جمعه ها را دوست داشتیم مادر. چون روز دیدار تو بود. روز
خنده ها . شوخیها و شادیهای زودگذر . و تو چه مهربانانه ما را
می پذیرفتی با اینکه خود بیشتر نیازمند محبت بودی .
اما ... اما چگونه باور کنیم آن پنج شنبه سیاه را که تو در مرز
ماندن و رفتن سرگردان بودی و ما عمق فاجعه را باور نداشتیم .
چرا که فردای آن روز جمعه بود و مگر جمعه ها بی تو صفایی داشت؟ ما جمعه ها باز هم به دیدارت می آییم . اگر یک بار دیگر در به رویمان باز کنی . آنقدر به خالق یکتا التماس می کنیم تا آخرین دیدارمان را به ابدیت پیوند زند .
ناشناس
|
|
۲۳:۱۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
28
2
پاسخ
خدایا پدرمو به ........... بفرست
ناشناس
|
|
۲۳:۲۳ - ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
6
26
پاسخ
حمیده "جوگیر" نیست. شما به عمل "احساس" نیاز داری.
فاطمه
|
|
۰۰:۴۰ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۱
5
26
پاسخ
كاش همه اينها مادر من بودند تا همان طور كه نوكري مادري را ميكنم نوكري انها را هم ميكردم