عیار انسانها در شرایط سخت مشخص می شه الان هم از این ادمها زیاد هست ولی شرایط بروز نداره و سیستم اداری و کشورداری ما به گونه ای شده که هر کی زبان باز تر و دغل کار تر باشه بهتر می تونه کارش رو پیش ببره و انسانهای مخلص و با خدا حاضر نمی شن در این شرایط به هر قیمتی کارشون رو انجام بدم اللهم عجل لولیک الفرج
سارا
|
|
۰۹:۱۵ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
1
0
پاسخ
سلام
نظر هاتون خیلی جالب بود به نظر من سهم خوب وبد همیشه جداست در تمام زمانها خوب وبد وجود دارد فقط اینکه خوبهای الان همت نمی کنند به صحنه بیایند وایران را بسازند ویک کمی گرد بی خیالی وبی غیرتی روی مردممون پاشیدند وهیچ کس دلش برای هم نمی سوزه خیلی هم شجاع باشند یک کم زمزمه می کنند وخاموش می شوند
علی
|
|
۰۹:۳۳ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
0
2
پاسخ
اون روزها خرازی وهمت وباکری بودن ارزش بود امروز گنج قارون به هرقیمتی داشتن ارزشه اونروز ان مردان در جبه های جنگ ارزش پیدا کردند نه در دنیای سیاسی ماکیاولی که اگر در سیاست بودند دیگر اسمی از اونها نبود شهادت اسارت وجانبازی دیده میشد امروز دیده نمیشوند امروز ارزشی بودن سنتی بودن است باید روشنفکر بود اری دل ما نسل جنگ ندیده هم خونه هیچ تناسبی بین گذشته وادعاهای امروز نمیبینیم جز ریا دو رویی وفریب کاری .اگر همت ها هم امروز بودند معلوم نبود ایا همرزمانشان با انها خوب بودند یا نه .بابا چی میخواین از نسل امروزی ها در کدوم صحنه نبودند در کل 8سال جنگ 1میلیون مشارکت حضوری داشتند انهم اگر به دفعات حساب کنی خرازی ها وهمت ها فرد نیستند اندیشه اند فکرند اعتقادند ارزشند وهمیشه وجود وجود دارند باید دیدفضا ارزشی هست یا نه معنوی هست یا مادی
ناشناس
|
|
۰۹:۳۸ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
6
1
پاسخ
تعداد خرازي ها و باكري ها در دولتهاي نهم و دهم، هفده برابر تعداد كل باكري ها و خرازي هاي دوران دفاع مقدس و بقيه دوران تاريخ ايران است.
ناشناس
|
|
۱۰:۰۰ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
1
1
پاسخ
شیعیان علی انگشت شمار بودند و خوارج بی شمار
اگرقبول کنه بنده خدا
|
|
۱۰:۰۱ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
1
2
پاسخ
به امید خدا که هست
بدالله افتخاري
|
|
۱۰:۱۷ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
0
1
پاسخ
فصلهای پیش از این هم ابر داشت بر کویرم بارشی بیصبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند بعد کوچ کوهها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها قلبهای مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند از میان خاک و خون قد میکشند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای حسن القضاء را دیده اند عدهای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند از بسیجیها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه میدانی تگرگ و برگ را غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه میدانی سقوط “پاوه” را عاصمی” را “باکری” را “کاوه” را
هیچ می دانی”مریوان” چیست؟ هان! هیچ میدانی که “چمران” کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟ هیچ میدانی “دو عیجی” در کجاست
این صدای بوستانی پرپر است این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همانهایم که در دین غش زدند ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندقها احد را ساختند خون فروشی کرده خود را ساختند
زندههای کمتر از مردارها با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟ باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد! این سکوت مرده را درهم نورد
از نسيم شادي ياران بگو از “شکست حصر آبادان” بگو
از شکستن از گسستن از یقین از شکوه فتح در “فتح المبین
از “شلمچه”، “فاو” از “بستان” بگو! از شکوه رفته! از “مهران” بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو! از “بقایی” از “بروجردی” بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند لحظههای مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند روزهامان را به شب آغشتهاند
فصل هامان گونهای دیگر شدند چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلودهاند آسمانهامان لجن آلودهاند
هفته ها در هفته ها گم میشوند وهمها فردای مردم میشوند
فانیان وادی بی سنگری! تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟ میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما رخصتی، شاید که برگردیم ما
“یسطرون” هم رفت و ما نون ماندهایم بعد لیلا باز مجنون ماندهایم
بحر مرداب است بی امواج،آی ! عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک… بی فایده است درد دارم، نی لبک… بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت لشگر چنگیز از روحم گذشت
ناشناس
|
|
۱۰:۳۲ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
0
2
پاسخ
شهید حاج باقر صباغی را فراموش نکنیم
ابراهیم
|
|
۱۱:۰۵ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
0
3
پاسخ
در اون زمان هم تجملات به وفور بوده و افراد فرصت طلب هم کم نبودن ولی جوونای آنروز حاصل آموزشهای درست معلمان دلسوز و انقلابی بوده و انسانهای شایسته رو فرمانده میکردن .
حمید رضایی
|
|
۱۱:۳۷ - ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
0
2
پاسخ
...الذین جاهدو به اموالهم وانفسهم..! خداوند دراین آیه مال را مقدم برجان دانسته است زیرا گذشتن از مال درراه خدا بسیار سخت تر از گذشتن جان است .اگر به کسی بگویند تمامی سرمایه وخانه وماشین وپول ودارایی هایت را باید بدهی ودیگرتا آخر عمرهم دوباره بدست نخواهی آورد یا به جای آن یک دستت را؟پاسخ خواهد داد....!!