خروشان، ژرف، بي پهنا، كف آلود دل شب مي دريد و پيش مي رفت
از اين سد روان، در ديدهِ شاه1 ز هر موجي هزاران نيش مي رفت
نهاده دست بر گيسوي آن سرو بر آن درياي غم نظاره مي كرد
بدو مي گفت:
پاسخ ها
حسابدار
||
۱۲:۳۲ - ۱۳۹۰/۱۰/۱۴
بابا اینهایی که شما نوشتی فقط شعر هستش ، حقیقت یک چیز دیگه هستش .
حاجی گرینف
|
|
۲۱:۰۹ - ۱۳۹۰/۱۰/۱۳
3
0
پاسخ
یا درست صحبت کن یا عاقلانه سکوت!!!
خودزنی با یکی دیگه زنی یکیه .
ایمان 2020
|
|
۱۷:۴۱ - ۱۳۹۰/۱۰/۱۴
0
4
پاسخ
به نظر من اینطور نمیشه که هی دست رو دست بزاریم و اونا زور بگن .اگه حتی با اون ها مدارا هم بکنیم و گفتگو باز هم نتیجه نمی گیریم بلاخره اون ها دنبال منافع کشور ما هستن . به امید پیروزی ایران
فرو مي ريخت گردي زعفران رنگ به روي نيزه ها و نيزه داران
ز هر سو بر سواري غلت مي خورد تن سنگين اسبي تير خورده
به زير باره مي ناليد از درد سوار زخم دار نيم مرده
ز سم اسب مي چرخيد برخاك به سان گوي خون آلود، سرها
ز برق تيغ مي افتاد در دشت پياپي دست ها دور از سپرها
ميان گردهاي تيره چون ميغ زبانهاي سنانها برق مي زد
لب شمشيرهاي زندگي سوز سران را بوسه ها بر فرق مي زد
نهان مي گشت روي روشن روز به زير دامن شب در سياهي
در آن تاريك شب مي گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهي
دل خوارزمشه يك لمحه لرزيد كه ديد آن آفتاب بخت، خفته
زدست تركتازي هاي ايام به آبسكون شهي بي تخت، خفته
اگر يك لحظه امشب دير جنبد سپيده دم جهان در خون نشيند
به آتشهاي ترك و خون تازيك ز رود سند تا جيحون نشيند
به خوناب شفق در دامن شام به خون ،آلوده ايران كهن ديد
در آن درياي خون در قرص خورشيد غروب آفتاب خويشتن ديد
به پشت پرده شب ديد پنهان زني چون آفتاب عالم افروز
اسير دست غولان گشته فردا چو مهر آيد برون از پردهِ روز
به چشمش ماده آهويي گذر كرد اسير و خسته و افتان و خيزان
پريشان حال آهو بچه اي چند سوي مادر دوان وز وي گريزان
چه انديشيد آن دم، كس ندانست كه مژگانش به خون ديده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمي سوزنده تر شد
زبان نيزه اش در ياد خوارزم زبان آتشي در دشمن انداخت
خم تيغش به ياد ابروي دوست به هر جنبش سري بر دامن انداخت
چو لختي در سپاه دشمنان ريخت از آن شمشير سوزان، آتش تيز
خروش از لشكر انبوه برخاست كه: از اين آتش سوزنده پرهيز
در آن باران تيغ و برق پولاد ميان شام رستاخيز مي گشت
در آن درياي خون در دشت تاريك به دنبال سر چنگيز مي گشت
بدان شمشير تيز عافيت سوز در آن انبوه، كار مرگ مي كرد
ولي چندان كه برگ از شاخه مي ريخت دو چندان مي شكفت و برگ مي كرد
سرانجام آن دو بازوي هنرمند زكشتن خسته شد وز كار واماند
چو آگه شد كه دشمن خيمه اش جست پشيمان شد كه لختي ناروا ماند
عنان بادپاي خسته پيچيد چو برق و باد، زي خرگاه آمد
دويد از خيمه خورشيدي به صحرا كه گفتندش سواران: شاه آمد 2
ميان موج مي رقصيد در آب به رقص مرگ، اخترهاي انبوه
برود سند مي غلتيد برهم ز امواج گران، كوه از پي كوه
خروشان، ژرف، بي پهنا، كف آلود دل شب مي دريد و پيش مي رفت
از اين سد روان، در ديدهِ شاه1 ز هر موجي هزاران نيش مي رفت
نهاده دست بر گيسوي آن سرو بر آن درياي غم نظاره مي كرد
بدو مي گفت: