
21
فروردین 1378 بود که یکی از فرماندهان و سرداران دفاع مقدس که نامش یادآور
حماسه و ایمان بود، به شهادت رسید؛ آن هم شهادتی به دست کوردلانی که در
عملیات مرصاد از او ضربهای هولناک خورده بودند.
21 فروردین 1378
دوباره نام معروف و مشهور صیاد شیرازی به گوش رسید و این بار به عنوان
شهید... و این کافی بود که دلها به غم بنشیند و اشکها بر گونهها جاری
شود؛ صیادی که رهبر معظم انقلاب او را امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز
صادق و فداكار دين و قرآن، نظامى مؤمن و پارسا و پرهيزكار، سپهبد على صياد
شيرازى نامید و در توصیف او فرمود:
او مانند ديگر مردان حق از روزى كه قدم در راه انقلاب نهادند، همواره سر و جان خود را براى نثار در راه خدا روى دست داشتند.
سرزمينهاى
داغ خوزستان و گردنههاى برافراشته كردستان، سالها شاهد آمادگى و فداكارى
اين انسان پاك نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهههاى دفاع مقدس صدها خاطره
از رشادت و از خود گذشتگى او حفظ كرده است. خطر مرگ كوچكتر از آن است كه
بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنيوى حقيرتر از آن
است كه در دل نورانى شايستگان جايى بيابد؛ او که به قول فرمانده معظم کل
قوا دلى نورانى و سرشار از عشق و ايمان و وفادارى به آرمانهاى بلند الهى،
داشت.
صیاد عاشق نماز بود:یک
روز در یکی از قرارگاهها شهید صیاد شیرازی از من پرسید که فلانی میزان
شرکت رزمندهها در نماز جماعت به چه صورت است؟ من به ایشان گفتم: بیشتر
رزمندهها در نماز جماعت ظهر و عصر و مغرب و عشا شرکت میکنند ولی تعداد
شرکت کنندگان در نماز جماعت صبح کم است.
در این زمان شهید صیاد به من گفت: به همه اعلام کن که فردا قبل از اذان صبح در حسینیه حاضر باشند و من این کار را کردم.
صبح
همه در حسینیه حاضر شدند و شهید صیاد بلند شد و گفت: برادران، شما به
دستور من که یک سرباز کوچک جبهه اسلام هستم، قبل از اذان صبح در حسینیه
حاضر شدید ولی به امر خدا که هر روز صبح با صدای اذان شما را به نماز جماعت
میخواند، توجه نمیکنید!
امیر مسلم بهادریمىگفتیم:
«فلانى پشت خطّه. ارتباط بدیم؟» اگر وقت اذان بود، مىگفت «بهشون بگید وقت
نمازه. لطف کنن بعداً تماس بگیرن». مىگفت «هر چه دارم، از نماز دارم»،
همیشه مىگفت. همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم.
او مدافع دین و روحانیت انقلابی بودبنیصدر در زمان تصدی مسئولیتش به دنبال انزوای روحانیت بود و در ارتش با نیروهای انقلابی و ارتشی درگیر میشد.
وی
در یک جلسه در دزفول در حضور شهید صیاد شیرازی و شهید چمران به امام
خمینی(ره) اهانت کرد که شهید صیاد شیرازی با او درگیر شد که بنیصدر در آن
زمان گفت، صیاد باید از ارتش اخراج شود، ولی شهید فلاحی اعلام کرد اخراج،
مراتب خاص خود را دارد و موضوع به حاج احمد خمینی گفته شد. در این زمان
بنیصدر وقتی دید برای این کار پشتبیانی ندارد از موضوع صرفنظر کرد.
حجتالاسلام محمدطاهر حبیبی
او یار مستمندان بوداواخر
دبيرستان با يك پسر رفتگر دوست شده بود و با يكديگر به مدرسه
ميرفتند. يك بار براي او و برادر كوچكش، باراني زمستاني خريديم. تا
زماني كه با اين پسر رفتگر بود، باراني نو را به تن نميكرد و
لباسهاي كهنهاش را ميپوشيد. همسايهها هميشه ميگفتند: "چرا بچههاي
آقاي شيرازي (پدر شهيد) لباس كهنه ميپوشند؟ آن زمان در گرگان زندگي
ميكرديم و وضع مالي نسبتا خوبي داشتيم، ولي اين گونه رفتار ميكرد.
مادر شهید
کمک
به آدمهاى مستحق، کار همیشگیاش بود. یک سوم حقوقش را به من مىداد براى
خرجى، بقیه اش را صرف این جور کارها مىکرد. چهل، پنجاه روزى از شهادش
مىگذشت که چند نفرى آمدند خانهمان. مىگفتند: «ما نمىدونستیم ایشون
فرمانده بوده. نمىشناختیمش. فقط مىاومد بهمان کمک مىکرد و مىرفت. عکسش
رو از تلویزیون دیدیم.
همسر شهید
او برای حفظ بیت المال حساسیت داشتگاهى
قوم و خویشهاى شهرستانیمان گله مىکردند که «جناب صیاد، هم وسیله دارن،
هم راننده. اون موقع ما باید با تاکسى از ترمینال و فرودگاه بیاییم خونه
تون. این درسته؟ ما که تهران را بلد نیستیم.
به پدر که مىگفتیم،
مىگفت: «مسألهاى نیست. فوقش دلخور مىشن. اونا که نمى خوان جواب بدن، من
اون دنیا باید جواب بدم. راننده و ماشین که اموال شخصى من نیست.
فرزند شهید
صیاد فرماندهی شجاع بوددر هشت سال دفاع مقدس حماسههایی بسیار آفرید؛ اما حماسه مرصاد در سال 1367 حکایت دیگری داشت. خود در این باره تعریف میکرد:
به
آخر جنگ كه رسيده بوديم، چند روز قبل از عمليات مرصاد، دشمن سوءاستفاده
كرد و در حالي كه تازه قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت را پذيرفته بوديم، عراقيها
سوءاستفاده كردند و ريختند از چهارده محور در غرب كشور، آنهايي كه با
جغرافيا آشنا هستند از تنگ توشابه، بعد پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروي، تنگ آب
كهنه، تنگ آب نو، نفت شهر، خود سومار، سرني بياد به طرف مهران و تا خود
مهران نزدیک محور دشمن آمد حمله كرد و رزمندگان ما را دور زد.
ما
چهل، پنجاه هزار تا اسير از آنها داشتيم، آنها اسير از ما كم داشتند، يك
دفعه تعداد بسيار زيادي اسير گرفت. خيلي وحشتناك بود. از سوي ديگر دلهاي
ما را غم گرفته بود، امام هم فرموده بود نجنگيد، ديگر تمام شد، من در خانه
بودم كه ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد كل به من زنگ زدند و گفتند كه دشمن از سرپل
ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو ميآيد، من گفتم خدايا كدام دشمن از يك
محور سرش را انداخته پايين ميآيد! اين چه جور دشمني است؟! گفت: ما
نميدانيم، گفت رسيده اند به كرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حركت كرده
به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم كرمانشاه و همين طور دارد جلو مي آيد!
اين
چه دشمني است؟ ما همچنين دشمني نديده بوديم كه اينطور از يك جاده سرش را
بيندازد پايين و بيايد جلو! گفتند به هر صورت ما نميرسيم. گفتم: خب حالا
شما چه ميخواهيد؟ گفتند: شما بياييد برويم منطقه. حواسمان پرت شده بود كه
اين دشمن چيست؟
گفتم: فقط به هواپيما بگوييد، آماده باشد كه با هواپيما
برويم به طرف كرمانشاه. هواپيما را آماده كردند. ساعت ۱۰:۳۰ دقيقه به
كرمانشاه رسيديم. در كرمانشاه حالت فوق العاده اي بود، مردم از شدت وحشت
بيرون از شهر ريخته بودند! جاده كرمانشاه ـ تاق بستان كه تقريباً حالت
بلوار دارد، پر از جمعيت بود. ساعت ۱:۳۰ شب پاسدارها آمدند و گفتند كه ما
در اسلام آباد بوديم كه ديديم منافقين آمدند. تازه فهميدم كه اينها منافقين
هستند كه كرند و اسلام آباد غرب را گرفتند. يك پادگاني در اسلام آباد بود
كه ارتشيها آنجا نبودند. منافقين آمده بودند و پادگان ارتش را گرفتند.
فرمانده پادگان كه سرهنگ بود، مقاومت كرده بود، همانجا اعدامش كرده بودند.
منافقين ميخواستند به طرف كرمانشاه بيايند اما مردم از اسلام آباد تا
كرمانشاه با هر وسيلهاي كه داشتند از تراكتور و ماشين آمده بودند در جاده و
راه را بند آورده بودند. نخستين كسي كه جلوي اينها را گرفت، خود مردم
بودند.
آقاي شمخاني آن موقع معاون عمليات ستاد كل بود و من وقتي به
كرمانشاه رسيدم، آقاي شمخاني آنجا بود. اول كار به من گفت: ما كه كسي را
نداريم كه روي زمين دفاع كنيم، نيروهايمان همه توي جبهههاي جنوب هستند.
اينجا كسي را نداريم. به هوانيروز كه پايگاهش همين نزديكي است، زنگ بزن بگو
ساعت ۵ صبح آماده باشند كه من بروم توجيهشان كنم. با خلبانها ميرويم و
حمله ميكنيم؛ چون اکنون روي زمين كسي را نداريم و با خلبان حمله مي كنيم.
آقاي شمخاني زنگ زد به فرمانده هوانيروز و گفت كه من شمخاني هستم. آن
فرمانده هم جواب داد: من ارادت دارم به آقاي شمخاني ولي از كجا بفهمم كه
شما شمخاني هستي و از منافقين نباشي؟ آقاي شمخاني هر چه مي گفت، آن فرمانده
گوش نمي كرد. تلفن را داد به من، چون من با خلبانهاي بالگردها
مأموريتهاي زيادي رفته بودم، با اكثر آنها آشنا بودم. همين كه زنگ زدم، آن
فرمانده اسمش انصاري بود، گفتم: آقاي انصاري صداي من را ميشناسي؟ تا گفتم
صداي من را ميشناسي، گفت سلام عليكم و احوالپرسي كرد. ساعت ۵ صبح رفتيم.
همه خلبانها در پناهگاه آماده بودند. توجيهشان كردم كه اوضاع در چه مرحله
اي هست.
دو تا بالگرد كبري و يك هليكوپتر۲۱۴ آماده شدند كه با من
براي شناسايي برويم و بعد بقيه بيايند. اين دو تا كبري را داشتيم؛ خودمان
توي هليكوپتر ۲۱۴ جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پايين برو جلو ببينيم، اين
منافقين كجايند. همين طور از روي جاده مي رفتيم نگاه مي كرديم، مردم
سرگردان را مي ديديم. ۲۵ كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه «چهار زبر» كه
الان، اسمش را گذاشته اند «گردنه مرصاد».
من
يك دفعه ديدم، وضعيت غيرعادي است، با خاك ريز جاده را بستند يك عده پشتش
دارند با تفنگ دفاع مي كنند. ملائكه و فرشتگان بودند! از كجا آمده بودند؟
كي به آنها مأموريت داده بود؟! معلوم نبود. هليكوپتر داشت ميرفت. يك دفعه
نگاه كردم، مقابل آن طرف خاك ريز، پشت سر هم تانك، خودرو و نفربر همين جور
چسبيده و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار مي آورند تا از اين
خاك ريز رد بشوند. به خلبانها گفتم: دور بزنيد، وگرنه ما را ميزنند.
به
اينها گفتم: برويد از توي دشت. يعني از بغل برويم؛ رفتيم از توي دشت از
بغل، معلوم شد كه نزدیک سه تا چهار كيلومتر طول اين ستون است. من كلاه گوشي
داشتم. مي توانستم صحبت كنم: به خلبان گفتم: اينها را مي بينيد؟ اينها
دشمنند برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبانهاي دو تا كبريها
رفتند به طرف ستون، ديدم هر دويشان برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند
شد، گفتم: چرا برگشتيد؟ گفت: بابا، ما رفتيم جلو، ديديم اينها هم خودي اند.
چي چي بزنيم اينها را؟! خوب اينها ايراني بودند، ديگه مشخص بود كه ظاهراً
مثل خوديها بودند و من هر چه سعي داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اينها
منافقند. گفتند: نه بابا! خودي را بزنيم! براي ما مسأله دارد؛ فردا دادگاه
انقلاب، فلان. آخر عصباني شدم، گفتم بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم
حدوداً ۵۰۰ متري ستون زرهي نشسته ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر
اين كه درجههايم مشخص نشود، از اين بادگيرها پوشيده بودم، كلاهم را هم
انداخته بودم توي هليكوپتر. عصباني بودم، ناراحت كه چه جوري به اينها
بفهمونم كه اين دشمن است؟! گفتم: بابا! من با اين درجه ام مسئولم. آمدم كه
تو راحت بزني؛ مسئوليت با منه. گفت: به خدا من ميترسم؛ من اگر بزنم، اينها
خودياند، ما را ميبرند دادگاه انقلاب. حالا كار خدا را ببينيد!
منافقين
مثل اين كه متوجه بودند كه ما داريم بحث ميكنيم راجع به اين كه ميخواهيم
آنها را بزنيم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچي
بودم. اگر من مي خواستم بزنم با اولين گلوله، مغز هلي كوپتر را مي زدم. چون
با توپ خيلي راحت مي شود زد. فاصله با برد ۲۰ كيلومتر ميزنيم، حالا كه
فاصله ۵۰۰ متري، خيلي راحت مي شود زد. اينها مثل اين كه وارد هم نبودند،
زدند. گلوله، ۵۰ متري ما كه به زمين خورد، من خوشحال شدم، چون دليلي آمد كه
اينها خودي نيستند.
گفتم: ديدي خوديها را؟ اينها بچه كرمانشاه
بودند، با لهجه كرمانشاهي گفتند: به علي قسم الآن حسابش را مي رسيم. سوار
هلي كوپتر شدند و رفتند. اولين راكتي كه زد، كار خدا بود، اولين راكت خورد
به ماشين مهماتشان خود ماشين منفجر شد. بعد هم اين گلولهها كه داخل بود،
مثل آتشفشان مي رفت بالا. بعد هم اينها را هر چه مي زدند، از اين طرف،
جايشان سبز مي شدند، باز مي آمدند. من ديگه به هلي كوپتر كبري گفتم:
بچهها! شماها بزنيد؛ ما بريم به دنبال راه ديگه. چون فقط كافي نبود كه از
هوا بزنيم، بايد كسي را از زمين گير مي آورديم. ما ديگه رفتيم شناسايي
كرديم؛ يك عده در سه راهي روانسر، يك عده در بيستون و فلاكپ، هرچه گردان
بود، اينها را با هلي كوپتر سوار مي كرديم، دور اينها مي چيديم. مثل كسي كه
با چكش مي خواهد روي سندان بزند اول آزمايش مي كند بعد مي زند كه درست
بخورد. ما ديگر با خيال راحت دور آنها را گرفتيم. محاصره درست كرديم؛
نيروهاي سپاه هم از خوزستان بعد از ۲۴ ساعت رسيد. نيروهاي ارتش هم از محور
ايلام آمد. حال بايد حساب كنيد از گردنه "چهار زبر" تا گردنه حسن آباد، پنج
كيلومتر طولش است. همه اينها محاصره شدند ولي هر چه زده بوديم، باز جايش
سبز شده بود. بعد از ۲۴ ساعت با لطف خداوند، اينان چه عذابي ديدند.
بعضي
از آنها فراري مي شدند توي اين شيارهاي ارتفاعات، كه شيارها بسته بود، راه
نداشت، هرچه انتظار مي كشيديم، نمي آمدند. مي رفتيم دنبال آنها، مي ديديم
مرده اند. اينها همه سيانور خوردند، خودشان را كشتند. توي اينها، دخترها
مثلاً فرماندهي مي كردند. از بيسيمها شنيده ميشد: زري، زري! من به گوشم.
التماس، درخواست چه بكنند؟ اوضاع براي آنها خراب بود. ما ديديم اينها هم
منهدم شدند.

بعد
گفتيم، برويم دنباله اينها را ببنديم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا هلي
كوپتر كبري گير آورديم و يك هلي كوپتر ۲۱۴، كه رفتم به طرف گردنه پاتاق.
از اسلام آباد رد مي شدم، جاده را نگاه مي كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت
و آمد مي كنند. ديديم يك وانتي با سرعت دارد مي رود. حقيقتش دلمون نيامد
كه اين يكي از دستمون در برود؛ به خلبان كبري گفتم: از بغل با اون توپت
-توپ ۲۰ميلي متري خوبي دارند از دو سه كيلومتري خوب مي زند- يك رگباري بزن،
ترتيبش را بده. گفت: اطاعت مي شه. تا آمدم بجنبم، ديدم هلي كوپتر رفته
بالاي سرش، مثل اين كه مي خواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو زيرا
اگر بروي جلو، مي زنندت.» يك دفعه هلي كوپتر را زدند، ديدم هلي كوپتر رفت،
خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظي مثل قارچ، بلند شد؛ مثل اين كه دود از
كله ما بلند شد كه اي كاش نگفته بوديم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنيم؟
خلبان را نجات بدهم، ما را هم مي زدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت،
خلبانها را راضي كردم كه برويم يك آزمايش كنيم، ببينيم مي توانيم خلبان را
نجات بدهيم. ديديم هلي كوپتر دومي گفت: من توپم كار نمي كند، نمي توانم
پشتيباني كنم؛ برويم آنجا، مي زنند. گفتم: هيچي، اينها كه شهيد شدند، برويم
به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسايي كرديم. حدود يكي دو گردان نيرو را
من توي گردنه پاتاق پياده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند.
برگشتيم، شب شد. صبح ساعت ۸ بود كه من توي تاق بستان بودم.
يك دفعه،
تلفن زنگ زد؛ فرماندهي هوانيروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پيش من هستند،
دو تا خلباني كه ديروز گفتي شهيد شدند. گفتم: چي؟ من خودم ديدم شهيد شدند!
گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبانها رسانديم. تعريف كردند و
گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديك كنترل كنيم، ما را زدند؛ سيستمهاي فرمان
هلي كوپتر، قفل شد؛ يعني ديگه كنترلي نبود. ما فقط با هنر خودمان، زديم به
خاك به صورت سينمال، كه سقوط نكنيم. وقتي زديم، يك دفعه ديديم موتور دارد
آتش مي گيرد ولي ما زنده ايم. هنوز يكي از كابينها باز مي شد. لكن كابين
ديگري باز نمي شد، قفل شده بود. شيشه اش را شكستيم، آمديم بيرون، دوتايي از
اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. بعد، منافقين كه
آمدند، ديدند جايمان خالي است، رد پايمان را ديدند و ديدند كه ما داريم پاي
تپه مي رويم. افتادند دنبال ما. بالاي تپه رسيديم. نه اسلحه اي داريم نه
چيزي. خدايا! (شهادتين را مي گفتيم). كار خدا، يك دفعه ديديم از طرف ايلام
دو تا كبري اصلاً چه جوري شد كه يك دفعه آنجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف
جاده، شروع كردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها
از اين طرف فرار مي كنند، ما از اون طرف فرار مي كنيم. ما هم از فرصت
استفاده كرديم به طرف روستاهايي كه فكر كرديم داخل آنها، ديگه منافق نيست،
رفتيم. بعد، رسيديم به روستا و خيالمان راحت شد كه ديگر نجات پيدا كرديم.
تا رفتيم توي روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم:
بابا! ما خودي هستيم؛ ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلباني پوشيديد و
شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكي از برادرهاي سپاه آنجا پيدا شده،
گفته: شما كي را داريد مي زنيد؟ كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند،
گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع كردند روبوسي و پذيرايي گرم. صبح هم
هلي كوپتر كبري آنجا پيدا شده بود. هلي كوپتر كميته، ساعت ۸ آنها را رسانده
بود به محل پايگاه، كه آنها را ما حالا ديديم. به هرحال خداوند متعال در
آخر اين روز جنگ يا عمليات «مرصاد» به آن آيه شريفه، عمل كرد. كه خداوند در
آيه شريفه مي فرمايد: «با اينها بجنگيد، من اينها را به دست شما عذاب مي
كنم و دلهاي مؤمن را شفا مي دهم و به شما پيروزي مي دهم». (توبه-۱۴) و
نقطه آخر جنگ با پيروزي تمام شد كه كثيف ترين و خبيث ترين دشمنان ما
(منافقين) در اينجا به درك واصل شدند و پيروزي نهايي ما، يك پيروزي عظيمي
بود.
منافقین کینه او را به دل گرفته بودند تا آنکه...
مسعود
رجوي رهبر سازمان مجاهدین خلق (منافقین) با تحلیلهای احساسی درباره نظام
جمهوری اسلامی ایران مدعی شده بود: «طلسم جنگ در حال شكستن است. رژيم شل
شده بايد ضربه كاري را بزنيم.»
اما واقعيات آنگونه نبود كه رجوي فكر
مي كرد. آنها درعملياتی علیه کشورمان كه از آن به نام «فروغ جاويدان» ياد
مي كردند به سختي شكست خوردند.
فرماندهي نيروهاي ايران را در این عملیات صياد شيرازي برعهده داشت. در اين نبرد حدود دو هزار نفر از اعضای مجاهدين خلق كشته شدند.
اين
آمار از سوي خود مجاهدين خلق 1263 نفر اعلام شد. همين امر سبب شد تا
مجاهدين خلق شديدا كينه صياد شيرازي را به دل گرفته و درصدد ترور وي
برآيند.
يكي از اعضای سابق مجاهدين خلق درباره واكنش مجاهدین خلق به
ترور صياد مي گويد: « ترور صياد يك اتفاق ويژه بود و سازمان هم سنگ تمام
گذاشت. آن روز جشن عمومي اعلام شد و تير هوايي، شيريني و شام جمعي هم
دادند. اتفاقي كه به ندرت مي افتاد. مسعود هم در يك نشست عمومي اين ترور را
تبريك گفت. بالاخره شهيد صياد يكي از فرماندهان بزرگ عمليات مرصاد بود كه
ضربه سختي به پيكر سازمان وارد كرد».
عاشقی به معشوق رسیداو عاشق دیدار خدا و تشنه شهادت بود. او که در وصيتنامه اش آورده بود:
خداوندا،
اين تو هستى كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايت
قرار دادى، خدايا تو خود مىدانى كه همواره آماده بودهام آنچه را كه تو
خود به من دادى در راه عشقى كه به راهت دارم نثار كنم. اگر اين نبودم آن هم
خواست تو بود.
پروردگارا، رفتن در دست تو است، من نمىدانم چه موقعى
خواهم رفت، ولى مىدانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار
دهى و آن قدر با دشمنان قسم خوردهات بجنگم تا به فيض شهادت برسم.
خداوندا، ولى امرت حضرت آيت الله خامنهاى را تا ظهور حضرت مهدى (عج) زنده، پاينده و موفق بدار، آمين يا رب العالمين