سلام
اول بلند می شدم برای یک نماز صبج جانانه بعد به پدر مادر و همه خونواده زنگ میزدم و میگفتم دوستشون دارم حلالیت میخواستم.بعد از خدا میخواستم همه مون حتی اونایی که جوونای نسل 60 رو به خاک سیاه نشوندن ببخشه
بعد با یه لباس راحتی میرفتم سر کوچه فریاد می زدم فریاد، بعد میرفتم در خونه دختری که قبلا میخواستمش (ولی اون منو بخاطر پول گذاشت رفت با یه کسه دیگه ازدواج کرد)زنگشونو میزذم ومیگفتم دوستش دارم بدونه که عشق جاویده.جند تا سیگار برگ کوبایی میکشیدم.سوت زدنو یاد میگرفتم.ناهار کباب با گوجه زیاد میخوردم.اشعار عاشقونه میخوندم.به همه لبخند میزدم.با صدای بلند بی خجالت احوالپرسی میکردم .از فکر بیکاری و پول در می اومدم. بعد با عزیزانم می رفتم روستای آبا اجدادی تا در خاک پدری بمیرم
محمد
|
|
۲۱:۰۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۴
0
9
پاسخ
ایران چند ساله که به آخر دنیا رسیده! واسه همین مردم با این موضوع به شوخی برخورد می کنن.
بدتر از وضع موجودچی میخواد بشه؟
0miiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiid
|
|
۲۱:۱۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۴
0
11
پاسخ
میرفتم به دختر که دوستش داشتم دارم خواهم داشت میگفتم واقعا دوست داشتم باهات ازدواج کنم ولی شرایط نزاشت کاش فضای بهتری برای ازدواج ساده ایجاد میشد
ناشناس
|
|
۲۲:۴۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۴
0
5
پاسخ
به بعد از مرگم و به تنهایی اون دنیام فکر میکردم...
جمال
|
|
۲۳:۳۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۴
0
0
پاسخ
بابا ژاپن اسلامی
Islamic Japan!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ناشناس
|
|
۲۳:۴۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۴
0
6
پاسخ
من میرفتم خوش میگزروندم
از کوه بالا می رفتم
گل ها را تگاه می کردم
همه چیز خوب را تو ذهنم ضبط می کردم
چون دیگه استرس فردایی نیست که امروزم تلخ کنه
و دیگه مسئولیتی نیست که نگرانش باشم
امین
|
|
۰۹:۰۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۵
0
11
پاسخ
جشن می گرفتم، پایکوبی می کردم و خوشحال بودم که بالاخره داره تموم می شه!!!
اول بلند می شدم برای یک نماز صبج جانانه بعد به پدر مادر و همه خونواده زنگ میزدم و میگفتم دوستشون دارم حلالیت میخواستم.بعد از خدا میخواستم همه مون حتی اونایی که جوونای نسل 60 رو به خاک سیاه نشوندن ببخشه
بعد با یه لباس راحتی میرفتم سر کوچه فریاد می زدم فریاد، بعد میرفتم در خونه دختری که قبلا میخواستمش (ولی اون منو بخاطر پول گذاشت رفت با یه کسه دیگه ازدواج کرد)زنگشونو میزذم ومیگفتم دوستش دارم بدونه که عشق جاویده.جند تا سیگار برگ کوبایی میکشیدم.سوت زدنو یاد میگرفتم.ناهار کباب با گوجه زیاد میخوردم.اشعار عاشقونه میخوندم.به همه لبخند میزدم.با صدای بلند بی خجالت احوالپرسی میکردم .از فکر بیکاری و پول در می اومدم. بعد با عزیزانم می رفتم روستای آبا اجدادی تا در خاک پدری بمیرم