صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
طنز از پشت ميله‌هاي اسارت (1)

رژه به چپ چپ، به راست راست...

کد خبر: ۱۱۵۱۲۹
| |
16422 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ حلول ماه شریف رمضان امسال همزمان با بیستمین سالگرد ورود آزادگان گرامی به ایران اسلامی است؛ عزیزانی که در اردوگاه های دشمن و در اوج شکنجه‌های روحی و جسمی تلاش می‌کردند سختی گذر این روزها را برای دوستان خود کمتر کرده و با توکل بیشتری در مصایب دوران اسارت، این روزگاران را سپری کرده و افتخار و سرافرزی برای ملت خویش به ارمغان بیاورند.

به گزارش «تابناک»، با یاد روزهای سراسر مشقت و رنج غربت، خاطراتی لطیفه‌گونه از این عزیزان را که برای کمی سرگرمی در دوران اسارت، لحظات شاد کوتاهی برای یکدیگر ایجاد می‌کردند، در چند بخش مرور می‌کنیم:  

بي‌نمكي

يكي از بچه‌هاي اهواز به نام نصرالله قرايي در يكي از نامه‌هايش خطاب به مادرش چنين نوشته بود: «مادر جان! حتماً همراه جواب نامه برايم عكس بفرستيد، چون نامه‌ بدون عكس مثل غذاي بدون نمك است.»

و با اين مثال خواسته بود بر ارسال عكس تأكيد داشته باشد. چند روز گذشته بود تا اين كه ديديم سر و كلّه‌ عراقي‌ها پيداشد. بچه‌ها را جمع كردند و يكي از آنها خطاب به ما گفت:  غذاي ما مگر بي‌نمك بوده كه در نامه‌هايتان از بي‌نمكي غذا شكايت مي‌كنيد؟ شما قدر خوبي‌هاي ما را نمي‌دانيد.
بعد هم نامه را براي ما خواندند. بچه‌ها كه پي به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقي‌ها بفهمانند كه در اين نامه چنين منظوري در كار نبوده است و هر طور بود شرّشان را كوتاه كردند.


آواز
روابط ما با عراقي‌هاي داخل اردوگاه رو به تيرگي گذاشته بود. آن‌ها هنوز موضوع خواندن نماز جماعت را در اردوگاه مسكوت گذاشته بودند. بعدها فهميديم ما را آزاد گذاشته‌اند تا ببينند چه‌كار مي‌كنيم. روزي يكي از آنها گفت: امروز بايد شما براي ما جشن بگيريد و برقصيد و آواز بخوانيد. گفتم: ما نه مي‌خوانيم و نه مي‌رقصيم. ستوان عراقي اصرار كرد و با لحني كه گويا قصد خواباندن فتنه‌اي را داشته باشد، گفت: احسنت! مرحبا!

داوطلبانه شروع كرديم به خواندن يه دونه انار، دو دونه انار، صابون انار! يه جعبه انار، دو جبعه انار، صابون انار! يه فرغون انار، دو فرغون انار، صابون انار! يه وانت انار،‌ دو وانت انار، صابون انار! موج خنده فقط در درون بچه‌ها بود كه پيچ و تاب مي‌خورد و راهي به بيرون پيدا نمي‌كرد‌. اجراي ما خيلي جدي بود. يه قطار انار، دو قطار انار،‌ صابون انار! يه كشتي انار،‌ دو كشتي انار، صابون انار! يه دنيا انار، دو دنيا انار، صابون انار! و ...سرانجام حوصله‌ ستوان عراقي سر رفت و گفت چرا آواز شما اين‌قدر تكراري است!؟ جواب داديم: اتفاقاً تمام شد و حالا آواز ديگري مي‌خوانيم. بلافاصله شروع كرديم يك مذاكره، دو مذاكره، سه مذاكره، چهار مذاكره. و متعاقب آن آواز شنيدني دوم: بلوار كرج، بلوار كرج، بلوار كرج. مأمور عراقي سرش را تكان داد و گفت: «بد مي‌خوانيد!» و رفت.


رژه

عراقي‌ها از اين موضوع واقعاً نگران بودند كه چرا حكومت جمهوري اسلامي از اسراي آن‌ها به قول خوشان استفاده‌ تبليغاتي مي‌كند. مثلاً آنها را به نماز جمعه مي‌آورد تا آزادانه در ميان مردم باشند و يا كارهاي ديگر. لذا قصد داشتند به شكلي به اين مسئله  پاسخ بدهند . آن‌ها براي اين منظور اردوگاهي در رماديه‌ي 2 تشكيل دادند كه بچه‌ها به آن مي‌گفتند: «بين القفسين» اين اردوگاه تشكيل شده بود از بچّه‌هاي زير هجده سال.

يك روز گروهبان علي كه آدم خشني بود و روزي نبود كه بچّه‌ها از دست اين دژخيم پست كتك نخورده باشند، وارد آسايشگاه شد و به همه دستور داد به حياط اردوگاه بروند. بچّه‌ها از اتاق‌هايشان بيرون آمدند و در حياط جمع شدند. بعد معاون اردوگاه شروع به سخنراني كرد كه؛ لازم است شما براي يك رژه آماده شويد... سپس سؤال كرد: آيا بلديد رژه برويد؟ بچّه‌ها كه از نقشه‌ عراقي‌ها باخبر بودند، همه با هم گفتند: ما نيروهاي مردمي هستيم و از اين چيزها بلد نيستيم. معاون اردوگاه گفت: من به شما آموزش مي‌د‌هم. بعد از اراجيف افسر، بچّه‌ها با هم زمزمه كردند ولي ارشد هر فرماني داد ما برعكس عمل كرديم.

افسر اول شروع كرد به آموزش به چپ چپ و به راست راست كه در عربي به آن « الي اليمين دور »  و  «‌ الي اليسار دور » مي‌گويند. بعد كه چند مرتبه خود افسر و نيز سربازان آن را اجرا كردند، نوبت به بچّه‌ها رسيد. افسر به عربي دستور داد « به راست راست » در عمل عدّه‌اي به چپ رفتند و عدّه‌اي به راست و بقيه عقبگرد كردند. خلاصه چند مرتبه اين جريان تكرار شد و بچّه‌ها هر بار بدتر عمل كردند. بالاخره عراقي‌ها متوجه شدند كه اسرا عمداً اين كار را مي‌كنند؛ لذا هر كسي اشتباه مي‌كرد، او را با شلّاق مي‌زدند.

ولي بچّه‌ها زير بار نرفتند. افسر عراقي كه نااميد و خسته شده بود، گفت: از اين بگذريم ! حالا مي‌خواهم به شما قدم و رژه را آموزش بدهم. ناگفته نماند كه زمين اردوگاه در آن زمان كاملاً خاكي بود. بچّه‌ها شروع به حركت كردند و چنان قدم‌رويي را در مقابل افسر عراقي به نمايش گذاشتند كه بيا و ببين! بچّه‌ها مانند اسب‌سواراني كه در ميدان تاخت و تاز كنند، فضاي اردوگاه را پر از گرد و غبار كردند؛ به طوري كه افسر عراقي دهان و بيني خود را گرفته و به كناري پناه برده بود. البته من نمي‌توانم صحنه را آن طور كه بود، توصيف كنم. بچّه‌ها با آهنگي ناموزون، پا بر زمين مي‌كوبيدند و همگي از اين صحنه چنان به خنده افتاده بودند كه بيا و ببين؛ ولي چه كسي جرأت داشت با صداي بلند بخندد ! خلاصه بعد از اين كه افسر عراقي كاملاً نااميد شد، دستور داد بچّه‌ها را با كتك روانه‌ي اتاق‌ها كردند، در حالي كه بچّه‌ها از اين حركت خود رضايت داشتند و حسابي روحيه گرفته بودند.



علي فرعون
علي آقا فرعون بسيار آدم شوخ و خنده‌رويي بود و به اسرا كلّي روحيه مي‌بخشيد و حتي عراقي‌ها هم او را به همين صفات مي‌شناختند. جريان اين نام‌گذاري از اين قرار بود كه يكي از افسران عراقي كه از ساواكي‌هاي حزب بعث بود و خيلي ادّعاي زرنگي مي‌كرد، قصد داشت با زبان فارسي آشنا شود تا بهتر بتواند با بچّه‌ها برخورد كند.

 يك روز افسر عراقي به علي ‌فرعون گفت: تو بايد به من فارسي ياد بدهي و من مي‌خواهم در مدت كوتاهي با ادبيات فارسي آشنا شوم. علي آقا قبول كرد و هر روز در ساعت مشخصي به مقرّ افسر عراقي مي‌رفت و در اتاق مخصوص او شروع به تدريس زبان فارسي مي‌كرد.
علي آقا قبل از هر چيز شروع كرده بود به ياد دادن واژه‌ها و لغت‌هاي فارسي. مثلاً گفته بود ما به دست مي‌گوييم: «پيچ‌گوشتي »  به كفش مي‌گوييم: « قايق» و كلماتي از اين قبيل. بعد از مدتي كه حسابي كلماتي نظير اين‌ها را در ذهن او جا داده بود، گفته بود حال ديگر تو بايد شروع كني به مكالمه و صحبت كردن با اسرا تا كاملاً مسلّط شوي.

 افسر بخت‌برگشته نيز يك روز وارد اردوگاه شده و شروع كرده بود به فارسي حرف زدن. مثلاً به جاي اين كه به كسي بگويد چرا ريشت را نزده‌اي، مي‌گفت: چرا ناخنت را نزده‌اي و اين موجب خنده‌ي بچّه‌ها شده بود و بعد كه افسر متوجه شده بود حسابي سرِ كار رفته است، علي آقا را تنبيه كرده و گفته بود تو علي‌ فرعون هستي. بعد هم شوخي ‌شوخي به همين نام معروف شد.


كپسول خبري

«خبر» يكي از واژه‌هاي دلپذير و در عين حال حساس و خطرناك دوران اسارت قلمداد مي‌شد و البته خود خبر نيز چند بخش و مجموعه را دربر مي‌گرفت. خبر از كشومان، خبر از كشور غاصب، خبر از ساير اسرا و دوستاني كه با هم و يا در كنار يكديگر بوديم. براي انتقال اخبار نيز اگر كسب مي‌شد راه‌ها و روش‌هايي وجود داشت، از جمله انتقال از طريق كپسول. بدين شكل كه بچه‌ها به دلايل مختلف و واهي به پزشك عراقي اردوگاه مراجعه مي‌كردند و پس از اين‌كه موفق مي‌شدند از اين كپسول‌ها بگيرند، محتويات درون آن‌ها را خالي مي‌كردند و خبرهاي نوشته شده روي برگه كاغذ سيگار را در آن مي‌گذاشتند و انتقال مي‌دادند. يك بار يكي از برادران به نام آقاي امينيان براي فراهم كردن اين وسيله ارتباطي، به پزشك عراقي اردوگاه مراجعه كرد و لحظاتي بعد با حالي نزار و رنگي ‌پريده لنگ‌لنگان آمد. جريان را پرسيديم و او گفت: اين بار هم مثل ساير دفعات و به همان شيوه به پزشك مراجعه كرديم و انتظار داشتم كپسول‌هاي چرك‌خشك‌كن را كما في‌السابق تجويز كند، ولي متأسفانه و يا از جهتي خوشبختانه براي بيماران حقيقي آمپولش را آورده بودند و او هم آمپول تجويز كرد و يك سرباز عراقي چنان ناشيانه اين آمپول را زد كه مرا به اين روز انداخت.

ادامه دارد...
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۱۴ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۸
درود خدا بر پدران زلال و آسمانی ما.شما این مطالب را با سند و مشخصات بیشتری ارئه کنید که مشخص شود کسانی تنها برای کسب درآمد میلیاردی از فیلمشان چهره اسرا را مخدوش میکنند.
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟