صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

بي دست و پا

محمد هادي تسخيري
کد خبر: ۱۲۱۲۸۱
| |
6222 بازدید

به مناسبت سيمين سالگرد آغاز دفاع مقدس ملت بزرگوار ايران اسلامي كه دلاورمردان ولايتمدار به فرمان رهبر كبير انقلاب اسلامي امام و مقتداي شهيدان امام خميني (ره) در طول هشت سال، زيباترين و شكوهمندترين صحنه‌هاي تاريخ معاصر را رقم زدند و براي نخستين بار در تاريخ معاصر اين سرزمين كهن، اجازه ندادند حتي يك سانتی متر از اين سرزمين مقدس به اشغال دشمن غدّار بيفتد و همه زمين‌هاي اشغال شده را با عزت و سربلندي و بدون ياري خواستن از دوست و دشمن باز پس گرفتند و اشغالگران را كشته، اسير و يا از كشور اسلامي راندند. و خود پس پايان دوران دفاع مقدس و بعد از سالها جهاد با دشمن بيرون، به شهرها بازگشتند و به دوران ديگري پاي گذاشتند كه در آن با صحنه‌هاي تلخ و شيرين فراواني روبه‌رو شدند كه تلخترين آنها رحلت جانگداز امامشان و روح و روانشان بود و شيرين‌ترين آن بلافاصله از رب رحيمشان به آنها تقديم شد و آن انتخاب مقام معظم رهبري اين سلف صالح بود.

به هرحال در اين مناسبت قصد دارم از رويداد حقيقي كه به شدت آن را خلاصه كرده‌ام سخن بگويم، تا پاسخ كساني باشد كه اين بزرگان را متهم مي‌كنند كه پس از پايان دوران دفاع مقدس به جمع‌آوري مال و منال دنيا پرداختند، باشد (گرچه شايد كسان ديگري به نام اين عزيزان اين كار را كرده باشند):

ساعت شش بعدازظهر تابستان گرم امسال تهران، در خيابان شهيد اشرفي اصفهاني (غرب تهران) راه مي‌رفتم و سر درد وحشتناكم مرا كاملاً كلافه كرده بود. ناگهان خودم را روبروي درمانگاه ديدم، وارد شدم دفترچه بيمه را از جيبم درآوردم و به پذيرش دادم و مسئول پذيرش با دريافت چهار هزار و پانصد تومان به من نمره داد (ويزيت آزاد پنچ هزار تومان بود) و چون كسي در انتتظار نبود، فوراً وارد مطب دكتر عمومي شدم و مشكلم را با ايشان در ميان گذاشتم و ايشان نيز سريعاً يك آمپول و چند قرص نوشت و نسخه را به من داد و گفت: پس از اينكه دارو گرفتي بياور من ببينم. با خود گفتم دكتر متعهدي است كه مي‌خواهد مطمئن شود كه دارو را درست از داروخانه گرفته‌ام، اما پس از مراجعه به دارو خانه و دريافت دارو و پرداخت مبلغ يازده هزار تومان بابت يك آمپول و دو نوع قرص، از حالت غير عادي كه نتيجه سر درد بود، خارج شدم و از متصدي صندوق داروخانه پرسيدم، چرا اينقدر گران؟ متصدي با حالت كاملاً جدي و شبه طلبكارانه گفت: داروهاش خارجي است.
به دكتر داروخانه بازگشتم و از او داروي ايراني درخواست كردم كه گفت: دكترت داروي خارجي نوشته، كه من متوجه شدم چرا دكتر آن سفارش آخري را به من كرد!! و منظورش چه بود!

به هر حال داروي ايراني را گرفتم و هزار و پانصد و خورده‌اي تومان به صندوقدار دادم و از داروخانه بيرون رفتم كه با صحنه دردناك براي من و خنده‌دار براي دو حوان مرفه بي‌درد كه كنار در درمانگاه ايستاده بودند، روبرو شدم. قضيه به اين منوال بود:

مرد شيك‌پوشي به فردي كه همراهش بود بد و وبيراه مي‌گفت و مرتب از او مي‌خواست هرچه زودتر بدهي‌اش را به او برگرداند و مرد بدهكار هم قسم مي‌خورد كه ندارم و تا چند ماه ديگر اين مبلغ را يك جا به شما پس مي‌دهم. و من بي‌اختيار درد خود را فراموش كردم و محو دعواي اين دو شدم كه پس از بالا گرفتن گفت‌وگو بين بدهكار و طلبكار، مرد شيك پوش با صدايي توهين آميز به بدهكار گفت: «آخه آدم بي دست و پا، مرض داشتي جواني خود را صرف بلند پروازي و قهرمان بازي خود كردي و و رفتي شش ـ هفت سال خود را علاف جنگ كردي و خانواده خودت را به امان خدا گذاشتي و هرچه به تو گفتم كه فلاني بيا كنار من در بنگاه بنشين تا زندگيت را از اين رو به آن رو كنم، ولي حرف گوش نكردي، حالا بعد از بيست سال كار و جون كندن، مجبوري براي ازدواح تنها دخترت دستت را رو جلوي هر كس و ناكس دراز كني!»

حرف كه به اينجا رسيد، مرد طلبكار كه گويي احساس كرده به طور ناخواسته به خودش هم اهانت كرده است، سرش را كمي تكان داد و گفت: «البته خودت هم مي‌دوني كه من آدم حرام خوري نيستم و براي خودم كسي هستم !» و بدهكار مظلوم كه گاهگاهي به اطراف نگاه مي‌كرد و نگران آبروريزي خود بود، جواب داد: «آقا كمال شما بزرگواري ولي تو را به خدايي كه مي‌پرستي و به آن نان و نمكي كه باهم خورديم، قسمت مي‌دهم كه به من هر حرفي داري بزن، اما به گذشته من كاري نداشته باش كه من تحمل اهانت به آن دوران مقدس را ندارم». من كه از لحن معصومانه بدهكار تحت تاثير قرار گرفته بودم، احساس كردم قطره اشكي روي گونه من لغزيد و يايين آمد كه سريعاً آن را پاك كردم... ضمناً دو جوان شانزده و هيجده ساله‌اي كه در كنار من ايستاده بودند و شاهد اين گفت‌وگوي عجيب و عبرت انگيز بودند، لبخند مي‌زدند، حالا به چه چيزي مي‌خنديدند، خدا مي‌داند...
آدمي با ديدن اين صحنه‌ها، متحير مي‌شود كه چه زمانه‌اي شده و چه افرادي، رزمندگان و دلاورمردان دوران دفاع مقدس را سرزنش مي‌كنند و اين بزرگان جانباز كه انگشتان يك دست و يك پاي كامل خود را در راه خدا قرباني كرده‌اند، و خود حافظ و حامي شرف و عزت و اقتدار اين ملت و كشور بودند، چه حرفها و چه ملامت‌هاي بي‌منطق و احمقانه‌اي را بايد تحمل كنند!

آري ناظر چنين وضعيت شرم‌آوري بودم كه شنيدم، طلبكار بار ديگر به مرد بدهكار گفت: «بسّه ديگر عباس، تو را به روح پدرت اين قدر شعار نده و فكري براي پرداخت بدهي‌هايت بكن، اگر دست و پا داشتي، مي‌آوردمت كنار دستم مشغولت مي‌كردم....

مرد بدهكار كه تا اين لحظه آرامش خود را حفظ كرده بود و فقط تلاش مي‌كرد تا از طلبكار سمج و ناسزاگويش فرصت بيشتري براي پس دادن بدهي‌ها مي‌خواست، سرش را رو به آسمان كرد و گرفت: «خدايا رحم كن و بر ما غضب نكن و....» و پس از مدتي که اين گفت‌وگو ادامه يافت، سرانجام هر دو با همديگر توافق كردند تا ده روز ديگر حسابشان راصاف كنند و بعد هر دو از روبروي درمانگاه رفتند و مرا با دنيايي از فكر و غم رها كردند.

آنها رفتند اما مشكلات اين مردان مرد كه مي‌خواهند همچنان فقط و فقط با خداي خود داد و ستد كنند، همچنان باقي است. و ما بايد مواظب باشيم كه كه اگر آهي از چنين افراد به آسمان برود، بي‌ترديد عذابي بر زمينيان نازل مي‌شود كه خشك و تر را با هم مي‌سوزاند. پس ياد دوران دفاع مقدس را با حفظ حرمت اين دلاور مردان پاس بداريم تا رحمت و بركت خداوند رحمان و رحيم بر ما نازل شود.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟