فلسفه اخلاق در يك نگاه
گفتوگو با دکتر محسن جوادي
کد خبر: ۲۷۰۷۹۸
| | 21164 بازدید
اخلاق تعاریفی دارد و در میان افراد، اعم از متخصص و غیر متخصص متداول است. پیش از آنکه واژه اخلاق را در محیط علمی به کار ببریم، در زندگی روزمره و در تعامل با افراد مختلف میشنویم. رسانهها به شکلهای مختلف از آن میگویند؛ اما به راستی اخلاق چیست و اخلاقی کیست؟ آیا وقتی واژه اخلاق را به کار میبریم، همه دقیقا به یک مفهوم اشاره داریم؟ اگر چنین نیست، این پرسش پیش میآید که: آیا اخلاق مطلق است یا نسبی؟ اینها و بسیاری از پرسشهای دیگر در گفتوگوی زیر با محسن جوادی، استاد دانشگاه قم ـ که پیشتر در ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت (ش۷۷) به چاپ رسیده ـ مطرح شده است.گویا، اخلاق جزء مفاهيم سهل و ممتنع است. همه به طور اجمالي ميدانند چيست، اما اگر قرار باشد مفهومش را بکاوند، با مشکل روبهرو ميشوند. عامترين تعريف از اخلاق چيست؟
اخلاق برای نظم و نسق دادن به ابعاد گوناگون حیات انسان است. اگر به دنبال فارابی ابعاد اصلی زندگی انسان را سه چیز (فکر و اندیشه، تحولات روحی و عمل) بدانیم، در آن صورت میتوانیم اخلاق را دانشی برای کشف خوب و بد و باید و نبایدهای مربوط به این سه بُعد اصلی حیات انسان تعریف کنیم؛ بنابراین، همان گونه که میتوان از اخلاقِ عمل یا اخلاقِ مربوط به حالتهای روحی سخن گفت، از اخلاق باور هم میتوان بحث کرد. البته بیشتر کسانی که بعدها درباره اخلاق بحث کردند، آن را منحصر به بررسی وضعیت حالتهای روحی دانستهاند، به ویژه آنچه ملکات یا حالات روحی پایدار در آدمی نامیده میشود.
از این روی، اخلاق در سنت اسلامی و احتمالا مدتهای زیادی در خود غرب بسان اخلاق یونانی، محدود به همین قلمرو شد و به عنوان طب روح یعنی دانشی که از سلامت روح و حالتهای بیماری آن بحث میکند، شناخته شد؛ اما در تحولات اخیر اخلاق در غرب اتفاقا این جنبه اساسی اخلاق نادیده گرفته شد و اخلاق به بررسی خوب و بد و باید و نبایدهای مربوط به عمل محدود شد. این رویکرد به ویژه در سودگرایی و وظیفهگرایی در غرب کاملا مشهود است.
اين مسأله در جهان اسلام چگونه است؟
در جهان اسلام کساني مانند ملاصدرا به درستي بر لزوم اندراج هر دو جنبه (يعني بحث از خلقيات و حالات روحي و نيز عمل در اخلاق) تأکيد کردهاند. البته بحث اخلاقِ باور پيچيدگيهاي زيادي دارد که از جمله ترديد در اختياري بودن باور که احتمالا موجب عدم طرح آن در آثار اخلاقي شده است.
وقتي درباره اخلاق از فلسفه آن، يعني فلسفه اخلاق سخن ميگوييم، اين فلسفه دقيقا چيست و به چه چيزي ميپردازد؟
هرچند فلسفه اخلاق، در معناي دقيق کلمه صرفا بايد به صورت دانش درجه دوم و ناظر به دانش درجه اولي که اخلاق نام دارد باشد، که در آن صورت محدود به مباحثي نظير معاني جملات و مفاهيم اخلاقي، چگونگي وجود اوصاف اخلاقي (اگر چنين اوصافي وجود داشته باشد) و سرانجام، امکان معرفت اخلاقي و چگونگي آن خواهد شد. اينگونه مسائل امروز تحت عنوان فرااخلاق بحث ميشود.
اما واقعيت آن است که آنچه امروز فلسفه اخلاق (Ethics) ناميده ميشود، صرفا دانش درجه دوم و ناظر به يک دانش درجه اول نيست، بلکه بخشي از آن خودش در واقع دانش درجه اول است است و در مورد کليترين وجه از هنجارهاي اخلاقي بحث مي کند. مثلا بحث و دفاع از نظريه امر الهي يا نظريه سودگرايي در واقع بحثي هنجاري است که غرض آن راهنمايي کلي انسان براي نظم و نسق دادن به ابعاد حيات خود است. اين همان کاري است که ما از اخلاق انتظار داريم و در اين جهت فلسفه اخلاق با خود اخلاق همغرض و همداستان است. از اينرو بخشي از فلسفه اخلاق که با عنوان اخلاق هنجاري يا نظريه اخلاقي از آن ياد ميشود، در واقع دانشي درجه اول است که تفاوت آن با آنچه در عرف اهل اصطلاح اخلاق(Morality) ناميده ميشود، تنها در شمول و کليت است. اخلاق معمولا از اصول و فضايلي صحبت ميکند که ميتواند راهنماي ما در عمل و در چگونه زيستن باشد؛ اما بخش هنجاري فلسفه اخلاق يا همان نظريه اخلاقي از مبنا و معيار اين اصول، فضيلتها و سرچشمه اصلي فضيلت صحبت ميکند.
گزارههاي اخلاقي چه نوع گزارههايي هستند و چه تفاوتي با گزارههاي ديگر مثل گزارههاي تجربي دارند؟
پاسخ دادن به این پرسش دشوار است؛ زیرا دیدگاههای مختلفی در مورد ماهیت گزارههای اخلاقی وجود دارد. برخی اصلا آن را گزاره به معنای دقیق کلمه نمیدانند و به جای گزاره اخلاقی، از اصطلاح جمله اخلاقی استفاده میکنند. بیشتر کسانی که امروز ناشناختگرا نامیده میشوند، از این دستهاند. تازه در میان کسانی که گزاره بودن جملات اخلاقی را میپذیرند و جملات اخلاقی را واجد ارزش صدق میدانند هم اختلاف زیادی وجود دارد. بیشتر این افراد گزارههای اخلاقی را از سنخ گزارههای فلسفی میدانند. در اصطلاح میتوان گفت آنها مفاهیم اخلاقی را از سنخ معقولات ثانویه فلسفی گرفته و نحوه بحث از گزارههای اخلاقی را مانند بقیه مفاهیم فلسفی عقلی و به صورت ماتقدم بر تجربه میدانند. البته بیشتر در غرب و کمتر در جهان اسلام کسانی هم بودهاند و هستند که گزارههای اخلاقی را تجربی میدانند و تنها راه احراز صدق و کذب آنها و به دنبال توجیه آنها را استناد به تجربه بشری میدانند؛ مثلا لذتگرایان در اخلاق جزء این گروه هستند. البته اگر معنای متعارف از لذت را که در غرب مورد نظر است، لحاظ کنیم.
يکي ديگر از موضوعات چالشبرانگيز، امر اخلاقي است. امر اخلاقي چيست و بيمناسبت نيست كه در همين جا درباره حکم اخلاقي و فعل اخلاقي هم توضيحاتي دهيد.
امر اخلاقي از سنخ امور ارزشي است. البته امور ارزشي محدود به اخلاق نيستند، بلکه جنبههاي ديگري از حيات آدمي مانند هنر را هم در بر ميگيرند. امر اخلاقي در واقع از جهتي مانند امر هنري است، زيرا از زيبايي و زشتي اعمال اختياري و حالات روحي انسان سخن ميگويد. تجربه ارزش بخشي از مجموعه تجارب انسان از عالم هستي است و غفلت از آن ميتواند تعامل انسان با عالم هستي و حتي خودش را از مسير حقيقي و درست منحرف کند. حکم اخلاقي هم در واقع برخاسته از همين تجربه امر اخلاقي است و بر اساس آن شکل ميگيرد.
فعل اخلاقي يعني معطوف کردن عمل و فعل انسان بر مدار همين وجه ارزشي عالم هستي و نه بر اساس اميال و آرزوهاي آدمي که گاهي ريشه در واقع ندارند.
فلسفه اخلاق در يک تقسيمبندي کلي به اخلاق هنجاري و فرا اخلاق تقسيم ميشود. اين دو حوزه به چه اموري ميپردازند و چه تفاوتهايي با هم دارند؟
فرااخلاق شامل بحثهاي معناشناسي جملات اخلاقي، ماهيت اوصاف اخلاقي که برخي آنها را واقعي و برخي برساختي (constructive) ميدانند، امکان معرفت اخلاقي و ردّ شکاکيت اخلاقي و چگونگي معرفت اخلاقي و بالاخره چگونگي استدلال اخلاقي و نيز انگيزش اخلاقي است. اما اخلاق هنجاري که در فلسفه اخلاق مورد نظر است در واقع تبيين و دفاعي فلسفي از يک يا چند معيار اخلاقي (Standard) است که به استناد آن معيار يا معيارها مي توان نظام اخلاقي خاصي را سامان داد و به عنوان اخلاق (Morality) راهنماي زندگي قرار داد.
از آنجايي که فرااخلاق بيشتر به بررسي الفاظ ميپردازد، آيا ميتوان گفت ابتدا بايد معاني الفاظ را مورد بررسي قرار داد و سپس به اخلاق هنجاري پرداخت؟ به عبارت ديگر آيا مي توان گفت فرااخلاق مقدم بر اخلاق هنجاري است؟
فرااخلاق صرفا بحث از الفاظ نيست و چنانچه گذشت، بحثهاي آن وجودشناسي و معرفتشناسي وحتي منطقِ اخلاق و نيز روانشناسي اخلاق را هم در بر ميگيرد. حتي گاهي مسائلي مانند معناي عدالت و ماهيت آن که در واقع به يک لحاظ جزء موضوعات گزارههاي اخلاقي هستند و بر حسب قاعده نبايد در فرااخلاق مورد بحث باشد، چون وضوح کافي را ندارند، مورد بحث قرار ميگيرند. اما درباره تقدم فرااخلاق بر اخلاق هنجاري بايد گفت البته تقدم رتبي يعني از لحاظ مرتبه بحث وجود دارد؛ اما اين به معناي آن نيست که همواره در عمل چنين بوده است و هر جا يک نظام اخلاقي و يک معيار بنيادي پذيرفته شده لزوما بر مبناي مباحثي بوده که در فرااخلاق صورت گرفته است. بلکه برعکس، فرااخلاق معمولا ناظر به نظريههاي اخلاقي موجود و به قول سقراط بر اثر پيدا شدن چالشهايي در قلمرو اصول يا معيار اخلاق مطرح شده است.
در يک تقسيمبندي عمده، اخلاق هنجاري به دو شاخه نظريههاي غايتگرايانه و نظريههاي وظيفهگرايانه تقسيم مي شود. نظريههاي غايتگرايانه قضاياي اخلاقي را چگونه تعريف مي کنند و ادعاي اصلي آنها چيست و پيروان آن چه کساني هستند؟
اين تقسيم دوگانه در نظريات اخلاقي در دوران جديد مطرح شد و بسيار مورد استقبال قرار گرفت. غايتگرايي در سادهترين تعريف عبارت است از: ارزيابي اعمال و حالات روش انسان بر اساس نتايجي که از آنها متوقع است؛ بنابراين خوب بودن يک عمل صرفا در پرتو بررسي نتيجه محتمل و متوقع از انجام آن ممکن است. اگر يک حالت روحي را رذيلت ميناميم، براي دستاوردهاي بدي است که در پي دارد. غايتگرايي ناچار است ابتدا يک ارزش غير مربوط به اخلاق را معرفي کند؛ مانند لذت يا سود اجتماعي و سپس اعمال و حالات روحي را بر اساس اينکه منتهي به لذت و سود اجتماعي مي شود يا نه ارزيابي کند.
البته برخي ميان نتيجهگرايي و غايتگرايي فرق ميگذارند و نظريههايي مانند سودگرايي و لذتگرايي را نتيجهگرا و نظريه سعادتباوري ارسطويي را غايتگرا مينامند.
معروفترين پيروان اين رويکرد در گذشته، جرمي بنتام و جان استوارت ميل بودند و البته به يک معنا ارسطو و کلا اخلاق يوناني و بلکه اخلاقهاي ديني را هم ميتوان جزء اين گروه دانست. فهرست مدافعان جديد و معاصر اين رويکرد فراوان است.
نظريههاي غايتگرايانه چه شاخههايي دارد و براي روشن شدن موضوع و تفکيک اين شاخهها از يکديگر، توضيحتان را با مثال همراه کنيد.
غايتگرايي از جهت اينکه چه غايتي را مي پذيرد و مبناي داوري اخلاقي قرار ميدهد، انواع مختلفي ميگيرد؛ مثلا لذتگراها لذت را به عنوان مبناي داوري اخلاقي معرفي ميکنند؛ اما کمالگراييهايي مانند تامس هرکا شکوفا کردن ظرفيتهاي انسان و تکميل آنها را مبناي داوري اخلاقي ميدانند. شايد بتوان گفت غايتگرايان ديني تقرب به خداوند و لقاءالله، يا به تعبير مسيحيان رويت سعيده را غايت مطلوب انسان و مبناي داوري اخلاقي ميدانند؛ اما از طرف ديگر غايتگراها بر حسب اينکه اين غايت مثلا لذت براي چه کسي بايد لحاظ شود، به خودگرا، جمعگرا و ديگرگرا تقسيم ميشوند.
خودگرايي لذت خود عامل اخلاقي را غايت مطلوب ميداند؛ اما ديگرگرايي اخلاق را به مثابه قرباني کردن لذت خود براي ديگران ميداند و جمعگرا لذت هم خود عامل و هم ديگران را مبناي داوري اخلاقي ميداند. سودگرايي يک نظريه جمع گرا به شمار ميآيد.
نظريههاي وظيفهگرايانه قضاياي اخلاقي را چگونه مورد مطالعه قرار ميدهند؟ اين نظريه چه شاخهها و پيرواني دارد؟
بيشتر وظيفهگرايان فقط از اعمال صحبت ميکنند، ولي کساني مانند فرانکنا معتقدند ميتوان وظيفهگرايي را در مورد حالات روحي هم پياده کرد. وظيفهگرايي برخلاف غايتگرايي معتقد است اعمال و حالات روحي، مستقل از نتايجي که در پي مي آورند، خود متصف به خوبي و بدي هستند. برخي از اعمال و حالات روحي في نفسه و بر حسب ذات خود خوب يا بد هستند و صرف نظر از نتايجي که دارند، الزامي يا غير الزامياند. نجات جان يک انسان في نفسه کار خوبي است و بايد انجام گيرد.
ميتوان گفت وظيفهگرايي شبيه نظريه حسن و قبح ذاتي معتزله و متکلمان شيعي است. بر اين اساس به گفته ديويد راس، ما وظايف اوليهاي داريم که اگر تزاحمي ميان آنها صورت نگيرد، به عنوان وظايف نهايي ما معين شده و لازمالاتباع هستند؛ مثلا راست گفتن و نجات جان انسان دو کار خوبند که في نفسه الزامياند. البته گاهي ميان اين دو تزاحم پيش ميآيد و در آن صورت شايد يکي از آن دو از فعليت باز مانده و الزام اخلاق فقط به ديگري تعلق ميگيرد.
آيا ميتوان وظيفهگرايي را اصطلاحي عام تلقي کرد؟
بله، همينطور است. وظيفهگرايي اصطلاحي عام است و معمولا هر نظريه اخلاقيي را که غايتگرا نباشد، در ذيل آن قرار ميدهند؛ مثلا حتي قراردادگرايي (conventionalism) يا ديگر نظريههاي برساختي (constrictive) را هم جزء وظيفهگرايي ميآورند. از اين روي سخن گفتن از انواع وظيفهگرايي کار دشواري است؛ ولي اگر تصور خود از وظيفهگرايي را محدود به وظيفهگرايان کلاسيک و سنتي بکنيم، ميتوان از دو جريان عمدة وظيفهگرايي عقلي و الهياتي نام برد.
در وظيفهگرايي عقلي که نماينده برجسته آن ايمانوئل کانت است، تشخيص وظيفه بر عهده عقل است. البته در اين خصوص که آيا اساسا چيزي به عنوان وظيفه در عالم هستي وجود دارد که عقل آنها را کشف کند يا وظايف، چيزي هستند که عقل عملي خودش آنها را ميسازد، اختلاف است. بيشتر مفسران کانت وي را قائل به ديدگاه دوم ميدانند و از اين رو او را برساختگرا مينامند.
در گروه وظيفهگرايي الهياتي ميتوان اشاعره را که يکي از جريانهاي پرنفوذ کلام اسلامي است، مورد اشاره قرار داد. در غرب هم طرفداران ويليام اکامي ديدگاه مشابهي مانند اشاعره دارند. تشخيص وظيفه اخلاقي در اين جريان صرفا از ناحيه الوهي صورت ميگيرد و در قالب شريعت به بشريت عرضه ميشود. در درون اين جريان هم درباره اينکه واقعا اوصاف اخلاقي وجود دارند و کار شريعت شناسايي آنهاست يا اينکه اصولا وظايف اخلاقي و خوب و بدهاي اخلاقي همگي ساخته و پرداخته شريعتاند، اختلافهاي زيادي وجود دارد.
با استناد به جملات جورج ادوارد مور، ميپرسم: مراد از خوب چيست؟ اين محمول بيواسطه بر چه اشيايي و در چه مرتبهاي قابل حمل ميشود و چه چيزهايي في نفسه خوبند؟
جي ادوارد مور ميگفت خوب يک خاصه يا ويژگي موجود در عالم واقع است که چون بسيط است، قابل تعريف نيست و تنها امکان شهودش وجود دارد. پرسش اصلي براي مور اين است که چه چيزي خوب است، نه اينکه خوب چيست؛ پرسش از چيستي خوب بي جواب است؛ زيرا آن يک خاصه غيرطبيعي است و با قواي ادراکي حسي هم قابل ادراک نيست و تنها متعلق شهود ما قرار ميگيرد. خود وي البته دانش، فضيلت و لذت را متعلق خوب ميداند و معتقد است اخلاق بايد معطوف به افزايش اين سه چيز باشد که خوب يا خير بالذات هستند.
به لحاظ معيار اخلاق، ادوارد مور سودگراست؛ يعني به اصل سود که بيشينه کردن سود براي بيشترين افراد است، معتقد است. تفاوت مور با سودگرايان معمولي، بيشتر به تفسير کثرتگرايانه وي از خوب و همچنين تحليل فرااخلاقي مور از خوب مربوط است. ديدگاه مور که به سودگرايي آرماني معروف است، برخلاف سودگرايان کلاسيک سود را در لذت منحصر نميکند و از جهت فرااخلاقي هم درک و دريافت خوب را شهودي ميداند و استدلالي براي خوب بودن چيزي نميآورد. بنابراين محمول خوب در ديدگاه مور فقط بر سه چيز به صورت بيواسطه حمل ميشود: معرفت، فضيلت و لذت؛ بقيه چيزها به واسطه اين سه حمل ميشود.
در اينجا نميتوان صحبت درباره اخلاق طبيعتگرايانه را ناديده گرفت. اخلاق طبيعتگرايانه چيست؟
اخلاق طبيعتگرايانه، اصطلاحي است که جيادوارد مور، براي همه کساني که درصدد تعريف خوب بودند، به کار ميبرد. مراد وي از اخلاق طبيعتگرايانه، فقط کساني نيستند که خوب را به مولفههايي قابل ادراک با قواي طبيعي مانند لذت تعريف ميکنند، بلکه در نظر وي حتي کساني که خوب را به مقولاتي ماوراءالطبيعي و غير قابل ادراک با قواي طبيعي مانند قرب الهي تعريف ميکنند ، هم طبيعتگرا به شمار ميآيند.
بنابراين بايد به دو اصطلاح عام و خاص طبيعتگرايي در اخلاق توجه کرد: يکي در واقع فيزيکاليسم اخلاقي است و ديگري به معناي تعريف خوب بر اساس چيزهاي ديگري که حتي ممکن است ماوراءالطبيعي باشند. اما نکته ديگري وجود دارد که گاهي مايه خلط بحث ميشود و آن اينکه طبيعتگرايي در اخلاق گاهي به معناي متفاوتي از دو معناي قبلي به کار ميرود و مثلا اخلاق ارسطو هم طبيعتگرا خوانده ميشود. اين معنا از طبيعتگرايي فقط اشاره دارد به اينکه کساني مانند ارسطو يا فيلسوفان مسلمان مانند فارابي سعادت آدمي را که غايت اخلاق است و در واقع مسير سلوک اخلاقي انسان را هم معين ميکند، از طريق شناخت ظرفيتها و قواي طبيعي انسان مشخص ميکنند. پس در سخن گفتن از طبيعتگرايي بايد بين سه اصطلاح آن فرق گذاشت.
اخلاق طبيعتگرايانه به معناي فيزيکاليسم اخلاقي ارزش اخلاقي را از جنس امور طبيعي يا قابل تحويل به مولفههاي طبيعي مانند لذت ميداند. خوب فينفسه در نظر اينها ممکن است چيزي از قبيل لذت يا نظم اجتماعي و يا تکامل زيستي باشد. اين معنا از طبيعتگرايي يک ادعاي هستيشناختي در مورد امر اخلاق است؛ اما معناي دوم که جي ادوارد مور به کار ميبرد، بيش از آنکه يک ادعاي هستيشناختي باشد، يک ادعاي روششناسانه است که کليه کساني را دربرميگيرد که ميکوشند تا خوب را از حالت شهودي خارج کنند و آن را به يک مولفه طبيعي يا فراطبيعي تعريف کنند.
اما اصطلاح سوم که بيشتر در دهههاي اخير مورد استفاده قرار ميگيرد، به روش فهم سعادت بر اساس ظرفيتهاي طبيعي انسان اشاره ميکند که در سنت يوناني و به ويژه در ارسطو مورد استفاده بوده است. مراد از طبيعتگرايي در اينجا اصالت دادن به سرشت طبيعي انسان و ظرفيتهاي طبيعي او براي فهم سعادت آدمي است.
جالب است که لذتگرايي بر اين نظر است که چيزي غير از لذت خوب نيست. به نظر مي رسد که به نوعي مي توان آن را ذيل اخلاق طبيعتگرايانه قرار داد. نظر شما در اين باره چيست؟ و بر اساس چه ادلهاي لذتگرايي، فقط لذت را خوب ميداند؟
درست است. مثال بارز طبيعتگرايي به معناي اول همان لذتگرايي است؛ زيرا لذت چيزي است که قابل تحليل طبيعت گرايانه (فيزيکاليستي) است و از راه قواي طبيعي انسان قابل ادراک است؛ اما اينکه چرا لذت خوب است، برخي مانند «مور» آن را شهودي ميدانند و برخي ديگر به استناد مطلوبيت آن، آن را خير و خوب ميدانند.
البته اين استدلال که از مطلوبيت چيزي به خير بودن آن برسيم، مورد اشکال است؛ اما در آغازين جملات «اخلاق نيکوماخوس» هم ديده ميشود؛ اما به هر حال درباره انحصار خوب در لذت نه شهودي وجود دارد و نه استدلالي در کار است، و از اين رو لذتگرايي به عنوان يک نظريه اخلاقي که تنها معيار اخلاق را لذت ميداند، با دشواريهاي زيادي مواجه است.
اخلاق مابعدالطبيعي که به نوعي در آراي اخلاقي رواقيان، اسپينوزا و کانت ميتوان شاهدش بود چه مدعايي را طرح مي کند؟
اخلاق مابعدالطبيعي هم با توجه به دو معناي ذکر شده از اخلاق طبيعتگرا ميتواند دو معنا داشته باشد؛ يکي ادعاي وجودشناسانه در مورد ارزش اخلاقي که آن را از سنخ امور مابعدالطبيعهاي (فلسفي) ميداند. بهترين نمونه اين ديدگاه را ميتوان توماس آکويناس دانست که سعادت يا خير واقعي را رويت سعيده يا همان رويت خداوند ميداند؛ اما گاهي اخلاق مابعدالطبيعه به معناي استفاده از مفاهيم و اوصاف فلسفي در اخلاق است يعني برخلاف تجربهگرايان، اخلاق را از تأملات فلسفي (مابعدالطبيعه) اخذ ميکنند که در اين صورت کانت نمونه خوبي است.
يکي از حوزههاي مهم اخلاق که امروزه هم بسيار مورد توجه قرار گرفته، اخلاق کاربردي است. حوزه اخلاق کاربردي دقيقا بر چه موضوعاتي متمرکز است؟
اخلاق کاربردي عنوان عامي است براي مجموعه مختلفي از اخلاقهاي ناظر بر فعاليت حرفهاي خاص مانند پزشکي، مهندسي و غيره. ماهيت اخلاق کاربردي به گونهاي است که بيشتر هنجاري است و در واقع هر کدام از اخلاقهاي کاربردي مثلا اخلاق پزشکي براي آن است که فعاليتهاي حرفهاي مربوطه را اخلاقي کند.
البته گاهي لازم است براي يافتن هنجارهاي مورد نظر در اخلاق پزشکي به سراغ مباحث تحليلي يا مابعد الطبيعي يا حتي علمي (تجربي) هم برويم و از اينرو اخلاق کاربردي صرفا محدود به ارايه آييننامه و نظام رفتاري مربوط به يک حرفه نيست. به همين دليل است که گاهي مباحث انتزاعي و فلسفي مانند تعريف شخص انسان يا مرگ در اخلاق پزشکي مورد بحث است.
بنابراين اخلاق کاربردي در واقع حوزه مشخصي ندارد و ممکن است هر نوع فعاليتي را در بر گيرد. اگرچه به لحاظ پسيني و با نظر به تحولات اخلاق در طول تاريخ، بيشتر و پيشتر از هر حرفهاي، اين پزشکي بوده که مجادلات اخلاقي فراواني را پيش آورده است. امروز گستره فعاليتهاي حرفهاي که مشمول مطالعات اخلاقياند، بسيار زياد است؛ مانند اخلاق علم، اخلاق پژوهش، اخلاق مهندسي و غيره.
البته ذکر يک نکته ضروري است که اخلاق کاربردي به لحاظ تعريف شامل هرگونه فعاليت انسان اعم از اينکه آن را بتوان يک حرفه ناميد يا نه، ميگردد و مثلا اخلاق فردي ميتواند خود يکي از نمونههاي اخلاق کاربردي باشد؛ اما کاربرد آن به همان معناي اول که حرفهها و فعاليتهاي نهادين اجتماعي را دربر ميگيرد رايجتر است.
همان طور که از نام اين حوزه برميآيد، هدف و غايتش کاربرد اخلاق است. اين حوزه چگونه مي تواند به حل معضلات اجتماعي و فرهنگي ما کمک کند؟
وقتي سخن از معضلات اجتماعي و فرهنگي است، قطعاً مهمترين عامل پيدايش آنها، عامل انساني به ويژه عادتهاي رفتاري يا شخصيتهاي فردي متفاوت است. با توجه به اين نکته، اگر رفتارهاي افراد در جامعه، اخلاقي باشد و آدميان از شخصيت سالم اخلاقي برخوردار باشند، قطعا معضلات اجتماعي و فرهنگي حل ميشود.
البته روشن است که گاهي خطا و اشتباههاي فني و تکنيکي منشأ معضل اجتماعي ميشود که نميتوان آنها را به رفتارهاي غيراخلاقي نسبت داد و در اين موارد چارهکار، اصلاح آن خطا و به کارگيري فناوري مناسب در مديريت اجتماع است؛ مثلا گاهي معضلات اقتصادي يک بحران اجتماعي را ايجاد ميکند که خود آن مشکلات اقتصادي ريشه در ناکارآمدي مديريت اقتصادي دارد و ممکن است هيچ خطاي اخلاقيي هم رخ نداده باشد. در اين مورد هم به نظر بنده باز پاي اخلاق به ميان ميآيد؛ زيرا ملاحظات اخلاقي از ما ميخواهد که حتي المقدور سعي خود را بکنيم تا راه مناسب و فني براي حل مشکل بيابيم.
پرسش ديگرم درباره نقش اخلاق در حوزههاي ديگر مثل حقوق، ورزش، هنر، علم و... است. براي ما بگوييد در هريک ازاين حوزهها اخلاق چگونه با گزارههاي اصلي آن درگير مي شود؟
در هر يک از رشتهها و شاخههاي مورد اشاره، اخلاق مهم است؛ زيرا اگر اخلاق را وظيفهگرايانه تعريف کنيم بسياري از فعاليتهاي مورد اشاره اعم از کار حقوقي يا ورزشي مورد شمول تکاليف و وظايف اخلاقي هستند. اخلاق ورزش يا اخلاق حقوق در واقع از وظايف اخلاقي در فعاليتهاي ورزشي يا حقوقي اعم از وضع قانون يا قضاوت و کيفر سخن ميگويد. اگر اخلاق را غايتگرايانه تعريف کنيم و مثلا نهايت آن را سود اجتماعي يا سعادت انسان تعريف کنيم، باز بسياري از فعاليتهاي حقوقي يا ورزشي را ميتوان بر حسب اينکه به بر آوردن آن سود يا سعادت کمک مي کنند يا نه خوب يا بد دانست.
در آخرين بخش از گفتوگو، خوب است به وضعيت فلسفه اخلاق در ايران معاصر بپردازيم. شاخصترين افرادي که در اين حوزه نظريهپردازي کردهاند، چه کساني هستند؟ و آيا اين آرا در تقابل با يکديگر قرار گرفتهاند؟
در اين باره بايد فرق گذاشت ميان اخلاق و فلسفه اخلاق که به نظر ميرسد پرسش شما وضعيت فلسفه اخلاق در ايران است. اخلاق و آثار اخلاقي در ايران چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام که اخلاق به تبع آموزه هاي اسلامي اهميت مضاعف يافت، همواره وجود داشته و دارد. اما بحث ما از تأملات فلسفي درباره اخلاق است که فلسفه اخلاق ناميده ميشود. بهتر ميدانيد که زماني ايران مهد تأملات فلسفي در اخلاق بوده است و بزرگاني مانند فارابي و ابنمسکويه از شخصيتهاي بارز اين رويکرد هستند؛ ولي متاسفانه قرنهاي متمادي است که انديشيدن فلسفي درباره اخلاق به صورت منظم و مشخص کمرنگ شده، هرچند به صورت پراکنده در شاخههاي مختلف مانند اصول فقه، کلام، فلسفه و عرفان و حتي گاهي در فقه ادامه يافته است.
اما الحمدلله در دهههاي اخير دوباره شاهد طرح مباحث فلسفه اخلاق توسط عالمان معاصر هستيم. در اين ميان شايد نقش علامه طباطبايي بيش از هر کس ديگري باشد که با طرح نظريه اعتباريات، فضاي جديدي را پيش روي انديشمندان مسلمان و بالاخص ايراني باز کرد.
صرف نظر از اينکه ما نظريه اعتباريات علامه را به عنوان يک نظريه اخلاقي قبول کنيم که بنده ترديد جدي دارم حتي مورد نظر علامه طباطبايي باشد و چه آن را به عنوان يک تحليل فرااخلاقي از مفاهيم اخلاقي بدانيم که به اعتقاد بنده چنين است ، در هر صورت سيطره اين بحث بر انديشه اخلاقي متأخر در ايران کاملا مشهود است.
در سالهاي اخير آثار آيت الله مصباح يزدي به ويژه مجموعه دروس فلسفه اخلاق ايشان و دکتر مهدي حائرييزدي و به ويژه کاوشهاي عقل عملي او و نيز رد و انتقادهايي که بر ديدگاه آنها و همچنين بر ديدگاه علامه طباطبايي توسط کساني مانند دکتر سروش يا آيتالله صادق لاريجاني مطرح شد، به غناي مباحث فلسفه اخلاق در جامعه علمي کشور کمک کرد. اما در اين ميان نبايد تلاش کساني چون استاد ملکيان که با شکلهاي مختلفي مانند تدريس فلسفه اخلاق در دانشگاههاي کشور و يا ترجمه آثار مختلف در حوزه فلسفه اخلاق معاصر به درگير شدن فضاي علمي جامعه با مباحث جديد کمک کردند، ناديده گرفت.
جاي خوشحالي است که اين روزها دوستان جوان و دانشجويان و طلاب گاهي در قالب پاياننامه يا مقالات پژوهشي به صورت عميقي مسائل فلسفه اخلاق را بررسي و آثار ارزشمندي را توليد ميکنند. اين موضوع اميد ما به احياي تاملات جدي فلسفي درباره اخلاق را بيشتر مي کند.
موضع شما در فلسفه اخلاق چيست و شما را ميتوان پيرو کدام نحله فکري دانست؟
به اجمال عرض ميکنم که من به لحاظ نظريه اخلاقي سعادتباوري تعديل شدة ارسطويي را که در کار کساني مانند آکويناس هست، بيشتر قابل دفاع ميدانم و به لحاظ فرااخلاقي هم نظريه قانون طبيعي را قابل دفاعتر از بديلهاي آن ميدانم.
براي آخرين پرسش بفرماييد فلسفه اخلاق و شاخه هاي مختلف اخلاق چگونه ميتواند براي جامعه کنوني ما مفيد و کارآمد باشد؟
برخي معتقدند اصولا فلسفه اخلاق نميتواند کمکي براي اخلاقي شدن فرد يا جامعه داشته باشد و حتي ممکن است برخلاف انتظار به سست شدن بنيانهاي اخلاقي فرد يا جامعه بينجامد که من اين نظر را قبول ندارم. البته ممکن است چنين اتفاقي براي يک فرد بيفتد؛ ولي اين اقتضاي تأمل در فلسفه اخلاق نيست. تأملات فلسفي در اخلاق از چند جهت ميتواند به فرآيند اخلاقي شدن فرد و جامعه که غايت اصلي پژوهش اخلاقي است، کمک کند:
يکي از جهت تصحيح برخي خطاهاي هنجاري که ممکن است بدون توجه به مباني ارزش اخلاقي صرفا از روي عادت يا عرف پذيرفته شده باشند.
دوم اينکه تأملات فلسفي در مورد اخلاق ميتواند حين تعارضهاي اخلاقي (که البته درست تر اين است که بگوييم تزاحمهاي اخلاقي ) که دشواريهاي زيادي را براي تصميمگيري اخلاقي پيش ميآورند، به ما کمک کند و به صورت موجه ترجيح يک وظيفه نسبت به ديگري را در آن حال نشان دهد و سوم اينکه در چالشهاي اخلاقي که ممکن است دامنگير افراد يک جامعه شود از اصل اخلاق و ثبات آن حفاظت کند.
منبع: اطلاعات
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




