"كاوه گفت: «اگر حركت نكردند، چه؟»..."
كتاب جهنم تكريت در 8 فصل: از آتشبس تا العماره، بغداد شهر هزار و يك شب، تكريت آغازي بي پايان، كربلا اسيري در خانه، عيد اسارتي، در عزاي امام، حزباللهيها، گامي به سوي ايران گردآوري شده است.
کد خبر: ۱۱۴۴۳۳
| | 9259 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ سرهنگ مجتبي جعفري، رئيس سازمان ايثارگران نيروي زميني ارتش نويسنده كتاب «جهنم تكريت» است كه درست در روز 1/6/67 يعني سه روز بعد از اجراي آتش بس و در روزي كه مصادف با عاشورا بود، در پي اختلاف با عراقيهايي كه درمنطقه شرهاني حضور داشتند و در حضور نيروهاي سازمان ملل (UN) به همراه برادر كوچكش، به اسارت نيروهاي عراقي در آمد و اين اسارت تا 21 شهريور 1369 به طول انجاميد.به گزارش خبرنگار "تابناك"، کتاب «جهنم تكريت» سال 1379 و در جایزه بیست سال ادبیات دفاع مقدس، در بخش خاطرات حائز رتبه اول شد و به چاپ هاي متعدد رسيد.
اين كتاب در 8 فصل: از آتشبس تا العماره، بغداد شهر هزار و يك شب، تكريت آغازي بي پايان، كربلا اسيري در خانه، عيد اسارتي، در عزاي امام، حزباللهيها، گامي به سوي ايران گردآوري شده است.
رئيس سازمان ايثارگران نيروي زميني ارتش مي گويد: رفتن به کربلا، رحلت امام(ره)، حمله عراق به کویت، تحصنها، شکنجهها، حضور منافقین در اردوگاه، گرما و سرمای شدید، اقداماتی که برای فرار انجام دادیم و ماجراهاي مبادله اسرا از موضوعهای خاص در فصلهاي مختلف خاطرات كتاب «جهنم تكريت» است.
او با بيان يكي از بهترين خاطرات خود مي افزايد:
شبی که نخستين گروه ده نفره از اسراي اردوگاه آزاد ميشدند، در آسایشگاه ما از بین 50 نفر فقط یک نفر آزاد میشد. در لباس او جای خالی برای نوشتن نبود. بچهها لباس او را برعکس کرده بودند و آدرس و شماره تلفن و یادداشت روی آن مینوشتند. چون مشخصات ما در آمار صلیب سرخ ثبت نشده بود و این سند جالبی و خاطره شيريني از آن دوران بود.
در بخشي از اين كتاب مي خوانيم:
حالا فاصله تانك ها كمتر از پنجاه متر بود. به بي سيم چي گفتم: «خبر بده تانك ها به طرف ما حركت كرده اند؛ چه كار كنيم؟...»
هنوز پيام ارسال نشده بود كه كاوه گفت: «اگر حركت نكردند، چه؟» و سپس پيام را پس گرفت. چند دقيقه اي نگذشته بود كه تانك ها به راه افتادند و از جاده اي در سمت چپ ما به طرف رودخانه حركت كردند. اين بار كاوه سريع تماس گرفت و پرسيد: «چه كار كنيم؟» فرمانده رده بالا پيام فرستاد؛ «تا آخرين نفس بايستيد. هيچ تيراندازي نكنيد. مانند كوه محكم باشيد. شما صفحات زرين تاريخ را...»
لبخندي بر لبانم نقش بست. نشسته بودم. آب گرمي از قمقمه يكي از سربازها خوردم و جواب كاوه را گوش كردم؛ تا آخرين نفس مي ايستيم. ما صفحات...
عراقي ها كه ما را محاصره كردند و در ميان تانك ها گرفتار شديم، كاوه دوباره پرسيد: «ما محاصره شده ايم؛ چه كار كنيم؟» اين بار جواب دادند: «سلاحتان را زير تانك ها بگذاريد كه نشانه تجاوز عراقي ها باشد.» و بعد دستور دادند: «به عراقي ها بگوييد كه به طرف محل اولشان بروند؛ ماهم به شرق رودخانه خواهيم رفت!»

هر چه اصرار كردم، قبول نكرد. او را رها كردم و همراه بي سيم چي، به طرف افسر عراقي رفتم و پيام جديد را به او دادم. فكري كرد و گفت: «بايد از گردان بپرسيم، فرمانده گردان آنجاست، و 300 متري آن طرف نزديك سرگرد با چند نفر سرباز عراقي ايستاده بودند به نزديك سرگرد رفتم، گفتم من فرمانده يگان مقابل شما هستم اگر شما به محل شب قبل برگرديد ما هم به شرق رودخانه مي رويم فرمانده گردان عراقي گفت اين از اختيارات من نيست مي تواني با فرمانده تيپ ما در ميان بگذاري و محل تپه اي را در دو كيلومتري نشان داد. گفتم دسترسي به او چندان راحت نيست گفت با اين نفربر برو... همراه سرباز بي سيم چي سوار نفربر شدم و اين فاصله را طي كرديم. فرمانده تيپ، با هيكلي درشت و لباسي شيك، در ديدگاهي كوچك مشغول كنترل عمليات بود. وقتي روبه روي هم ايستاديم، نفسي كشيدم و سعي كردم آثار خستگي را برطرف كنم. به چشمانش خيره شدم. او لبخندي زد و اشاره كرد بنشينم. گفتم: «به نيروهايتان بگوييد برگردند؛ ما هم به سمت شرق رودخانه عقب نشيني مي كنيم»1 تيمسار عراقي سري تكان داد و درحالي كه گوشي تلفن را برمي داشت، دوباره اشاره كرد بنشينم و گفت: «بايد با بغداد تماس بگيرم و كسب تكليف كنم...»
مدتي گذشت احساس كردم او مشغول كار خودش است دوباره اعتراض كردم. چندان برايش خوشايند نبود اشاره كرد به سربازان اطرافش كه مرا داخل يك سنگر قرار دهند.
همراه بي سيم چي كه هنوز بي سيم را روي دوشش حمل مي كرد، به طرف سنگر كوچكي رفتم. او را به داخل سنگر فرستادم. آنتن را بلند كردم و كنار ديوار سنگر، به گوني هاي پوسيده پر از خاك تكيه زدم.
احساس كردم مرا دستگير كرده اند و ممكن است راهي براي بازگشت وجود نداشته باشد. گوشي بي سيم را گرفتم و فرماندهان زير امر را صدا زدم و ابلاغ كردم: «من نزد فرمانده تيپ عراقي ها هستم؛ شما براي رفتن به شرق رودخانه هر كاري مي توانيد بكنيد، بكنيد!»
حركت سريع و جابه جايي مدام تانك ها و نفربرهاي عراقي، توده هاي عظيم خاك را در آسمان پراكنده كرده بود. باد گرمي، گردوغبار را به صورتم مي زد و خورشيد بدون هيچ ترحمي، بر ماسه هاي نرم زمين زخم خورده شرهاني آتش مي باريد.
سربازهاي عراقي، با ظاهري بسيار آشفته، لباس هايي پاره و اوضاعي درهم ريخته، شاهد ماجرايي بودندكه پايان خوشايندي نداشت. يك ساعت گذشت، تقريبا نااميد شده بودم، قصد كردم به هر شكلي شد، به طرف يگان خودم برگردم. از سنگر آمدم بيرون سر و صدايي از پايين تپه مي آمد نگاه كردم در ميان گروه زيادي از سربازهاي عراقي، محسن را ديدم كه به همراه چند نفر از سربازهاي ايراني، با چهره اي خاك آلود و در محاصره سربازهاي عراقي، از تپه اي كه ما روي آن بوديم، بالا مي آمد.
------------------------
1- ابوالفضل بعدا گفت: «بعد از رفتن تو به سمت عراقي ها، دستور عوض شد و همان دستور اولي را تكرار كردند.»
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


