صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

غلامعلی رجایی
کد خبر: ۱۱۴۵۰۰
| |
5728 بازدید

تازه از سفر تلخ و شیرین عتبات و زیارت مشاهد شریفه عراق و سوریه بازگشته‌ام که خبر ارتحال زودهنگامت را می‌شنوم و در خود فرو می‌ریزم. قلم را برمی‌دارم تا شاید اندک دینی را که بر عهده من و همه ملت ایران داری، ادا کنم. گذشته‌ات را با تو و حرف‌هایی که به ندرت درباره خودت می‌زدی که بعضی‌ها را هم از خودت شنیده‌ام، مرور می‌کنم.

ای سید بوتراب نقاب در تراب کشیده!

وقتی از یکی از همرزمانت شنیدم، در دوران تلخ و طاقت‌فرسای اسارت، یک بار بچه‌ها که مانند پروانه بر گرد شمع وجودت می‌چرخیدند، از تو پرسیدند: «اگر قرار شود تو را آزاد کنند، آیا به ایران بازمی‌گردی؟»، تو به مقدسات سوگند خورده بودی که: «اگر پشت این دیوار اسارت، بهشت برین باشد و تمام اولیای الهی در آن جمع باشند، تا این بچه‌ها در اسارت هستند، هرگز به آن بهشت قدم نخواهم گذاشت و همراه این اسیران در اردوگاه اسارت باقی خواهم ماند». به خود گفتم: چه قلب بزرگی دارد این مردی که قابل پرستش است و بر همین اساس، وقتی صلیب خواست با احترام و نقشی که برای تو در اسارت قایل بود، تو را به عنوان مجروح به ایران بازگرداند، نپذیرفتی و ماندن را بر رفتن و اسارت را بر آزادی ترجیح دادی!

ای سید آزادگان!

چگونه این ملت و تاریخ مبارزات آن، نام تو را از خاطر فراموش کند؟ تویی که در دوران سخت مبارزه حتی به فلسطین اشغالی رفتی و در بیت‌المقدس نماز گزاردی و می‌گفتی: «از خاطرات تلخ من در این سفر آن بود که فلسطینی‌ها از ایران به عنوان اخ‌الیهود و هم‌پیمان اسرائیل یاد می‌کردند» و تو نه به عنوان ذکر سابقه مبارزاتی خود، بلکه تنها از آن جهت که مردم قدرشناس این انقلاب باشند، از این امر یاد می‌کردی.

ای صاحب سجده‌های طولانی!

چه کسی گریه‌های تو را در دعاهای کمیلی که در اردوگاه اسارت خوانده می‌شد، فراموش خواهد کرد؟ آن هنگام که از ابتدای دعای کمیل به سجده می‌رفتی و تا آخر، سر از سجده برنمی‌داشتی و اشک می‌ریختی.
سجده‌های طولانی‌ات را من پس از اسارت هم دیده‌ام؛ آن‌گاه که پس از اذان صبح در مسجدی با من قرار مصاحبه درباره شهید رجایی گذاشتی و من مدتی مدید در انتظار سر برآوردن تو از سجده بودم و در دلم به این همه روحانیت و نورانیت و خضوع و خشوع در برابر پیشگاه باعظمت الهی غبطه می‌خوردم.

ای صاحب گریه‌های بی‌امان!

دوستانت می‌گویند، صبح‌های جمعه که فرا می‌رسید به گوشه‌‌ای از اردوگاه پناه می‌بردی تا یکی از بچه‌ها که دعای ندبه را از حفظ بود، آن را برایت زمزمه کند و تو از اول تا آخر دعا، اشک می‌ریختی و عجیب آن‌که پس از پایان دعا، با چشمانی که هنوز خیس اشک بود، به روی بچه‌ها لبخند پدرانه می‌زدی.

ای صاحب قلب رئوف!

چقدر به بچه‌های امام در اسارت عشق می‌ورزیدی که وقتی در ماه رمضان به شدت ضعیف شده بودی،‌ از تو خواستند اجازه دهی به بچه‌ها گفته شود کمی رعایت حالت را بکنند تا دست کم به تن رنجور و خسته‌ات استراحتی بدهی؛ اما تو نپذیرفتی و گفتی: «هرچه هستم و هرچه دارم، از این بچه‌هاست». و تنها چیزی که خواستی، این بود که به تو یک ساعت در ظهر فرصت خواندن قرآن و ادعیه ویژه ماه مبارک رمضان را بدهد. از کدام حالت عرفانی‌ات بگویم ای دائم‌الصیام! با آن تن رنجور و ضعیف همیشه روزه بودی و چه نورانیتی داشت چهره مهربانی که در پشت آن، دنیایی از تلخی‌های دوران مبارزه و به ویژه اسارت نهفته شده بود.

ای سید احرار!

هیچ‌کس خشم تو را ندید و در صورت درخشانت هرگز ردپایی از عقب ندید. در شگفتم، چگونه آن همه سکوت و نجابت و حیا و اخلاص و تواضع و گمنامی یکجا نصیب تو شد! نفس خود را به بازی گرفتی و بر او امارتی همیشگی داشتی. در دو دوره که به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس بودی، هیچ برای خودت تبلیغ نکردی و پس از آن‌که در دوره ششم به مجلس راه نیافتی، آن‌گونه که خود می‌گفتی، یک جعبه شیرینی خریدی و به عنوان شکرانه به منزل بردی.

وقتی به یکی از همرزمانت که با تو از دوران اسارت و پس از آن، انسی شیرین و دیرین دارد و از مرگ تو در خود فرو رفته است، گفتم: می‌گویند همسر آقای ابوترابی گفته است، «قبلا ایشان اسیر بود، ولی الان مفقودالاثر شده؛ چون اصلا به خانه نمی‌آید و همیشه با ماشین و در شهرهای گوناگون به محافل رزمندگان سرکشی می‌کند!» گفت: یک بار که با چند تن از دوستانش به همراه آقای ابوترابی به منزلشان رفتیم و او به همسرش گفت: «چند مهمان داریم» از همسرشان شنید که: «نمی‌دانم اینها مهمان ما هستند یا شما که اصلا دیده نمی‌شوید؟!»

ای مظهر سادگی و قناعت!

همه در برابر سادگی و پاکی تو که برخاسته از روح بزرگت بود، سر تسلیم فرو آوردند. می‌گفتی یک بار در میدان هفتم تیر، منتظر وسیله نقلیه‌ای بودم که با آن به مجلس بروم. جوانی با یک پیکان وانت قراضه جلویم توقف کرد، وقتی فهمید نماینده مجلس هستم، بسیار تعجب کرد و تعجبش هنگامی بیشتر شد که به او گفتم: «با همین وضع به جلوی در اصلی مجلس برو» گفت: از این درها مرا با این سر و وضعی که ماشین دارد، راه نمی‌دهند». بعد خندیدی و گفتی: «ماشین خراب او را تا جلوی در اصلی مجلس بردم».

فرزندان آزاده‌ات می‌گویند تلخی شکنجه‌هایی را که عراقی‌ها به تو داده‌اند، هرگز از خاطر نخواهند برد. وقتی در سال 63 تو را در اردوگاه موصل و در جلوی همه بچه‌ها به زیر باران کابل و شلاق گرفتند و از تو خواستند به امام توهین کنی، هیچ کس از تو ناله‌ای جز «یازهرا» نشنید.
هر چند در اسارت، شمع محفل آزادگان بودی و بر غربتشان اشک می‌ریختی و بر هدایتشان دل می‌سوزاندی، ولی پا به پای آنها در کارهای جمعی شرکت می‌کردی تا روحیه نشاط و تازگی در بچه‌های بسیجی خمینی همواره پابرجا بماند.

یکی می‌گفت، به رغم این همه گرفتاری که از ساعت هشت صبح تا غروب در اختیار بچه‌ها بودی، هنگام ورزش که می‌شد، تو را می‌دیدند که با دست‌های مشت کرده، روی سیمان‌های کف اردوگاه سیصد مرتبه، شنا می‌رفتی و به آنان اراده و استواری می‌آموختی. چابکی‌ات را همه در پیاده‌روی‌های آزادگان «از حرم تا حرم» و یا در مسیر مرز خسروی دیده‌اند که چه سان، آزاد و سبکبال و رها گام برداشتی و پا به پای کسانی که حکم فرزندانت را داشتند، به سوی حرم حسینی و رضوی هروله عشق می‌کردی و چه خوب در حرم پاسبان ملایک رضوی آرام گرفتی. عزیزی از هم رزمانت می‌گفت: پس از آزادی از اسارت، چند بار بلندترین کوه‌های کشور نظیر دماوند، دنا و سبلان را فتح کرده‌ای.
می‌گویند آنقدر کار می‌کردی و به خواب و خوراکت نمی‌رسیدی که دو بار در حالی که سرپا ایستاده بودی، به خواب رفتی و به شدت زمین خوردی و بیهوش شدی. چه کسی این همه ایثار و فداکاری و رنج و مجاهدت و تلاش را سپاس خواهد گفت؟!

ای باغبان لاله‌های اسارت!

اکنون تو در جمع شهدای آزاده در مشهدالرضا آرام و قراری جاودان یافته‌ای. قلم را که یارای بیان فضائل تو نیست، بر صفحه کاغذ می‌گذارم و اندکی به عروج تو می‌اندیشم. چه زیبا تو را در نور پوشانده‌اند و شهیدانی را که سر بر دامنت گریه شوق و وصل سر می‌دهند، مهربانانه در آغوش می‌گیری و صورت و پیشانی‌شان را می‌بوسی و دست نوازشت را بر سر آنان می‌کشی.
به چمران می‌اندیشم و نیایش هایی که درباره تو داشت. این چمران است که تبسم‌کنان به سوی تو می‌آید و به گرمی تو را در آغوش خود می‌کشد و بر صورت پرنورت، بوسه می‌زند و دست در دست تو می‌نهد و خرامان و سبکبال تو را به حضور امام شهیدان می‌برد و اینک، این امام است که آغوش خود را به گرمی برای تو گشوده!

به خویش بازمی‌گردم و از «لسان الغیب» شیراز مدد می‌گیرم، دیوان خواجه را می‌گشایم و درباره‌ات تفألی می‌زنم:

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان
گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
موسوي
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۴۲ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۶
چه قلب بزرگي دارد اين مرد كه قابل ستايش است.
ناشناس
|
Sweden
|
۲۰:۴۵ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۶
احسنت آقای دکتر خدا تورا خیر دهد و آن سید جلیل القدر را با اجداد پاکش همنشین کند.
عاکافان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۵۷ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۹
باتشکر از قلم شیوایت در این خصوص
انشاالله رهروی آن سید بزرگوار باشیم
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟