مرشدان گم کرده ره/ مباحثه با خونآشام! (1)
این چه پرسشی است که از عندلیب شیدایی چون من میکنی؟!
« مکتب ما، مکتبی است نامش عشقخانه و من مرشد پیر شما، گشتهام در این جهان و جهانهای دیگر و اینک در میان کودکانی چون شما جهان ندیده آمدهام تا باز گویم آنچه را دیدهام. نخستین درس در مکتب ما، درس عشق و آخرین درس، عشق و آغاز و پایانش، عشق خواهد بود و بس. از آغاز میگویم اگر کسی اشتباه وارد این کلاس شده، بهتر است سریعتر کلاس را ترک کند.»
کد خبر: ۱۰۰۸۳۷
| | 22822 بازدید
در ادامه سلسله گزارشهای «تابناک» درباره فرقههای نوظهور، به این نکته اشاره میشود که ظهور این گروهها، حقیقتی است اجتماعی ـ فرهنگی که در جامعه ما وجود داشته و دارد؛ جامعهای که چون همه جوامع انسانی طی سالیان سال با تحولات بزرگی در عرصههای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی روبهرو بوده و هر یک به سهم خود، اثرات بسیاری بر چگونگی تفکر و زندگی افراد درون جامعه داشته و خواهد داشت.
به گزارش «تابناک»، مطلب حاضر سرگذشت فردی است که با ادعای ارتباط با عوالم غیب و در پس پرده لفاظی و سخنپراکنی، عدهای جوان خام را در دام خود انداخته و چنان در روشها و آموزشهای باطل خود اصرار میورزد که موجب خودسوزی یکی از این جوانان و فوت غمانگیز نامبرده میشود.
آقای «ح.ن» که پس از این واقعه، بازداشت و مدتی در زندان بوده و به علت اعمال خلاف منافی عفت با یکی از دختران حاضر در کلاس، مجبور به عقد نامبرده میشود، پس از آزادی با وقاحت تمام، بار دیگر اقدام به راهاندازی کلاسهای گذشته کرده و حتی متأسفانه یک بار نیز در رسانه ملی حضور داشته است.
آنچه در ادامه میخوانید، نتیجه مباحثه خبرنگار «تابناک» با این مدعی است، بدون هیچ کم و کاستی. قضاوت با شما:
قطعه ... بهشتزهرا (س) ـ در کنار قبر سمیه که میایستی، انگار سالهاست که آرمیده و از این دنیای فانی قطع امید کرده است؛ اما آیا واقعیت نیز، همین گونه است؟
چند وقت پیش بود که سمیه، یک دختر 24 ساله پرانرژی و به دنبال حقیقت، در دام شیادی به نام «ح.ن» اسیر شد. شیادی که در پس پرده القابی چون «دکتر» و «مولویشناس» خود را مخفی کرده بود.
قتل این خسته، به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
اما داستان از کجا آغاز شد؟ از کلاس درس، چون تمام کلاسها ـ میز و تریبون برای استاد و صندلیهای گوناگون برای شاگران که ردیفی چیده شدهاند.
در سر کلاس بر روی پلاکاردی بزرگ نوشته شده بود: «مثنویپژوه، مرشد پیر من»
مرشد پیر وارد شد و در جایگاه خود نشست و اینگونه آغاز به سخن کرد: مکتب ما، مکتبی است نامش عشقخانه و من مرشد پیر شما، گشتهام در این جهان و جهانهای دیگر و اینک در میان کودکانی چون شما جهان ندیده آمدهام تا باز گویم آنچه را دیدهام. نخستین درس در مکتب ما، درس عشق و آخرین درس، عشق و آغاز و پایانش، عشق خواهد بود و بس. از آغاز میگویم اگر کسی اشتباه وارد این کلاس شده، بهتر است سریعتر کلاس را ترک کند.
اگر تو عاشقی در ما نظر کن
دل از دیدار رندان بهرهور کن
پس در این راه با همان رسم قدیم عاشقانه، سرسپرده باید رفت، عقلها را وانهاد، چشمها را بست و جور دیگر دید.
راهیست راه عشق، که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست
پس از افاضات استاد، گفتم: جان سپردن برای چه؟ مگر نه این است که مرگ، آدمی را از عشقورزی محروم میسازد؟
این به اصطلاح پیر طریقت، با عصبانیت گفت:
آنجا که عاشقان را تشریف عشق پوشند
فغفور ره نیابد، نوشیروان نگنجد
و با تشر گفت: ای جوان خام، این چه پرسشی است که از عندلیب شیدایی چون من میکنی؟!
گفتم: استاد! مگر نه آن است که در عشق، وجود عاشق سوخته و چیزی از منیتها نمیماند؛ پس چرا ای استاد این چنین از منیتهای این عاشق شیدا سخن میرانی؟!
در پاسخ گفت: تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون! تو که تمام زندگیات چون همه مردمان عادی است! تویی که در بند ظواهر و قوالب و شاکلههای بشری هستی! تو کجا در این راه میتوانی راهپیمایی کنی؟
تحصیل عشق و رندی، آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم، در کسب این فضایل
گفتم: استاد! صحبت از منیتهای عاشقانه کردی. شما که به میل و اراده خود وارد این طریق شدهاید و فریاد سوختن جان میزنید و کمک میطلبید، آیا به همان حس منیت بازنمیگردد؟ از این نظر عاشق خود درون راهی قدم گذاشته که میداند عاقبتش چیست! میداند که این آتش، آتش درونی است و شعلهای ندارد که دیگران آن شعلهها را ببینند و به کمکش بشتابند.
در ثانی، این عاشق را کسی به سوی عشق نخوانده، خود او به دنبال دنیایی فرای دنیای مادی ما رفته؛ پس اگر به آن عشق ایمان داشته باشد، فریادهای او دیگر بیمعنی است!
عشق، آتشی است درونی که انسانهایی که فرای زندگی مادی را میجویند، به سراغ آن میروند و عاشقان واقعی آنقدر غرق عوالم دیگر میشوند که نمیفهمند حتی در آتش قرار گرفتهاند.
شما فکر نمیکنید عاشقی که فریاد میزند و از دیگران کمک میطلبد، بویی از عاشقی نبرده است و تنها ژست آن را میگیرد؟! بنا به موقعیت جامعه شاید چون میبینید که عشقورزی در جامعه کاری است متفکرانه و متمدنانه! و شاید راحتترین کار! به نوعی مد شده است.
استاد که گویی برای نخستین بار در این جهان با موجودی که بتواند نفس بکشد، روبهرو شده بود، گفت: این از آتش عشق آدمی است؛ عشق آتشی درونی است که من را، نه ببخشید عاشق را میسوزاند.
این استاد مدعی است: این که پرسیده میشود، هرگز خاطر ما را مکدر نمیکند، این پرسشها همیشه نشاندهنده طالبان حقیقی است. این منیتها که عاشق میگوید، نه من منی است که در نظر افرادی چون من و شماست، بلکه نوعی دیگر است که خامان ره عشق در نخواهند یافت و به آرامی گفت:
این سرزنش که کرد ترا دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده
در پاسخ او گفتم:
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره درین حرم دارد
عشقهای مولانا و شمس، اینها را نداشتیم به کی وصل میشدیم؟! احتمالا بسیاری از نان خوردن میافتادند. مرده خوری انواعی دارد در این سرزمین! تا وقتی طرف زنده است، او را نمیبینند، اما وقتی که مرد، میشود خدا! انواع و اقسام نوشتههایش را میگذارند جلو و تفسیرها میکنند؛ آن هم چه تفسیرهایی و هر کس به اندازه فهم خویش؛ تازه نامش را هم نوعی تخصصی میگذارند که شاکله ادراک آدمی سوت میکشد!
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
وقتی این گونه به استاد تاختم در میان دانشجویان درباره این مجادلات، بحث در گرفت. هنوز در عوالم بحث در گرفته میان خود و این استاد سیر میکردم که پرسش خانمی که بعدها متوجه شدم نام او سمیه .... است، نظرم را به خود جلب کرد.
او پرسید: آیا فکر میکنید این کلاسها برای ما مفید است یا نه و در پاسخ گفتم: خواهر محترم، بنده نخستین جلسه است که در اینجا هستم و در همین جلسه نیز به قدر فهم و درک خود پرسشهایی برایم مطرح بود که از این مرشد پیر پرسیدم و بالطبع با یک جلسه حضور، نمیتوان درباره درستی و نادرستی این نشستها و استاد شما نظری بدهم.
وقتی صحنههایی که در مرکز سوانح و سوختگی شهید مطهری و جسم بیجان سمیه که همچون شمع بر تخت بیمارستان آب میشد و به پایان خود میرسید، به یاد میآورم، افسوس ابدی همواره من را همراهی میکند که چرا در همان جلسه اول به این دختر نگون بخت نگفتم که خواهرم، اصولا این گونه آدمها، تنها شیادانی هستند که خود را در پس شعار دینی و مذهبی پنهان کرده و بویی از معرفت نبردهاند و شاید صحنههای غمانگیز بیمارستان و بهشت زهرا هرگز رخ نمیداد!
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
پایان بخش نخست
به گزارش «تابناک»، مطلب حاضر سرگذشت فردی است که با ادعای ارتباط با عوالم غیب و در پس پرده لفاظی و سخنپراکنی، عدهای جوان خام را در دام خود انداخته و چنان در روشها و آموزشهای باطل خود اصرار میورزد که موجب خودسوزی یکی از این جوانان و فوت غمانگیز نامبرده میشود.
آقای «ح.ن» که پس از این واقعه، بازداشت و مدتی در زندان بوده و به علت اعمال خلاف منافی عفت با یکی از دختران حاضر در کلاس، مجبور به عقد نامبرده میشود، پس از آزادی با وقاحت تمام، بار دیگر اقدام به راهاندازی کلاسهای گذشته کرده و حتی متأسفانه یک بار نیز در رسانه ملی حضور داشته است.
آنچه در ادامه میخوانید، نتیجه مباحثه خبرنگار «تابناک» با این مدعی است، بدون هیچ کم و کاستی. قضاوت با شما:
قطعه ... بهشتزهرا (س) ـ در کنار قبر سمیه که میایستی، انگار سالهاست که آرمیده و از این دنیای فانی قطع امید کرده است؛ اما آیا واقعیت نیز، همین گونه است؟
چند وقت پیش بود که سمیه، یک دختر 24 ساله پرانرژی و به دنبال حقیقت، در دام شیادی به نام «ح.ن» اسیر شد. شیادی که در پس پرده القابی چون «دکتر» و «مولویشناس» خود را مخفی کرده بود.
قتل این خسته، به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
اما داستان از کجا آغاز شد؟ از کلاس درس، چون تمام کلاسها ـ میز و تریبون برای استاد و صندلیهای گوناگون برای شاگران که ردیفی چیده شدهاند.
در سر کلاس بر روی پلاکاردی بزرگ نوشته شده بود: «مثنویپژوه، مرشد پیر من»
مرشد پیر وارد شد و در جایگاه خود نشست و اینگونه آغاز به سخن کرد: مکتب ما، مکتبی است نامش عشقخانه و من مرشد پیر شما، گشتهام در این جهان و جهانهای دیگر و اینک در میان کودکانی چون شما جهان ندیده آمدهام تا باز گویم آنچه را دیدهام. نخستین درس در مکتب ما، درس عشق و آخرین درس، عشق و آغاز و پایانش، عشق خواهد بود و بس. از آغاز میگویم اگر کسی اشتباه وارد این کلاس شده، بهتر است سریعتر کلاس را ترک کند.
اگر تو عاشقی در ما نظر کن
دل از دیدار رندان بهرهور کن
پس در این راه با همان رسم قدیم عاشقانه، سرسپرده باید رفت، عقلها را وانهاد، چشمها را بست و جور دیگر دید.
راهیست راه عشق، که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست
پس از افاضات استاد، گفتم: جان سپردن برای چه؟ مگر نه این است که مرگ، آدمی را از عشقورزی محروم میسازد؟
این به اصطلاح پیر طریقت، با عصبانیت گفت:
آنجا که عاشقان را تشریف عشق پوشند
فغفور ره نیابد، نوشیروان نگنجد
و با تشر گفت: ای جوان خام، این چه پرسشی است که از عندلیب شیدایی چون من میکنی؟!
گفتم: استاد! مگر نه آن است که در عشق، وجود عاشق سوخته و چیزی از منیتها نمیماند؛ پس چرا ای استاد این چنین از منیتهای این عاشق شیدا سخن میرانی؟!
در پاسخ گفت: تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون! تو که تمام زندگیات چون همه مردمان عادی است! تویی که در بند ظواهر و قوالب و شاکلههای بشری هستی! تو کجا در این راه میتوانی راهپیمایی کنی؟
تحصیل عشق و رندی، آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم، در کسب این فضایل
گفتم: استاد! صحبت از منیتهای عاشقانه کردی. شما که به میل و اراده خود وارد این طریق شدهاید و فریاد سوختن جان میزنید و کمک میطلبید، آیا به همان حس منیت بازنمیگردد؟ از این نظر عاشق خود درون راهی قدم گذاشته که میداند عاقبتش چیست! میداند که این آتش، آتش درونی است و شعلهای ندارد که دیگران آن شعلهها را ببینند و به کمکش بشتابند.
در ثانی، این عاشق را کسی به سوی عشق نخوانده، خود او به دنبال دنیایی فرای دنیای مادی ما رفته؛ پس اگر به آن عشق ایمان داشته باشد، فریادهای او دیگر بیمعنی است!
عشق، آتشی است درونی که انسانهایی که فرای زندگی مادی را میجویند، به سراغ آن میروند و عاشقان واقعی آنقدر غرق عوالم دیگر میشوند که نمیفهمند حتی در آتش قرار گرفتهاند.
شما فکر نمیکنید عاشقی که فریاد میزند و از دیگران کمک میطلبد، بویی از عاشقی نبرده است و تنها ژست آن را میگیرد؟! بنا به موقعیت جامعه شاید چون میبینید که عشقورزی در جامعه کاری است متفکرانه و متمدنانه! و شاید راحتترین کار! به نوعی مد شده است.
استاد که گویی برای نخستین بار در این جهان با موجودی که بتواند نفس بکشد، روبهرو شده بود، گفت: این از آتش عشق آدمی است؛ عشق آتشی درونی است که من را، نه ببخشید عاشق را میسوزاند.
این استاد مدعی است: این که پرسیده میشود، هرگز خاطر ما را مکدر نمیکند، این پرسشها همیشه نشاندهنده طالبان حقیقی است. این منیتها که عاشق میگوید، نه من منی است که در نظر افرادی چون من و شماست، بلکه نوعی دیگر است که خامان ره عشق در نخواهند یافت و به آرامی گفت:
این سرزنش که کرد ترا دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده
در پاسخ او گفتم:
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره درین حرم دارد
عشقهای مولانا و شمس، اینها را نداشتیم به کی وصل میشدیم؟! احتمالا بسیاری از نان خوردن میافتادند. مرده خوری انواعی دارد در این سرزمین! تا وقتی طرف زنده است، او را نمیبینند، اما وقتی که مرد، میشود خدا! انواع و اقسام نوشتههایش را میگذارند جلو و تفسیرها میکنند؛ آن هم چه تفسیرهایی و هر کس به اندازه فهم خویش؛ تازه نامش را هم نوعی تخصصی میگذارند که شاکله ادراک آدمی سوت میکشد!
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
وقتی این گونه به استاد تاختم در میان دانشجویان درباره این مجادلات، بحث در گرفت. هنوز در عوالم بحث در گرفته میان خود و این استاد سیر میکردم که پرسش خانمی که بعدها متوجه شدم نام او سمیه .... است، نظرم را به خود جلب کرد.
او پرسید: آیا فکر میکنید این کلاسها برای ما مفید است یا نه و در پاسخ گفتم: خواهر محترم، بنده نخستین جلسه است که در اینجا هستم و در همین جلسه نیز به قدر فهم و درک خود پرسشهایی برایم مطرح بود که از این مرشد پیر پرسیدم و بالطبع با یک جلسه حضور، نمیتوان درباره درستی و نادرستی این نشستها و استاد شما نظری بدهم.
وقتی صحنههایی که در مرکز سوانح و سوختگی شهید مطهری و جسم بیجان سمیه که همچون شمع بر تخت بیمارستان آب میشد و به پایان خود میرسید، به یاد میآورم، افسوس ابدی همواره من را همراهی میکند که چرا در همان جلسه اول به این دختر نگون بخت نگفتم که خواهرم، اصولا این گونه آدمها، تنها شیادانی هستند که خود را در پس شعار دینی و مذهبی پنهان کرده و بویی از معرفت نبردهاند و شاید صحنههای غمانگیز بیمارستان و بهشت زهرا هرگز رخ نمیداد!
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
پایان بخش نخست
این گزارش ادامه دارد...
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟






