امیدوار رضایی متولد دی ۱۳۳۵ در مسجدسلیمان، (برادر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص نظام و فرمانده سابق سپاه پاسدارن) و نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی در دورهٔ هشتم و از اعضای اصولگرای مجلس به شمار میرود. وی پیشتر نمایندهٔ دورههای پنجم، ششم و هفتم مجلس شورای اسلامی بوده است. 
نظر دکتر امیدوار رضایی درباره انتخابات مجلس شورای اسلامی
عضو هیأت رییسه مجلس شورای اسلامی، با بیان اینکه گروهها به جای تخریب و تهمت بهتر است به طرح برنامههایی خود بپردازند، تأکید کرد: پیشنهاد ما به آن دسته از افرادی که در تلاش بودند تا هیأت رییسه مجلس را به دست گرفته و موفق نشدند و همچنین به افرادی در دولت در صدد در دست گرفتن مجلس بودند آن است که به جای تخریب، تهمت، بداخلاقی، نیش و کنایه زدنهای تحریک آمیز و زیر سؤال بردن عملکرد مجلس، فضای عادلانه، اخلاقی و رقابتی سالم را که زمینه ساز مشارکت حداکثری است، فراهم کرده و تصمیم گیری نهایی را به مردم واگذار کنند.
بیانیه امیدوار رضایی در آستانه انتخابات مجلس نهم
از شما عزیزان تمنا دارم از پرداخت هر گونه هزینههای مادی و اسراف و تبذیر جهت انجام تبلیغات برای اینجانب اجتناب نموده و از بداخلاقیهای انتخاباتی و رقابت منفی در راستای حفظ آرامش و رعایت قوانین و مقررات پرهیز نمایید.
با عرض سلام و ادب
از اینکه شانزده سال در چهار دوره مجلس بنده را به نمایندگی خود در کانون قانونگذاری مملکت برگزیدهاید، کمال تشکر و سپاس را دارم و از آنجا که نتوانستم به همه مطالبات به حق شما و برنامههای خودم برای توسعه و آبادانی و رشد و تعالی منطقه جامه عمل بپوشانیم، از شما ملت صبور، هوشمند و قدرشناس عذرخواهی کرده و از خداوند متعال و آن ملت عزیز طلب بخشش دارم.
خداوند آگاه و حکیم میداند که هرچه در توان داشتم، صادقانه در طلب اخلاص گذاشته و تقدیم شما عزیزان و کشور عزیزم ایران اسلامی نمودم و حتی از آبروی خودم در بسیاری از موارد به خاطر اسلام، شما مردم عزتمند و شهرهای اولینها در کشور که حق آنها خیلی بیش از وضع موجود آنهاست گذشتم. هم اکنون از همه اقشار مردم عزیز به ویژه خانواده معظم شهدا، ایثارگران، جانبازان، دوستان و بزرگان قوم بختیاری و همه طوایف و صنوف که زحمات زیادی برای بنده متحمل شدند و ابراز لطف و محبت نمودند تشکر و قدردانی مینمایم و تقاضا دارم با تمام توان در انتخابات دوره نهم مجلس شورای اسلامی حضور با شکوه داشته باشید. همه کاندیداهای مورد تأیید مراجع قانونی محترم هستند و چنانچه آزادانه و با آگاهی کامل به هر کدام از آنها رأی بدهید و انتخاب شوند مورد حمایت ما نیز خواهند بود.
اگر اینجانب نیز از جانب شما انتخاب شوم، همچون گذشته تلاش میکنم تا ضمن برآورد مطالبات به حق شما، قدردانی این اعتماد نیز باشم.
از شما عزیزان تمنا دارم از پرداخت هرگونه هزینههای مادی و اسراف و تبذیر جهت انجام تبلیغات برای اینجانب اجتناب نموده و از بداخلاقیهای انتخاباتی و رقابت منفی در راستای حفظ آرامش و رعایت قوانین و مقررات پرهیز نمایید. اگر کسی به اینجانب توهین نمود، سلام و درود مرا به او ابلاغ کنید و بر فضای دوستی و همدلی بیفزایید و از هرگونه تنش و درگیری دوری گزینید.
با آرزوی سلامتی، موفقیت و سربلندی شما ملت بزرگوار.
دکتر امیدوار رضایی
بیوگرافی و خاطرات جالب دکتر امیدوار رضایی
یکی از ایلات قدیمی و اصیل ایرانی ایل بختیاری است، این مردم در رشته کوههای زاگرس مخصوصاً ناحیه مرکزی قرنهاست به صورت ییلاق و قشلاق در حال زندگی هستند.

در همان روزها که درگیری و فشار عوامل رژیم شاه از یک طرف و سختی زندگی و طبیعت منطقه، سیر قهقرایی اقتصادی را بر طایفه افزون نموده بود، پدربزرگ فوت کرد و پدرم که نجف نام داشت، پس از مرگ پدر به زندگی سخت چوپانی روی آورد. جوان بختیاری در سختی متولد میشود و با دشواری بر طبیعت خشن ولی زیبای زاگرس، با اراده غلبه مینماید. با دختری از این ایل ازدواج مینماید، طولی نمیکشد که توقعات همسر بالا میرود و پدر دیگر جوابگوی نیازهای اقتصادی و فراهم کردن یک زندگی راحت و با رفاه برای او نیست، به ناچار پدرم از او جدا میشود و سالها به زندگی تنها در میان طایفه ادامه میدهد و با همان شغل چوپانی زندگی میکند تا اینکه زنی از فامیل از تیره میرکاد (یکی از تیرههای طایفه بابادی) که شوهرش فوت نموده بود و بی بی زنان نام داشت و سالی از فوت شوهر وی میگذشت، به عقد خود درآورد.
با آگاهی و شناختی که بی بی زنان از زندگی سخت پدر داشت، با هم زندگی مشترک خودشان را شروع میکنند و حاصل این پیوند تولد فرزندانی است که متأسفانه به علت سختی، گرسنگی و بیماری یکی پس از دیگری سقط میشوند و مجالی برای ادامه زندگی نمییابند.
مادر که به سوی امامزاده ای در اطراف شهرستان لالی به نام باباروزبهان میرود راه سخت و کوهستانی، ساعتها پیاده روی و با هر سختی که بود به بارگاه امامزاده میرسد، بست مینشیند و دستها را به سوی خدا بلند میکند و با حالت گریان و زاری و اشک ریزان امازاده را واسطه قرار میدهد که برایش پسری بماند و گردنش را هم نذر امامزاده کند. دعای مادر مستجاب میشود، پسری متولد میشود و سالم میماند؛ ولی پس از مدتی پسر بزرگ میشود و پدر و مادر احساس میکنند که یک فرزند تنها کافی نیست نه برای خانواده و نه برای فرزندشان، دوباره راهی همان امامزاده میشوند، و از خدا رفیقی برای پسر اول میخواهند.
چند سالی میگذرد، زندگی سخت چوپانی آن هم در کوهستان و طبیعت خشن با صخرهها و رودخانههای پرآب بدون پل، که هر چند ماه یک بار باید از منطقه ای به منطقه دیگر جابه جا میشدند. زندگی عشایری در زیر سیاه چادرهایی که از پشم بز بافته میشد در میان باد و باران و حمله حیوانات وحشی چندان ایمن نبود. در مسیر کوچ وقتی در آغاز بهار از منطقه اندیکا به سمت لالی در ناحیه ای که امامزاده بابازاهد اندیکا قرار دارد، غروب روزی سخت برای مادر است: روز تولد پسر دوم خانواده. او در حین زایمان به دلیل نبودن امکانات پزشکی و حتی قابله ای در محل ناچار خود اقدام به بریدن بند ناف و جدا کردن جفت از نوزاد متولد شده میکند. پس از پوشاندن نوزاد از شدت ضعف جسمی از حال میرود و حالت بیهوشی به مادر دست میدهد و همسایهها پس از مدتی متوجه موضوع میشوند .
حالا خانواده نجف دو پسر دارد و صبح از زمان طلوع فجر باید به سمت شهرستان لالی حرکت نماید. سیاه چادرها را جمع کرده و همراه با گوسفندان و سایر اهالی کوچ را آغاز میکنند.
سیاه چادرها از چند نقطه سوراخ داشته و پاره شده اند، باران شدیدی که میبارد از پارگیهای چادر به داخل راه یافته و پتوها و بالشها را خیس و سرد کرده و فضای بسیار مناسبی را برای سرماخوردگی فراهم کرده است. شاید این بیماری سادهترین و مأنوس ترین بیماری بچههای عشایر است.
متأسفانه عمو هم فوت میکند و بچههایش که یک دختر و سه پسر بودند به همراه دو دختر مادر که از شوهر اول به جا مانده مجبور میشویم که در این زندگی سخت گذران حیات نماییم. سختی زندگی آنقدر زیاد میشود که دیگر اداره زندگی به صورت کوچ نشینی امکان ندارد و پدر مجبور میشود به دلیل آبادانی و رونق صنعت نفت در منطقه عنبل یا عنبر در حوالی لالی سکنی گزیند، ولی شغل چوپانی را با محل زندگی ثابت ادامه دهد. دختر بزرگ مادر و سپس دختر کوچکتر خیلی زود به عقد دو نفر از اهالی منطقه درمیآیند و در سنین کوچکی زندگی مشترک خود را شروع میکنند و دختر عمو نیز با خواستگاری یکی از پسرهای طایفه راهی زندگی مشترک را آغاز میکند و میماند سه پسرعمو و دو پسر که مدتی است با هم زندگی میکنند.
در سال 1341، پسر بزرگ هفت ساله و پسر کوچک که من باشم پنج ساله میشود، در این زمان سجلی که هر چند سال یک بار به محل میآمد، برای ما شناسنامه صادر کرد و تاریخ تولد برادرم و مرا با نظر خود در شناسنامه جدید ثبت کرد، بطوریکه تاریخ تولد من را که به قول مادرم در آغاز بهار سال 1336 به دنیا آمده بودم، در شناسنامه اول دی ماه 1335 ثبت کرده و تقدیر حکم کرد که شب تولد من شب یلدا ثبت شود.
