روایت تلخ از شناسایی کشتههای اعتراضات در کهریزک

«بچهام رو بايد با دستاي خودم بفرستم زير خاك. بچه نازنينم رو بايد با دستاي خودم بفرستم زير خاك.» فرياد اين مادر، ظهر روز دوشنبه 22 دي 1404، در گوش تمام خانوادههايي كه جلوي ساختمان پزشكي قانوني كهريزك منتظر شناسايي اجساد عزيزانشان بودند، پيچيد. دير يا زود، آنها همچنين ضجهاي ميزدند وقتي جوانانشان را لابهلاي ان همه چهره بيجان پيدا ميكردند و كد آبی رنگ 5 رقمي ثبت جسد را كف دست يا روي مچشان مينوشتند تا در بهشتزهرا، كد را نشان بدهند و جسد را براي دفن تحويل بگيرند.
به گزارش تابناک به نقل از اعتماد؛ اين، درد مشترك بود و شد. سه هفته قبل، 7 دي ماه، روزي كه چند كاسب فرياد اعتراض به گراني سر دادند هيچ نميدانستند كه دامن اين اعتراض چنين خونين خواهد شد. مردمي هم كه با كسبه همراه شده بودند چنين نميخواستند. ملت هنوز نميداند براي آنهايي كه پشت نقاب اعتراض و همراهي با مردم، مامور انتظامي و امنيتي را آتش زدند و سر بريدند و حالا دهها جنازه سوراخ شده و بدون سر در سردخانههاي امنيتي به جا مانده، چه اسمي انتخاب كنند. قساوت از هر طرف باهر لقب، تحت پوشش هر عنوان جنايت است عليه بشريت. فرقي نميكند قرباني اين جنايت مامور با اسلحه قانوني باشد يا مردمي كه خونشان پاي ادعاهاي وارداتي تلف ميشود. به دليل مسائل امنيتي هنوز هيچ كس نميداند و شايد هرگز هم نداند كه در اين سه هفته و به خصوص در شامگاه پنجشنبه، جمعه و شنبه چند نفر از مردم عادي و ماموران امنيتي به دست افرادي كه نقاب اعتراض بر صورت داشتند، كشته شدند اما انشاي اين كشتار بيترديد به قلم هموطن ايراني نوشته نشد...
از صبح شنبه 20 دي، انتقال اجساد استان تهران به پزشكي قانوني كهريزك شروع شد. هر خانوادهاي كه يكي از عزيزانش را در شامگاه پنجشنبه و جمعه و شنبه شهرستانهاي تهران گم كرده بود، بايد با يك كپي كارت ملي مفقودي به پزشكي قانوني كهريزك ميآمد و در ساختمان اصلي، روبهروي مانيتور غولپيكري ميايستاد تا يك به يك چهره كشته شدهها از جلوي چشمش رد شود تا از ميان تصوير نوجوانان و جوانانی که کشتهشدند، بتواند بشناسد كه كدام، عزيز دل خودش بوده است. صبح دوشنبه و در دومين روز انتقال اجساد جانباختگان حوادث خياباني استان تهران، جلوي درهاي سياهرنگ ساختمان پزشكي قانوني كهريزك، جمع زيادي از خانوادههاي درجه اول مفقوديها كه همگي در شامگاه پنجشنبه، جمعه و شنبه ناپديد شده بودند، منتظر بودند كه نوبتشان برسد و بعد از پر كردن فرمهاي مشخص، به سالن تشخيص هويت بروند. شناسايي اجساد فقط توسط خانوادههاي درجه اول مفقودي (مادر، پدر، همسر، فرزند، خواهر و برادر) ممكن بود مگر در موارد استثنايي كه مفقودي، هيچ وابسته نزديكي در تهران نداشت مثل يكي از جانباختگان كه با رفيقش در قرچك همخانه بود و حالا هم اين رفيق جوان آمده بود كه جسد صميميترين دوستش را از پزشكي قانوني تحويل بگيرد. رفيق جوان ميگفت كه پسر 28 ساله، شامگاه جمعه كشته شده بود. رفيقش ميگفت راننده ماشيني كه آن طرف كوچه، پشت فرمان ماشينش پناه گرفته بود و شاهد اين صحنه بود، يك ساعت بعد آمد و زنگهاي ساختمان را يك به يك زد كه خبر بدهد يك نفر اينجا مرده است. عموي يكي از جانباختهها هم همين وضع را داشت؛ عمويي كه برادرزاده 16 سالهاش را به تهران اورده بود و پسرك، هم در خانه عمو زندگي ميكرد و هم در مغازه عمو كار ميكرد و عمو، اين تنها برادرزاده را از بچههاي خودش هم بيشتر دوست داشت. جمعه شب، پسرك از خانه بیرون رفت و این در خانه نبودن، وقتي از 10 دقيقه و نيم ساعت طولانيتر شد و به دو ساعت رسيد، عموي هراسان، صبح شنبه، 5 بيمارستان دولتي را زير پا گذاشت تا آخر در همان پنجمي، گفتند كه جسدي با اين مشخصات ظاهري، به پزشكي قانوني كهريزك منتقل شده و براي شناسايي و مراحل قانوني بايد برود آنجا.
« وقتي كاورش رو باز كردم، تمام صورتش پر از خون بود. خون رو از روي چشماش پاك كردم. با يك دستمال صورتش رو تميز كردم. شد همون برادرزاده شيرينتر از جانم.»
محل ورود و خروج مراجعان پزشكي قانوني كهريزك، از هم جداست. روي در سياه رنگ خروجي، يك شكاف باريك هست. از اين شكاف ميشود داخل محوطه و حياط بزرگ جلوي ساختمان اصلي را ديد. ديروز، هر دو يا سه دقيقه، يك آمبولانس جلوي ساختمان ميايستاد تا اجسادي را تحويل بدهد يا تحويل بگيرد. ساختمان، يك پل اتصال به سمت ديگري از محوطه هم دارد كه ديروز روي اين پل هم چند آمبولانس براي تحويل جسد ايستاده بود.
خانوادههاي درجه اول، از همان محوطه اصلي بايد به ساختماني بروند كه مانيتورهاي نمايش تصاوير اجساد دارد و مردي كه براي همراهي خواهرش آمده بود و جسد خواهرزاده 24 سالهاش بين كشته شدههاي شامگاه پنجشنبه بود، ميگفت كه تا روز يكشنبه، خبري از مانيتور نبود و شوهرخواهرش براي شناسايي جسد بچهاش به سالن بزرگي رفته بود كه رديف به رديف، كاور اجساد را كف زمين گذاشته بودند و يك به يك كاورها را باز كرده بود تا جسد بچهاش را پيدا كند. مرد سالمندي هم كه براي تحويل گرفتن جسد برادرش آمده بود، ميگفت كه ظهر شنبه، تعداد زیادی كاور جسد را باز كرده تا بالاخره توانسته جسد برادرش را پيدا كند و همزمان، در گوشي تلفنش، تصاويري از همان محوطهاي كه جسدها، كاور به كاور، كف زمين، كنار هم قرار گرفتهاند را نشانم داد. خودش هم در اين تصاوير ديده ميشد در حالي كه گوشي تلفنش را به دست فرد ديگري سپرده بود كه از اين لحظه فيلمبرداري كند؛ به آرامي زيپ كاور سياهرنگ را باز ميكند، دو سمت كاور را كنار ميزند، چهره مايل به كبود مردي جوان از زير كاور پيدا ميشود.
از همين شكاف در سياه رنگ خروجي، ميشد پيش خبر را به چشم ديد. هر نفري كه از ساختمان اصلي بيرون ميآمد، اگر هنوز قامت برافراشته داشت، يا جسد عزيزانش بين تصاوير جانباختهها نبود و حالا بايد در محوطه بهشتزهرا دنبال اجساد مجهولالهويه ميدويد، يا اينكه عزيزانش زنده بودند و فقط بازداشت شده بودند كه اين احتمال آخر، اصلا مسير پيگيري را تغيير ميداد و در چشم آن همه زن و مرد منتظر پشت درهاي سياهرنگ پزشكي قانوني كهريزك، همانها كه منتظر بودند نوبتشان برسد تا بروند و تصاوير آن مانيتور معروف را ورق بزنند، همين دلخوشي با بيرنگترين احتمال دو دو ميزد كه «كاش بازداشت شده باشن...»
رنگ لباسها و خطوط چهرهها، مرزي مشخص بين سردرگمي، اطمينان و سوگ رسم كرده است؛ مردمي كه سرتاپا سياهپوشند و چشمهايشان از گريستنهاي بيكران ظرف دو روز گذشته خبر ميدهد، جسدشان را شناسايي كردهاند و حالا بايد منتظر انتقال جسد به بهشتزهرا باشند. آنهايي كه رنگهاي تيره به تن دارند، سرگردان بين اميد و نااميدي، منتظر ورود به سالن شناسايي اجسادند. اما همه براي آنها كه رنگ روشن به تن دارند، نگرانند. اينها، يا عزيزانشان از مرگ جستهاند كه به محض خروج از ساختمان پزشكي قانوني، به سرعت به سمت ماشينهايشان ميروند كه از اين غمانگيزترين محوطه اين شهر دور شوند، يا آنكه اشكريزان، مبهوت و با دستهايي كه رو به آسمان گرفتهاند، روي آسفالت پيادهرو قدم برميدارند چون ابرهاي اميدشان را صاعقهاي شوم دريده است و از حالا بايد رخت عزا به تن كنند...
مردمي كه براي شناسايي و تحويل اجساد عزيزانشان آمدهاند، تنها نيستند و هر كدام، حداقل دو يا سه نفر همراه دارند؛ همراهي كه گاهي رفيق است و گاهي خويشاوند. هر چه سن و سال كشته شدهها كمتر است، تعداد همراهان بيشتر است و بهخصوص، اگر جانباختهها، پسران جوان بودهاند، حتما چند نفر از دوستانشان هم، خانواده جانباختهها را همراهي كردهاند. دوستاني كه فقط اشك ميريزند و حوصله به ياد آوردن جاي خالي رفيقشان را ندارند. همراهي، انگار رنج از دست دادن را تا چند وقت كمرنگ ميكند. انگار همين بود دليل آن دستهاي مهرباني كه بر شانه مادرها و پدرها مينشست وقتي با قدمهاي خميده و كمرهاي تا خورده، از درهاي سياهرنگ پزشكي قانوني بيرون ميآمدند و آن آغوش زنان غريبه غمگيني كه براي مادران فرزند از دست داده مبهوت گشوده شد و آن بازوان مردان غريبهاي كه عصا شد براي قدمهاي سست پدران جوان از دست داده تا بعد از رخ به رخ شدن با چشمهاي تا ابد فروخفته بچههايشان، از پا نيفتند. مادري كه ظهر ديروز بعد از سه ساعت تماشاي تصاوير جانباختهها، جسد پسر 30 سالهاش را شناسايي كرد، وقتي از ساختمان پزشكي قانوني بيرون آمد و روي نيمكت فلزي جلوي ساختمان نشست و با جيغهاي جنونآميزي كه اشك از چشم همه جاري كرده بود، غريبهها را دعوت ميكرد كه عكس پسرش را از گوشي تلفنش ببينند و بيينند كه پسرش چه زيبا و خوشهيكل بود و تازه اول جوانياش بود، رو به آسمان فرياد كشيد: «اي خدا، هيچ مادري رو با بچهاش امتحان نكن!»
ديروز، پسري آمده بود جسد پدرش را تحويل بگيرد و ميگفت پدرش تعميركار سيستمهاي گرمايشي بوده و شامگاه پنجشنبه، كشته شده است. پسر ديگري براي شناسايي جسد مادر 70 سالهاش آمده بود؛ مادر 70 سالهاي كه به عادت 50 سالهاش، شامگاه جمعه براي خريد نان تازه از خانه بيرون رفت و معلوم نبود که چطور کشته شد. مادري آمده بود براي شناسايي جسد دخترش؛ دختري كه مدل مزونهاي لباس و مربي ورزش بود. مادربزرگ اين دختر، روي نيمكتهاي فلزي جلوي ساختمان پزشكي قانوني نشسته بود و حتي توان اشك ريختن هم نداشت. عكس نوهاش را نشانم داد. نوهاي كه قول داده بود چند روز آخر اسفند برود خانه مادربزرگ و خانهتكاني عيد برايش انجام بدهد. خالهاي آمده بود براي همراهي خواهرش؛ خواهري كه رفت جسد پسر 13 سالهاش را شناسايي كند. خواهرزاده 13 سالهاي كه «خاله جان، جان خاله» از زبانش نميافتاد و دليل عشق خاله به اين خواهرزاده همين بود.
«بچه خواهر من كشته شد. اين بچه 13 سالش بود. نه معترض بود، نه اغتشاش كرد. از سياست هم هيچ چيزي نميدونست. من هم نميدونم. فقط ميدونم كه ديگه خواهرزاده ندارم و ديگه كسي نيست كه بهم بگه خاله جان جان خاله.»
پدري كه جسد بچه 20 سالهاش را بين تصاوير مانيتور شناسايي كرده بود، وقتي از در سياهرنگ خروجي بيرون آمد، چنان ميلرزيد كه مردهاي غريبه، دستش را گرفتند و تا نيمكت فلزي بردند و آنجا كه نشست، آرام آرام روي پاهايش ميكوبيد و براي آنكه صداي گريهاش را خفه كند دستش را مقابل دهانش ميگرفت و اشكها، ريز ريز از چشمش فرو ميافتاد...




