برادرا... یک قمقمه دیگه!
کد خبر: ۱۰۰۳۷۰
| | 6204 بازدید
پنجمین رمان احمد دهقان با نام «پرسه در خاک غریبه» را که نشر نیستان به تازگی منتشر کرده است به مسایل ذهنی افرادی که در منطقه جغرافیایی ماجراهای رمان حضور دارند، پرداخته است.به گزارش خبرآنلاین، این رمان به سرنوشت یک دسته جنگی در یک عملیات بزرگ که برای نجات مردمی که در کردستان عراق هستند میروند، میپردازد. لشکرهای جنگی مأمور هستند در چنین شرایط سخت جوی راهی باز کنند تا علاوه بر اینکه نیروهای خودی بتوانند از آن معبر گذر کنند، راهی هم برای نجات مردم که درحال قتل عام شدن هستند؛ باز کنند.
نویسنده کتاب «سفر به گرای 270 درجه» درباره رمان تازه اش می گوید: این اثر فارغ از واقعیت نیست و در تاریخ جنگ میتوان مانند آن را پیدا کرد.
دهقان با اشاره به اینکه نوشتن این رمان 2 سال به طول انجامید، می گوید: موضوع رمان «پرسه در خاک غریبه» چندین سال دهن مرا مشغول کرده بود و با آن زندگی میکردم.
دهقان به گفته خود در این رمان به تقابل اندیشه آدمها در برابر مرگ پرداخته است و دیدگاه آنها را در برابر این موضوع در سه منظر نشان میدهد. آدمهایی که مرگ را به عنوان مشیت الهی میپذیرند، دیگرانی که مرگ برایشان ناشناخته است و کسانی هم که با مرگ به صورت فانتزی و طنز برخورد میکنند
برشی از کتاب را با هم بخوانیم:
«عبدالله که توی کیسه خواب کز کرده بود، پا شد نشست و زانوهایش را جمع کرد توی بغل:
- جوون، نمی توانی یک مدت دیگه خودت را نگه داری؟ نزدیک اذان صبح است. بالاخره یک جایی نگه می دارند.
- ابراهیم جوابی نداد. وضع و حالش طوری بود که احتیاجی نبود دهن باز کند و حرفی بزند.
- قمقمهات را بردار برو پشت این خر و قاطرها و خودت را خلاص کن دیگه!
ابراهیم یکهو قرمز شد که معلوم نبود از سرما یا از زور فشار یا خجالت. حالش طوری بود که آنهایی که از ترک دیوار هم خنده شان می گرفت، صداشان بلند نشد.
با رنگ و روی زرد و صدایی دردناک گفت: «یعنی... کف قطار؟»
- نه جوون، آب قمقمه را خالی کن و توی آن...
ادامه نداد. جمال تندی گفت: «اگر نمی توانی خودت را نگه داری، همین کار را بکن.»
ابراهیم یک کم نگاه نگاه جمعیت کرد و وقتی دید همه دارند با نگاهشان با او همدردی می کنند، دهان باز کرد چیزی بگوید نتوانست. پسرک سبزه رو دوید سروقت وسایل ابراهیم. قمقمهاش را درآورد و جلوی خر و قاطرها، روی علوفههای پراکنده خالی کرد و داد دست او:
- برو، برو آن پشت.
با دست، پناهگاه پشت حیوانها را نشان داد. ابراهیم زیر چشمی نگاه به آدمها کرد. یک کم این پا و آن پا شد و خودش را تکان تکان داد.
عبدالله که متوجه علت نرفتنش شده بود، رو به جمعیتی که عینهو خشت کنار هم دراز کشیده بودند، گفت: «خب،این جوون خجالت می کشد. اقل کم سرهاتان را برگردانید این طرف که برود کارش را بکند.»
سرها که برگشت، ابراهیم دوید سه کنج واگن؛ جایی بین حیوانها.
صدای تلق و تلوق قطار می آمد و شر شر آب که انگار به روزنهای میریخت. جماعت، هر چه به صدای گوش نواز شر شر گوش دادند و منتظر ماندند که صدا قطع شود، نشد که نشد.
- برادرا... برادرا!
صدای مضطرب ابراهیم بود. یکی دو نفر بیاختیار رو برگرداندند ببینند چه می گوید و الباقی گوش تیز کردند. ابراهیم- هول و دستپاچه - تقریبا داد کشید:
- برادرا... یک قمقمه دیگه!»
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


