی انسان میتواند در پشت میلهها، آزادتر از کسانی باشد که بیرون از زندان زندگی میکنند.

۲۶ مرداد؛ فقط یک مناسبت نیست
۲۶ مرداد را نمیتوان فقط با عبارتهایی مانند «سالروز ورود آزادگان به میهن» خلاصه کرد. پشت این تاریخ، هزاران خانواده ایستادهاند؛ مادرانی که پیر شدند، پدرانی که چشم از دنیا بستند، همسرانی که سالها در انتظار ماندند و کودکانی که پدرانشان را در آغوش گرفتند، در حالی که دیگر کودک نبودند.
پشت این تاریخ، مردانی هستند که سالهای جوانیشان را پشت سیمهای خاردار گذراندند. مردانی که با دست خالی، مقابل شکنجه ایستادند؛ با ایمانشان زندگی کردند و اجازه ندادند دشمن، هویت و امیدشان را از آنان بگیرد.
۲۶ مرداد، روز بازگشت کسانی است که از وطن دور بودند، اما وطن از دلشان دور نشد. آزادگان وقتی برگشتند، فقط از یک مرز جغرافیایی عبور نکردند؛ آنها از سالها تاریکی، شکنجه، بیخبری و انتظار عبور کردند و دوباره به خانه رسیدند.

و شاید زیباترین تصویر این روز، همان لحظهای باشد که یک آزاده بعد از سالها اسارت، خم میشود، خاک وطن را میبوسد و آرام میگوید: من برگشتم.
اما امروز، بسیاری از آن مردان دیگر در میان ما نیستند. حسین لشکری رفته است؛ ابوترابی رفته است؛ بسیاری از آزادگان پر کشیدهاند.آنچه مانده، خاطرات آنهاست؛ خاطراتی که اگر روایت نشوند، بخشی از تاریخ ایران خاموش خواهد شد.
۲۶ مرداد، روزی است برای یادآوری همین حقیقت؛ اینکه آزادی برای بعضیها یک واژه ساده نیست. برای آنان، آزادی بهای سنگینی داشت؛ ۱۸ سال انتظار، ۱۰ سال سلول، هزاران شب بیخبری و یک عمر زخمهایی که روی تن و روح ماند.
امروز باید در برابر آزادگان و خانوادههایشان سر فرود آورد؛ نه فقط برای آنچه در سالهای جنگ انجام دادند، بلکه برای سالهایی که پس از جنگ نیز با خاطرات اسارت زندگی کردند.
آزادگان برگشتند؛اما بخشی از جوانیشان پشت همان سیمهای خاردار جا ماند و ۲۶ مرداد، هر سال میآید تا به ما یادآوری کند که آزادی گاهی با قدمهای مردانی آغاز میشود که سالها در بند بودهاند.
گزارش خطا