برخاست از «دهار» و فرا رفت هر کنار
بس پهنه را هنرکده آراست پارسی
آوازه ساز بلخ و سمرکند و دامغان
شیراز و غزنه ، توس و هریوا ست پارسی
فردوسی و سنائی و خیام و مولوی
حافظ، فروغ و رابعه ی ماست پارسی
از رودکی و حنظله تا روزگار من
آمو ترین سروده ی دریاست پارسی
پیشینه ی ترا ز چه آغاز سر نهم؟
زیرا هزاره هاست که برپاست پارسی
نازم به یادگار نیاکانیم، نگر
پیداست هر چکامه که زیباست پارسی
برگیزه ی شناسه ی من، وخش چامه ام
ای خوش که سرزمین مرا خاست پارسی
سیدمصطفی حسینی مقدم
|
|
۱۳:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
38
10
پاسخ
من به عنوان یک پاسداروبسیجی مخلص تازمانی که سیاست رهبری نظام حفظ مهاجرین باشدحمایت میکنمامااگربنابراخراج باشدظرف 2ماه همه رااخراج میکنیم.البته امروزایران بواسطه دین واسلامی بودنش پذیرای همه مسلمانان است.ازانسانهای نزادپرست که توهین به مسلمانان میکنندجزضرربه کشورچیزی نمیرسد
پاسخ ها
javad
||
۱۳:۴۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
آقا سید این نژاد و خوب اومدی اگه نژاد رو قبول داری بهتره که یه چند روزی بری افغانستان یک نژادی بهت نشون بده که دیگه یادت بره که ایرانی هستی .
بهی
||
۲۱:۴۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
سید عزیز ما هم تابع دستورات رهبر عزیزمان هستیم لیکن با این نوع مباحث میخواهیم موضوع تبعات منفی حضور چند ده ساله اتباع افغانی در کشورمان را مطرح نماییم انشال...که این موضوع از نظر شما اشکالی نداشته باشد
حامد
|
|
۱۳:۱۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
13
35
پاسخ
سيستان رو خشك كردن اين افغاني ها .لطفا همه شونو بيرون كنين
ناشناس
|
|
۱۳:۱۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
35
14
پاسخ
مطابق چه ملاكي مي گيد افغاني ها بايد برگردند؟ افغاني ها كاملا ايراني اند و حق دارن در ايران بمونن. زبانشون كه فارسيه. تاريخشون كه ايرانيه. فرهنگشون كه ايرانيه. نژادشون كه ايرانيه . دينشون كه اسلامه ديگه چه ملاكي مي مونه. تقسيمات سياسي؟
پاسخ ها
پیمونه
||
۱۳:۴۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
افغانی ها ایرانی اند؟ نه بابا جون شما شاید افغانی باشی.حتما تاجیک ها هم چون فارسی بلدن ایرانی هستن هر کشوری که انگلیسی صحبت کنه هم جزو انگلیسه . استدلالت تو حلقم !
انتی افغان
||
۱۳:۵۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
مثل اینکه نظرات ناشناس بالا رو نخوندی...میگه که برادران افغان ایرانی ها را مسلمان بشمار نمی اورند.
ایرانی
||
۰۸:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۸
ای برادر افغان بعد گذشت سی و پنج سال دیگه کاملا خودتو ایرانی میدونی شما اومدین مهمونی ولی بعد گذشت این همه سال مثل اینکه باورتون شده صاحب خونه این.اگر ملاکی نمیمونه شما برو اون طرف مرز زندگی کن وما هم شما رو به عنوان یک برادر فارس به حساب میاریم.پس ناراحت نشو
ناشناس
||
۱۲:۳۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۸
ناشناس 19:13 فرض كه شما درست ميگي پ خاك افغانستان رو هم ضميمه كشورمون كنيم . هم طالبان رو اخراج مي كنيم مثل منافقين و هم مردمش رو زير چتر حمايت ميگيريم و ايراني پهناور مي سازيم
ناشناس
|
|
۱۳:۴۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
20
25
پاسخ
ما مردم نژاد پرست! اگه نگاهی که ما ایرانی ها به افغانیها داریم یکی از ملتهای متمدن به ما داشته باشه شاکی میشیم اونوقت این بدبختها ملیتشون یه جور فحشه تو ایران. دور از تمدنیم هموطن!
ناشناس
|
|
۱۴:۰۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
12
31
پاسخ
خواسته خیلی از ایرانی ها مخصوصن شخص بنده اخراج مهاجران غیرقانونی افغان است.
اردشیر
|
|
۱۴:۰۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
12
23
پاسخ
ترو به خدا اینا را بیروون کنید آخه تا چند سال باید اینجا بمونند از حق ایرانی ها استفاده کنند
حمید
|
|
۱۴:۱۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
2
9
پاسخ
به نظر من اگر هر چیزی از راه قانون صورت گیرد به مشکل بر نمیخورد و هرکسی تاوان کار خلافش را باید خود بپردازد اما در کل ابراز همدردی برای حادثه دیدگان نشان از انسان دوستی ما ایرانیان داشته و بی شک میتواند تبعات خوبی داشته باشد .
البته نکته مهم این است که اگر کسی را نژاد پرست خطاب می کنیم نباید لحن و گفتار ما طوری باشد که از آن بوی نژادپرستی بیرون آید لذا حتما با نامل و حساب شده به بیان انتقادات و پیشنهادات بپردازیم .
ناشناس
|
|
۱۴:۴۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۷
7
19
پاسخ
با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و
خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه
کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم
به خون پدر و صد ها مثل او
به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست
که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند
و ناخن هایم را دانه دانه
کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم
رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و
پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا
در برابر ظلم
بستایی
و با مردانگی خودت
فرصت زندگی بدون ذلت را
به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم