سرنوشت متفاوت دو مردی که برای فرار از جنگ با امام حسین (ع) از کوفه فرار کردند

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، تاریخ نهضت عاشورا، پر از قابهای زیبا و عبرتآموز است که درباره زندگی آدم های مختلف هستند. برخی از اینآدمها در ابتدای ماجرا اهل دوزخ و شقاوت بودند اما در نهایت اهل رستگاری و بهشت شدند و برخی دیگر میتوانستند به رحمت و خوشنامی ابدی برسند اما جهنم را انتخاب کردند.
بین مردم کوفه، افرادی بودند که با وجود حکومت نظامی و بسته بودن دروازههای شهر، موفق شدند خود را به کاروان امام حسین (ع) رسانده و کنار او شهید شوند.
برخی دیگر هم برای اینکه با او بجنگند از کوفه خارج شدند. اما گروه دیگری هم بودند که میدانستند جنگ با امام حسین (ع) موجب لعنت ابدی و جهنم میشود و از طرفی هم از پیوستن به امام (ع) میترسیدند. اینگروه برای فرار از جنگ با ترفندهای مختلف از شهر خارج شده و راه بیابان را در پیش میگرفتند. بین اینگروه نمونههای جالبی وجود دارد که دو تن از آنها سرنوشتی کاملا متفاوت از یکدیگر دارند.
عبیدالله بن حر جعفی از بزرگان کوفه بود که در دوران جوانی به راهزنی مشهور بود و داستانهای فراوانی از راهزنیهایش سر زبانها بود. هنگامی که مردم کوفه برای جنگ با امام حسین (ع) بسیج میشدند، از کوفه فرار کرد و حاضر به شرکت در اینجنگ نشد.
در یکی از منازل بین راه مکه و کوفه بود که به امام حسین (ع) خبر دادند عبیدالله نزدیک او خیمه زده است. امام (ع) یکی از یارانش را نزد او فرستاد تا برای ملاقات دعوتش کند. عبیدالله در پاسخ امام (ع) گفت: انا لله و انا الیه راجعون! به خدا قسم برای اینکه با حسین روبرو نشوم از کوفه بیرون آمدم و به خدا سوگند نمیخواهم مرا ببیند و من هم او را ببینم!
فرستاده امام (ع) برگشت و سخنانی را که بین او و عبیدالله رد و بدل شده بود نقل کرد. امام (ع) شخصا به دیدارش رفت و وارد خیمهاش شد. بعد گفت: «تو مردی خطاکار و گناهکاری و خداوند تو را مقابل اعمالی که انجام دادهای مواخذه میکند مگر آنکه اینک به درگاه خدا توبه و مرا یاری کنی تا جدم رسول خدا (ص) در بارگاه پروردگار شفاعت تو را کند!
عبیدالله گفت: ای فرزند رسول خدا به خدا سوگند اگر به یاری تو بشتابم، تردید ندارم اولین کشته سپاه تو خواهم بود (چنان از مرگ میترسم که توان جنگ از من سلب میشود و بهسرعت به قتل میرسم و یاریام برایت سودی ندارد.) اما اسب خود را تقدیم تو میکنم به خدا سوگند هروقت سوارش شدم و کسی را تعقیب کردم، حتما به او رسیدم و کسی هم مرا تعقیب نکرد مگر اینکه با ایناسب جان خود را نجات دادم. ایناسب را به شما تقدیم میکنم و درخواست دارم آن را بپذیری!
امام حسین (ع) در حالی که روی خود را از عبیدالله برگرداند، گفت: «ما نه نیازی به تو داریم و نه احتیاجی به اسب تو! من از گمراهان برای خود پشتیبان انتخاب نمیکنم! ولی سفارشی به تو دارم. حالا که حاضر به یاری ما نشدی، از خدا بترس و در صف دشمنان ما که به جنگ ما میآیند قرار نگیر! تا میتوانی فاصله بگیر و دور شو چون کسی که ندای مددجویی ما اهل بیت را بشنود و پاسخ ندهد، خداوند او را با صورت در آتش جهنم میاندازد!»
عبیدالله حر جعفی پس از ماجرای عاشورا تا آخر عمر، اظهار پشیمانی میکرد و اشعاری که از او نقل شده، نشانگر شدت ندامت و حسرتش برای یارینکردن امام حسین (ع) هستند.
اما فرد دیگری به نام انس بن حارث کاهلی شاهد گفتگوی امام حسین (ع) با عبیدالله بن حر بود که منقلب شد و به امام (ع) گفت: «با اینکه من هم مثل عبیدالله بن حر برای فرار از جنگ به نفع یا علیه تو از کوفه بیرون آمدهام، اما به قلبم افتاده در خدمت تو باشم و یاریات کنم!»
امام حسین (ع) هم از پیوستن انس بن حارث به یاران خود استقبال کرد و انس در سپاه امام (ع) بود و روز عاشورا به شهادت رسید.
طبق برخی از روایتها، انس پیش از روز عاشورا به خواست امام حسین(ع) نزد عمر بن سعد رفت تا او را موعظه کند. وقتی بر عمر سعد وارد شد، سلام نکرد. عمر پرسید چرا به من سلام نکردی؟ مگر مسلمان نیستم؟ انس در پاسخ گفت: به خدا سوگند تو مسلمان نیستی، چون میخواهی پسر رسول خدا(ص) را بکشی!
عمر سعد سر به زیر انداخت و گفت به خدا سوگند میدانم قاتل حسین در آتش است، ولی گریزی از اجرای فرمان امیر عبیدالله بن زیاد ندارم!



