درود خدا بر این برادر عزیز و جانباز جنگ تحمیلی .من هم به نوبه خودم به ایشان تبریک میگم به خاطر چاپ خاطرات جنگ تحمیلی .خاطراتی که پر از شکنجه بود
ناشناس
|
|
۱۶:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
11
49
پاسخ
لطفا راه سریع وآسان تهیه کتاب را اعلام فرمائید
سید عباس
|
|
۱۶:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
60
117
پاسخ
از تعداد منفیها مشخصه که خائنین در اقلیت مطلق قرار دارند. اینو بدونین که حق همیشه پیروزه چه منفی بدین و چه ندین.
ناشناس
|
|
۱۷:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
13
80
پاسخ
جامعه ما در حال حاضر بشدت به کسانی مثل نویسنده بزرگوار این کتاب نیاز دارد تا فرهنگ مدارا را در جامعه گسترش دهند.
مظفر
|
|
۱۷:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
9
84
پاسخ
ازنویسنده صبور این کتاب آقا سید کمال تشکر وقدردانی را دارم من رزمنده کوچکی ازدوران دفاع مقدس بودم بارها گریه مرا درآورد سخترین لحظه به نظرم سوزاندن جسد آن دو شهید وکوبیدن پرچم به جسم آن شهید عزیز بود .پس ای سید خدا کار سخت ودشواری داریم برای حفظ خون شهیدان
بسیجی داوطلب
|
|
۱۷:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
12
87
پاسخ
"تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت؛"
زیبایی هایی که نویسنده از آن صحبت می کند، ساخته اراده الهی اوست نه آن ظالم و شکنجه گر عراقی. پس کار او نه تشکر و تقدیر و تقدیم می خواهد بلکه لعنت و عذاب و محاکمه و مجازات می خواهد. اگر زینب (ع) جز زیبایی ندید، این تشکر از یزید نبود یا چیزی از نفرت نسبت به او و اصحابش کم نمی کند بلکه زجری برای او بود که خودرا پیروز نبیند. پس کاش ولید فرحان ها امروز محاکمه می شدند و به سزای اعمالشان می رسیدند تا کسی به بهانه اینکه مامور بودم و معذور، به هر کار غیر شرعی و غیر انسانی دست نزند که ما مختاریم و باید جوابگوی همه اعمال خویش باشیم.
پاسخ ها
علی شاکر
||
۲۱:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
این عظمت روح این بسیجی بزرگه که به داده و نداده پروردگارش راضیه و زبونی امثال گروهبان و سردار سرلشگر باعث تزلزل در ایمانش نمیشه
ابراهیم
|
|
۱۷:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
7
64
پاسخ
سالهای جنگ،کودکی دبستانی بودم،اما خوب یادمه فضای اون سالهارو.دلاورانی؛عزیزان دلی چون شهید کاوه،شهید جهان آرا،شهید همت و چندصدهزار جواهر دیگه،که هئیشه با یادشون اشک از چشمهام جاری میشه.
نایب الله اصغری
|
|
۱۸:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
8
40
پاسخ
با نوشتن این خاطرات نسل آینده را می سازیم از مردان بی ادعا باید گفت تا فرزندانمان در آینده بما نگویند در عصرخمینی چه کرده اید؟
بلکه حماسه ها آنقدر تجلی کند که بگویند پدرانمان روی مان را سپید کرده اند
صادق
|
|
۱۸:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
7
43
پاسخ
منم مدتی در اردوگاه تکریت 12 بودم
و نحوه برخورد نگهبانان عراقی را از نزدیک لمس کردم
مسئول قسمتی از اردوگاه ما هم گروهبان لاغر اندام بود بنام فرهان
نمیدونم این فرهان منظور این کتاب همونه یا کس دیگری است اما این زاغ سبز چشم بقدری شیطان بود که با نگاههای مرموزش عمده بچه های فعال و مذهبی و انقلابی را شناسایی و شکنجه میداد
البته یادمه یکروز فرماندهی عراقی بنام سرتیپ نظر برای بازدید اومد و یک بسیجی اهل اصفهان بنام مهدی که پایش و دستش بخاطر ترکش و موج گرفتگی معلول شده بود بعنوان اعتراض به عملکرد فرهان نامرد رفت جلو و از فرهان شکایت کرد و گفتت ببین من را فرهان با این پای لنگان و دست بدون حس و عصب که معلولم درون چاه فاضلاب انداخته و در سرمای از شدت لرز و خنکی بیچاره شدم و از امراض آن هم که بدتر آلوده میشم !! حالا من چه خطری برای او و اردوگاه دارم مگر فرار کردم یا دعوا و کار خلاف ؟ این فرهان را ببین خیلی ظلم میکنه و مهدی سپس زد زیر گریه و گفت آیا اینکه دارید از ما اسرا مثل مهمان پذیرائی میکنید همینه ؟؟؟!!
یادش بخیر
پاسخ ها
ناشناس
||
۰۱:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۶/۲۰
الان فرهان ها کجا هستند؟به احتمال زیاد خیلی هاشون در جهنم دران جواب اعمالشون رو می گیرن..دنیا چقدر زود میگذرد
احمد
|
|
۱۸:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۶/۱۹
7
39
پاسخ
ای کاش نام کتاب پایی که با خود آوردم واقعا در ذهن ماجوانان سالها میماند خدا نگهت دارد دلاور