خودکرده را تدبیر نیست!
خراسان: تمام اميدم به پدرم بود و در کنار او، جاي خالي مادرم را احساس نمي کردم، اما وقتي فهميدم مي خواهد با زن ديگري ازدواج کند دلم شکست و خيلي گريه کردم.
زن ۲۰ ساله افزود: پدرم سه سال بعد از مرگ مادرم ازدواج کرد و نامادري ام با اين که سعي داشت خودش را توي دلم جا بدهد، اما من از همان لحظه اول سر ناسازگاري و لج بازي گذاشتم و آن قدر آزارش دادم که حرص او را درآوردم و با هم اختلاف پيدا کرديم.
با اين وضعيت پدرم که نمي دانست چه کار کند مرا در سن ۱۴ سالگي عروس کرد و پا به خانه مردي گذاشتم که ۲۰ سال تفاوت سني داشتيم. شوهرم آدم عصبي بود و هيچ چيزي به اندازه کار و پول درآوردن برايش اهميت نداشت به همين خاطر نمي توانست نيازهاي عاطفي ام را برآورده سازد. ما ۴ سال زير يک سقف و در خانه اي سرد و بي روح زندگي کرديم و در اين مدت روز به روز از هم فاصله گرفتيم تا اين که من با وجود داشتن يک فرزند تعهدات زناشويي ام را زير پاگذاشتم و با پسر دانشجويي که در همسايگي مان زندگي مي کرد دوست شدم. کيوان جوان شهرستاني بود و با محبت هايش توانست مرا شيفته خود کند.
حدود ۶ ماه از اين رابطه مخفيانه گذشت و شوهرم که به حرکات و رفتارم مشکوک شده بود مرا زير نظر گرفت و خيلي زود متوجه شد چه دسته گلي به آب داده ام. او با اطلاع از اين رابطه زشت، غيرتي شد و طلاقم داد و در اين شرايط پدرم نيز مرا به خانه راه نداد و من حضانت فرزندم را به پدرش سپردم و به خانه دوست پسرم پناه بردم.
کيوان که مثلا عاشق دلباخته ام بود با تهديد به خودکشي، رضايت خانواده اش را براي ازدواج مان جلب کرد و به اين ترتيب بود که ما با هم ازدواج کرديم. اوايل روزهاي خيلي خوبي داشتيم و واقعا خوش مي گذشت، ولي طولي نکشيد که عذاب وجدان و همچنين شک و ترديد مثل موريانه اي به جان شوهرم افتاد و کاخ روياهاي مان را نابود کرد. بدبيني او روز به روز نسبت به من بيشتر شد تا جايي که حالا هر موقع سرکار مي رود درها را به رويم قفل مي کند و در هر فرصتي به دنبال بهانه اي مي گردد تا مرا زير مشت و لگد بگيرد.
شوهرم همچنين با جملاتي توهين آميز و الفاظي رکيک مي گويد تو زني خياباني هستي و مثل بختک شومي سرنوشتم را تباه کرده اي و ...!
خوب مي دانم که کيوان پشيمان شده است و قصد دارد آن قدر مرا افسرده و عصبي کند که زندگي ام را رها کنم و بدون هيچ دردسري بروم.
زن جوان در دايره کلانتري شهرک ناجاي مشهد افزود: سه روز قبل او از سرکار برگشت و درحالي که خيلي خشمگين بود گفت: تو باعث شدي پدر و مادرم مرا آق کنند و از ارث محروم شوم. امروز تکليفت را روشن مي کنم و...!
با حالتي که در شوهرم ديدم احساس خطر کردم و پا به فرار گذاشتم. به خانه پدرم رفتم اما او مرا راه نداد و در اين مدت نامادري ام در خانه پدرش پناهم داده است. من دادخواست طلاق داده ام چون اين زندگي فايده اي ندارد و در پايان فقط مي توانم بگويم هر کس ارزش و قيمت خودش را درک نکرد بي ارزش و بي مقدار خواهد شد. جوان ها بايد واقعا حواس خود را جمع و ايمان خود را حفظ کنند.


