شبیه حضرت ایّوب!!
در سالگرد رحلت شاعر و ادیب کم نظیر معاصر مرحوم دکتر قیصر امین پور(ره) عزم کردم که مطلبی بنویسم... داشتم ذهن و قلمم را آماده میکردم که روبهرو شدم با متن سخنرانی که در سال 1386 در محل رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در لندن در جمع ایرانیان مقیم انگلستان ایراد کردم. با خود گفتم اگر بناست نوشتهام محصول ذهن کم ظرفیتم باشد، هر چه که باشد کاملتر از متن این سخنرانی نیست. پس با نثار صلواتی به روح بلند قیصر امین پور، شما را به خواندن متن پیاده شده از نوار این سخنرانی دعوت میکنم:
*هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل/ کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
هم تازه رویم که رودرروی هموطنان عزیز و قدردان و ادب شناس و هنر دوستم ایستادهام و توفیق دارم گفتوگو دارم و هم تنگدل که به مناسبت درگذشت یکی از بزرگترین شعرای معاصر کشورم این توفیق برایم حاصل شده است.
*برای حقیر بسیار دشوار است که در ماتم جانگداز فرو افتادن سرو سبز و تناوری که رنگ و رونق بوستان معطر شعر و ادبیات معاصر در سه دهه اخیر بود سخن بگویم خصوصا که شانههای لطیف اهل هنر و ادب هنوز زیربار سنگین فرود این فاجعه خمیده است، ولی امیدوارم که در این مجال بتوانم به وجوهی از شخصیت متضلع ایشان اشاراتی داشته باشم.
*وجه اول: دلبستگی و در هم تنیدگی افکار و اشعار او با ایران اسلامی و مردمان پاکنهاد آن است. قیصر امین پور در زمره متعهدترین، ایرانیترین و مردمیترین شعرای معاصر بود.
*اشعار و آثار قیصر امین پور به ترتیب سرودن و نگاشته شدن نمایشگاه گویایی است از آنچه بر ملّت نجیب ایران در سه دهه اخیر رفته است.
*قیصر امین پور در دفاع مقدس همه دارایی فکری، فرهنگی و هنری خود را در خدمت انقلاب و مردم قرار داد. مشهورترین اشعاری که بر روی در و دیوار شهرهای کشور و سنگرهای رزمندگان اسلام نقش میبست، اشعار این شاعر مردمی و متعهد بود:
زمین گویی غمی بنهفته دارد/ سخنها در دهان ناگفته دارد
زهر چشمش هزاران چشمه جوشید/ که در دل صد شهید خفته دارد
من و تو با ددان در جنگ بودیم/ از این زندان تن دلتنگ بودیم
دلم همرنگ زخم سینهات شد/ که ما در دوستی یکرنگ بودیم
*پس میتوان ادعا کرد یکی از مهمترین مؤّلفههای شخصیت ادبی و هنری مرحوم امین پور، همراهی با مردم بود. او با دردهای مردم درد کشید و با خندههای آنها خندید و از این رو ست که میتوان گفت اشعار امین پور آیینه تمام نمای قامت بلند آرمانها و آرزوهای ملّت مسلمان ایران بود.
و شاید اکنون بتوان پی برد که چرا مقام معظم رهبری از او به عنوان «یکی از رویشهای مبارک انقلاب» در پیام خود یاد و تجلیل کردند.
*اکنون که سخن از «درد» به میان آمد، حیف است که از شعر پر رمز و راز «درد وارهها» که در زمره بهترین اشعار مرحوم امین پور است بی توجه بگذریم:
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا زنای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است…….(تا پایان خوانده شد)
*وجه دیگر اشعار امین پور لطافتی است که در اشعار آسمانی او موج میزند و انعکاسی از روح سیال و لطیف و ملکوتی اوست. از عالم عارفی شنیدم که میفرمود: «شعر خوب و الهامبخش مرتبهای از مراتب وحی است». خداوند این مظروف پاک را در ظرف پاک قرار میدهد و جام دل مرحوم امین پور آنقدر مطهر بود که مظروف الهامات قدسی در این ظرف پاک پیشکش جانهای مستعد و مشتاق شود.
*سالها بود که در شعرای معاصر و خلّاق کمتر کسی توانسته بود عطش اهل معنی و دقایق را با اشتهای مردم عامی توأمان سیراب و سیر کند. مرحوم قیصر امین پور از نادر شعرایی بود که با سحر کلامش و اخلاص و داناییاش توانست به این توفیق مهم دست یابد. شعر «گفتوگوی غنچه و گل» از جمله این نمونه هاست:
غنچه با دل شکسته گفت : زندگی لب ز خنده بستن است/ گوشهای درون خود نشستن است/ گل به خنده گفت زندگی شکفتن است/ با زبان سبز راز گفتن است/ گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه / باز هم بگوش میرسد/ تو چه فکر میکنی؟/ کدامیک درست گفتهاند؟/ من که فکر میکنم/ گل به راز زندگی اشاره کرده است/ هر چه باشد او گل است/ گل یکی دوپیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است.
از این شعر لطیف هم اهل ظرافت و دقایق به ویژه از این تعبیر شگرف «هر چه باشد او گل است/گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است» لذت میبرند و هم یک فرد عامی و کم سواد (از نظر ادبی) از مجموعه این شعر به تصویر و تعریف لطیف و امید بخشی از زندگی دست مییابد.
*من به وجه دیگر شخصیت مرحوم امین پور از دریچه و دروازه کلام معصومین (ع) وارد میشوم که فرمودند هر کس در امری از امور مردم «فتح باب کند و در این فتح باب با دانایی و ملاحظه همه جوانب وارد شود» و نظر فیه، برای این فرد نزد خدای تبارک و تعالی حقی است که او را در بهشت وارد کند و در روزی که قدمها میلرزد به او ثبات قدم میبخشد. مرحوم امین پور در زمره کسانی بود که هم در حوزههای مختلفی فتح باب کرد و هم آنقدر در این امور عالمانه وارد شد که آزمونهای او به جای تبدیل به خطا بعضا تبدیل به مرجع شد!
*در حوزه شعر نوجوان تألیفات او در زمره بهترینهاست و خصوصا دو کتاب «بقول پرستو» و «مثل چشمه مثل رود» آثاری تأثیر گذار در این عرصه محسوب میشوند. در ترانهسرایی وقتی وارد شد تصنیف «نیلوفرانه» او با صدای افتخاری از افتخارات تصنیف و ترانهسرایی بعد از انقلاب شد. در حوزه تحقیق و تدریس با حضور موثر در فرهنگستان زبان و ادب فارسی و نیز تدریس در دانشگاههای تهران و الزهرا در کسوت یک استاد دانشگاه جلوهگری کرد. در حوزه اجرایی، تأسیس «خانه شاعران ایران» و «دفتر شعر جوان» که از نظر تنوع فعالیتها و به ویژه توجه به نقاط فراموش شده در ادبیات و هنر معاصر، مانند برگزاری سفرهای شاعرانه و برگزاری دورههای منظم آموزشی و اعطای جایزه کتاب سال شعر نوجوان، منشأ خدمات بسیاری بوده، از بدایع اوست. همچنان که سردبیری مجله ارزشمند «سروش نوجوان» نیز نشان دیگری از گستردگی حوزه مجاهدتهای آن مرحوم است.
*فراموش نکنیم که او در 8-7 سال اخیر دائما درگیر بیماری مزمن و نفسگیر بود. یک پای قیصر در خانه بود و یک پای او در بیمارستان...
امین پور در سالهای اخیر خیلی رنج کشید، شاید به همین دلیل هم درد مردم را خوب درک میکرد و در اشعارش هم این درد شناسی موج میزد.
«شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید»
آنوقت ببینید این چه کارخانه اعجاب انگیزی است که INPUT آن درد و رنج و عذاب و دیالیز و تصادفی وحشتناک و بیمارستان و بستری است و OUTPUT آن غزل است آنهم چه غزلی!
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره/ پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم/ اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان گردنیم/ وگر خنجر دوستان گرده ایم
گواهی بخواهید اینک گواه/ همین زخم هائی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر بزیر/ ازاین دست عمری به سر برده ایم....
که از نظر من این شعر تصویری از شخصیت خود مرحوم امین پور است.
*آخرین نکتهای که درباره شخصیت مرحوم امین پور به آن میتوان اشاره کرد، اخلاق خوش، فروتنی و توجه و تعامل او با نسل جوان بود. متأسفانه این رسم شایع در بعضی محافل علمی ما وجود دارد که اشخاصی که در هر رشتهای مشهور و تبدیل به مرجع میشوند تعاملشان با نسل جوان به طور جدّی دچار آسیب میشود، ولی قیصر اینگونه نبود. او وقتی یک شاعر جوان از یک خوابگاه دانشجویی برای او یک پیام میگذاشت که میخواهد شعری برای او بخواند تا اصلاحش کند امین پور او را پرسان پرسان پیدا میکرد و شعر او را میشنید.
گفتم تعامل با نسل جوان یاد مرحوم استاد مهرداد اوستا افتادم که او هم علیرغم اینکه از نوادر دوران بود تا دم واپسین حیات راهنمائی دلسوز و مشوقی پیگیر برای شاعران جوان بود و حتی شنیدم که در حال تصحیح شعر یکی از شاعران جوان این مرز وبوم هنر پرور روح ملکوتی اش به عالم بالا پر کشید.
*دکتر امین پور هم تا آخرین لحظات عمر کم طول اما پر عرضش از جوانان غافل نبود و در آخرین کنگره شعر جوان با تنی رنجور و نحیف با گیسوانی سفید نشست و شعر جوانان را شنید و نقد کرد. و چه زود برف پیری بر بام امین پور نشسته بود!
در برگریز درد لگد کوب میشوی/ سروی ولی تکیده تر از چوب میشوی
با گیسوان سربی و آن چهره صبور/ داری شبیه حضرت ایوب میشوی
قانون عشق سوختن است و بقدر درد/ محبوب آستانه محبوب میشوی
*پایان بخش حرفهای ناتمامم، شعری از سرودههای نا چیز حقیر بود که تقدیم به روح بلند آن یار سفر کرده شد:
ای با صفا چو صبح بهاران سفر بخیر/ ای بی ریا چو نم نم باران سفر بخیر
ای نقش بند خاطر امّیدوار من /در کوچه باغ و دشت و بیابان سفر بخیر
ای خوشترین شروع کتاب قطور عشق/ زیباترین نتیجه و پایان سفر بخیر
ای چلچراغ خلوت شبهای تار من /در ماتم عزیمت یاران سفر بخیر
ای همچو گرد در پی ات افتاده قلب من/ از من بسان باد گریزان سفر بخیر
تو میروی و خیزش آه است و سیل اشک/ بعد از فرونشستن طوفان سفر بخیر
www.dralirezamokhber.blogfa.com
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟



