دل صاف و ساده روستایی+ ذات پاک هنرمند به پا خواسته از دل مردم یعنی همین روحش شاد . یه بچه از زیلایی
ناشناس
|
|
۱۶:۵۰ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
0
26
پاسخ
به خدا قسم حسین پناهی مثل آدمای این دنیائی نبود ، خیلی صفات برجسته ازش سراغ داشتم و وقتی این مطلب رو میخوندم بغض گلویم را گرفت.
ناشناس
|
|
۱۷:۱۶ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
0
28
پاسخ
انسانی فهیم بود که قالب تنگ دنیا دوستی و دنیا طلبی گنجایش او را نداشت.
ناشناس
|
|
۱۷:۴۷ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
0
29
پاسخ
در مراسم ختمش نیز پرویز پرستویی خاطره ای ازشون تعریف کرد که در زیر می اید
وی گفت روزی با حسین پناهی بیرون رفتیم و تازه ماشین فولوکس خریده بود ، با دیدن ترافیک از پشت فرمان بیرون امده و گفت پرویز جان حوصله چنین ترافیک و شلوغی را ندارم و پیاده به راه خود ادامه داد و پرستویی را با ماشین تنها گذاشت.
همین بی حوصلگی اش که لازمه بریدگی اش از دنیا بود در شخصیت ایشان متبلور بود . حوصله به خرج دادن که جز ملاکهای زندگی دنیوی است و هم خساست بازی هایی که متعلق به مردان دنیاپرست است هیچگاه در ذهنیت ایشان جایی نداشته است. تنفر از شلوغی و اتلاف وقت، بذل و بخشش، تواضع و بی پیرایه بودن جز صفاتی است که در شخصیت ایشان به وضوح قابل رویت بود
خدایش رحمت کند
مهدي نزاد
|
|
۱۷:۴۸ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
3
30
پاسخ
حسين تو هيچ وقت نقش بازي نكردي بلكه آنچه بودي عرضه كردي
ناشناس
|
|
۱۸:۱۷ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
1
21
پاسخ
مرحوم پناهي درعين سادگي و صداقت ،هم اهل دل بود وهم اهل فهم.دل نوشته هايش را كه مي خواني بوي يك عمر دلسوختگي و غور و سفر مي دهد.كاش امثال او در مجموعه هنرمندان عزيز كشورمان زيادتر گردد.
ناشناس
|
|
۱۸:۲۵ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
0
24
پاسخ
روحت شاد حسين پناهي عزيز ! كجايي كه ببيني بعضي از همكارانت كه توي دو سه تا فيلم درخشيدند ديگه خدا رو هم بنده نيستند و خودشون رو با نوابغ سينماي هاليوود مقايسه ميكنند !
افتادگي آموز گر طالب فيضي -- هرگزنخورد آب زميني كه بلند است
ناشناس
|
|
۲۱:۲۰ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
1
27
پاسخ
به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.
روانش شاد.
ناشناس
|
|
۲۱:۲۱ - ۱۳۸۹/۰۵/۱۳
4
32
پاسخ
زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد
مثل هیچ کس