يادداشتهاي سفر حج ـ 5gholamalirajaee@yahoo.com
حواسپرتهاي حج!
حج ما و حج بيشتر كشورها، حج مسن و پيري است؛ يعني شايد بيش از 75 درصد حاجيهايي كه به مكه ميآيند، بالاي پنجاه و شصت سال سن دارند و ميشود حدس زد که سواد چنداني هم ندارند. امسال از ايران اسلامي ما، چند نفر زاير 99 ساله هم به حج آمده بودند. در گزارشهايي كه ميآمد، از وجود افرادي كه در كاروانها به دليل كهولت سن دچار اختلال حواس بودند، خبرهايي داده ميشد كه گاه باعث ناراحتي هماتاقيهاي آنان ميگشت.
از قول مديراني گفته ميشد، برخي حتي اختيار ادرار خود را ندارند. ميگفتند برخي چنان دچار اختلال حواس هستند كه هرچه احكام و مناسك و اعمالي كه بايد انجام دهند به آنها تلقين ميشود، بيفايده است. جدا دنيا دنياي عبرت است. نميدانم سيستم كنترل پزشكي ما تا كي ميخواهد اين گونه عاطفي عمل كند! براي بعضي اين چه حج آمدني است نميدانم! خيلي جاها علم تسليم عاطفه ميشود و شده است! مثل روزهاي جنگ که مسئولان با اعزام نوجوانان کم سن و سال مخالفت ميکردند، اما در پايان، در برابرگريه و بيتابيهاي آنان تسليم ميشدند.
در سال66 كه مكه بودم، پيرمرد زايري را ديدم كه پس از دو هفته از ورود به مكه، هنوز در حال احرام بود! او روزها درب هتل مينشست و اطراف را نگاه ميكرد! از مديرکاروانش پرسيدم: پس از اين همه مدت او چرا هنوز محرم است؟ گفت: هر كاري ميكنم به مسجدالحرام بيايد و دو سه ساعت اعمالش را انجام دهد و احرامش را دربياورد، زير بار نميرود و ميگويد: من براي چه بروم آن خانه سنگي را طواف كنم!
به او گفتم: چون كم كم بايد به عرفات برويد، هر طور شده هرچند با وعده يا به زور و كلك او را ببريد و از احرام دربياوريد! پذيرفت. اين هم حكايت حج برخي كه خدا نصيب هيچ كس نكند. حج در جواني بسيار قيمت و قدر دارد. افسوس که بيشتر جوانها نه پول دارند و نه... !
حاجيه خانمهاي مانتويي!خود من اين روايت را نديدهام، ولي بسيار شنيدهام كه به حاجيان خانه خدا توصيه شده وقتي اعمالشان در مكه تمام شد، از مكه بروند. البته رفتن حاجيهاي ايراني دست خودشان نيست. علتش را متفاوت گفتهاند. شايد يك دليل آن اين است كه صفات و ويژگيهاي بد گذشته حاجيها پس از انجام اعمال و مناسكشان كه خيالشان راحت شده، متأسفانه برميگردد و در اين صورت، ارتكاب گناه با وجود روزانه رفتن به مسجدالحرام و ديدن كعبه برايشان امري عادي ميشود و اين بسيار خطرناك است.
يك روز صبح كه قصد بازرسي از كارواني را داشتم، دو خانم نسبتا مسن ايراني را ديدم كه از خريد برميگشتند. تصادفا چهره يكي از آنها را ديدم كه موهايش بيرون بود. بهش نميآمد از اين بدحجابهاي تهراننشين باشد! از سر ناباوري به خود گفتم: شايد لبناني يا مراكشي باشند، ولي دوباره كه به عقب برگشتم، ديدم نه دارند با هم فارسي حرف ميزنند! چادرهاي حج را کنارگذاشتهاند و با مانتو در خيابان ابن القيم در عزيزيه راه ميروند. از ديدن اين صحنه خيلي به هم ريختم. حتم دارم كه غرضي نداشتند، ولي مگر ظاهر نبايد با باطن مطابقت داشته باشد؟ گيريم كه مانتو حجاب است و البته هست، ديگر چرا زلفهاي پريشان خود را به اين و آن نشان ميدهند و متوجه اين نيستند كه با خدا چه پيماني بستهاند و بايد بر چه پيماني ادامه راه بدهند؟ جاي دوري نرويم. امان از غلفت اين بشر. خود ما هم بهتر از بقيه نيستيم. از بهشت زهرا كه بازميگرديم، باز همان آش است و همان كاسه. مگر خدا عنايتي كند يا مقلب القلوب حول حالنا...!
كليد طلايي!
از اصطلاحات پرمعني و پركنايه متداول بين مديران حج و اعضاي ستادي آن، اصطلاح پررمز و راز و کنايه کليد طلايي است! كه اشاره به وضعيت كساني دارد كه متأهل به حج ميآيند و مانند عمره نميتوانند با خانواده خود راحت در اطاقي مجزا باشند! و در اين مدت يك ماهه حج عملا با همسرانشان نقش خواهر و برادر را دارند!
در يك كاروان زايري با شكايت از اين مسئله ميگفت: مگر ما براي شما كمتر از يك زنداني هستيم كه مسئولان زندان به او اجازه ميدهند در طول ماه خانوادهاش را ببيند و با او خلوتي داشته باشد؟!
بعضي مديران زرنگ با خالي گذاشتن يك اتاق و دادن كليد آن به افراد متأهل، اين مسئله رواني را حل كردهاند و در جلسات بين خود از آن به عنوان كليد طلايي نام ميبرند!
بارها ديده شده زايري پرخاشگر و معترضي جدي به مديريت کاروان خود با اعطاي كليد طلايي از سوي مدير به او تا آخر سفر كاملا رام و آرام و مثبت و مؤيد و حامي برنامههاي مديريت كاروان شده است! جداً اين نياز جنسي هم براي خودش عالمي دارد و به ويژه در حج و چه رويدادهاي خندهآوري كه در اين رابطه در اين سالها در كاروانها ديده نشده كه مايه انبساط خاطر كادرهاي قديمي حج در مباحثي كه با هم دارند شده و ميشود!
حضور يك ساعتي نماينده در نشستهاي مجلس!
در بين دوستان سربازرس بعثه، نمايندهاي از مجلس هست كه اتفاقا چند دوره است در مجلس حضور دارد و رئيس يكي از كميسيونهاي مهم مجلس است. با او درباره يكي از نمايندگان شهرهاي جنوبي صحبت به ميان آمد تا به او گفتم: اين آقا عكسي با يكي از مقامات بلندپايه نظام گرفته و گفته من با اين عكس به مجلس ميروم و اتفاقا رفت! سري تكان داد و گفت: اين آدم حداكثر روزي يك ساعت به مجلس ميآيد كه از مجلس اخراج نشود و مجلس را نردبان كارهاي اقتصادياش كرده و معروف است كه در اين سه و نيم سال دوره نمايندگي، وضعش به گونهاي شده كه از هر ماشين يك نوع آن را دارد!
اين را كه گفت، من به ياد سال 74 افتادم كه همين آدم براي معالجه پدرش پيش من آمد و درخواست معرفي خود به جايي براي پنجاه هزار تومان وام داشت. (البته آن موقع اين مبلغ معادل دو، سه ميليون الان بود!) پس از چند روز كه به او گفتم نامه معرفياش آماده است، در کمال تعجب تشكري كرد و گفت: مشكل من حل شد. پرسيدم: چطوري؟ گفت: شعري در مدح يكي از مقامات گفتم، وي دويست هزار تومان به من صله و پول بلاعوض داد! خدا عاقبت بعضي از ماها را به خير كند با اين پول دادنها و پول گرفتنها.
گيرم او اين پول مفت را داد، اين چرا گرفت؟! بگذريم بهتر نيست؟
ورود به مدينهاينجا مدينه است. شب است كه به آنجا ميرسيم. به پيامبر سلام ميدهيم. در آداب ورود به مدينه، نكته عجيبي آمده است. ورود به مدينه سه غسل دارد و حتي ورود به كربلا چنين آدابي ندارد. علت آن است كه مدينه، شريفترين سرزمينهاست. شريف از آن جهت كه بدن مطهر پيامبر اكرم(ص) را در بر گرفته است و هم از اين لحاظ كه حتي بر مكه كه حرم و خانه خدا در آن قرار گرفته، شرف و مزيت و برتري داشته و دارد.
ابتداي ورود مدينه، سه غسل دارد كه يكي از آنها، مربوط به ورود به شهر است و دو غسل ديگر، متعلق به تشرف به حرم نبوي است. سه غسل در يك زمان؟ هرچند باورنكردني است، اما اهميت امر را ميرساند كه بايد ظاهر را پاك كرد تا شايستگي تشرف پيدا كني!
غسل كاري سمبليك است، والا اگر كسي هزار بار در رودخانهاي شنا كند، ولي قصد غسل نداشته باشد، جاي غسل را نميگيرد؟ اين القاي طهارت در غسل از سر آغاز ميشود كه سمبل طهارت مغز و فكر و انديشه است و بعد به ديگر اعضاي بدن ميرسد.
نكته مهم در تشابه غسل كسي كه به بدن مرده دست ميزند و كسي كه جنب ميشود، اين است كه بر هر دو غسل واجب ميشود؛ يعني تن دادن به شهوت هرچند در خواب يا بيداري براي لحظاتي انسان را ميميراند و از معنويت دور ميكند، براي همين، بايد اين تن چند لحظه مرده از سم شهوت هرچند حلال را شستشو داد!
مساحت منزل علي و پيامبر و خانه خدااينجا مسجدالنبي است. دو ساعت به اذان صبح مانده است. خودم را به سكوي اصحاب صفه، يعني محل اسکان مهاجراني كه با پيامبر از مکه به مدينه هجرت كردند و چون جايي نداشتند در اين محل اتراق كردند، ميرسانم و نماز ميخوانم.
سكوي اصحاب صفه، درست پشت در ضلع شمالي منزل اميرالمؤمنين(ع) و چسبيده به منزل پيامبر(ص) است.
با مهندس سيفاللهي كه در اين سفر افتخار دوستي او را پيدا كردهام و مبتكر ساخت مصلاي بزرگ اصفهان است، سر صحبت را باز ميكنم. وي از تخصص خود استفاده كرده و خانه علي(ع) و پيامبر(ص) را مساحي كرده و ميگويد: درست هر كدام 110 متر هستند و مسجد نيز جمع هر دو؛ يعني 220 متر مساحت دارد. بعد لبخندي ميزند و ميگويد: اگر زاويههاي كعبه و ديوار چينيهاي اطراف آن را در مساحي آن ناديده بگيريم، مساحت كعبه هم 110 متر است. از آقاي سيف اللهي به خاطر اين محاسبه و دقتي که کرده تشکر ميکنم. آيا خدا با ما به زبان عدد حرف زده است؟ نميدانم!
مسجد اجابه، سند مظلوميت علي در مدينهشبهاي آخري است كه در مدينه مشرف هستيم. آقاي ميرولد هنوز نتوانسته ماشين اصلاحي را كه دلش ميخواسته بخرد! با آقاي احتشام که ماشين از بعثه گرفته سوار ميشويم و پشت مسجد اباذر پارك ميكنيم. پس از خريد ماشين اصلاح به آقاي احتشام ميگويم: مسجد اجابه اين نزديكي است. سري بزنيم و نماز تحيتي بخوانيم. ميپذيرد و ميگويد: از قضا امروز 24 ذيحجه و درست روزي است كه قضيه مباهله در اين محل رخ داده است. تا وارد مسجد ميشويم، اذان عشا را سر ميدهند. به نماز ميايستيم. به در و ديوار مينگرم و بر مظلوميت علي اشك ميريزم. شک ندارم که اگر برادران اهل تسنن فقط و فقط قضاياي مباهله و تفسير اين آيه را ميدانستند لحظهاي در شيعه شدن خود شك نميكردند، اما در اين مسجد حتي تابلويي نيست كه روي آن نوشته شده باشد: اينجا محل نزول آيه مباهله است. خدايا، انگار علي در مدينه از زهرا مظلومتر است!
هنوز تکبير علي در غزوههايي كه با رسول خدا در احد، بدر، خندق و احزاب حاضر بود، در فضا طنينافكن است. خدايا، تو در سوره «والعاديات» به جرقهاي كه از سم اسبان مجاهد همراه علي در سنگلاخهاي اطراف مدينه در سحرگاهاني كه از جهاد فاتحانه با علي برميگشتند، سوگند ميخوري. آنگاه برخي به دنبال اين هستند كه چرا نام علي را به صراحت در قرآن نبردهاي!
شيعه شدن يك عالم سني به بركت عنايت حضرت زهراشب است، نماز مغرب و عشا را به جماعت در حرم پيامبر ميخوانم و پس از نماز به هتل بازميگردم. در راه آقاي ابوالقاسمي را ميبينم. او اين توفيق را دارد که هر ساله به حج بيايد و مسئوليتي در بعثه دارد. سر صحبت را با او باز ميكنم، ميگويد: با يکي از علماي بزرگ سني كه شيعه شده، ملاقاتي داشته و از آن عالم پرسيده دليل و علت شيعه شدن شما چه بوده است. پاسخ شنيده است: من ابهامات بسياري برايم پيش ميآمد كه آنها را چندان به حساب نميآوردم تا اينكه درکتاب صحيح بخاري ـ که از کتب معتبر برادران اهل سنت است ـ به قضيه فدك برخوردم و اينكه فاطمه زهرا(س) دختر رسول خدا ـ كه پيامبر آن همه در حق و شأن و منزلتش توصيه ميكردـ براي اثبات حق خود كه پدرش طبق آيه شريفه «و آت ذيالقربي حقه» با اعطاي فدك حق نزديكانت را بده، فدك را به او بخشيده بود به مسجد نزد ابابكر آمد. آن عالم سني ميگفت: وقتي خواندم خليفه اول از دختر رسول خدا كه همه بر صديقه بودن او شهادت دادهاند، شاهدي براي مدعاي خود که فدک غصب شده را از آن خود ميدانست و بازپسگرفتن آن را درخواست داشت، بياورد و به تعبير ديگري، حرف او را بيمعنا دانست و حتي به حديثي دروغين استناد كرد كه ما پيامبران ارثي از خود بجا نميگذاريم، حال آنكه اين خلاف آيه قرآن است كه ميفرمايد و ورث سليمان داوود (سليمان از داود ارث برد)، با ناراحتي كتاب بخاري را محكم به زمين زدم و دست از سني بودن خود برداشتم و به مذهب حقه شيعه گرويدم.
بركات حضرت زهرا(س) بر امت اسلامي فراوان است. استفاده از اين بركات، لياقت و شايستگي ميخواهد. از بهترين دلايلي كه بر اثبات حقانيت شيعه پس از پيامبر شنيدهام، اين كه حضرت زهرا(س) پس از پيامبر، سر تسليم و اطاعت به امامت هيچ كس جز علي فرود نياورد و خليفهاي را جز علي بر خود امام و ولي ندانست و بنا بر حديث شريف كه هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است و اينكه نميشود در آن هفتاد و چند روز حضرت پس از ارتحال پدرش رسول خدا بدون امام و رهبر مانده و امامي را برنگزيده باشد، هيچ راه ديگري جز اينكه وي علي را بر خود امام قرار داده است، باقي نميماند و اين سند محكمي است كه زهرا(س) به بشريت با اطاعت خود از ولايت علي(ع) بر ولايت او پس از پيامبر شهادت داده است. چه کسي در شهادت او که صديقه است، شک خواهد کرد؟
قطع صحبت با صلوات ايرانيهااينجا قبرستان بقيع است. نماز جماعت صبح را در حرم پيامبر خوانده و به بقيع آمدهام. هوا اندكي سرد است. برخي از زايران ايراني خوب حرمت بقيع را نگه ميدارند و از همان در ورودي قبرستان كه با قبور ائمه، ده پانزده متر بيشتر فاصله ندارد، كفشهايشان را درميآورند و با جوراب به قبرستان وارد ميشوند. من هم بيشتر همين كار را ميكنم، هرچند كار سختي است، اما شيرين است سخت از اين جهت كه غير ايرانيها كف قبرستان را تميز نگاه نميدارند. به هر حال، ادب زيارت اين اقتضا را دارد. نهايت كار اين است که يك جوراب براي بقيع بايد كنار گذاشت و در هر تشرف، آن را پوشيد و پس از خروج، آن را درآورد كه مسئله بهداشت هم رعايت شود.
طلبههاي سعودي روي ديوارهاي كوتاهي كه نزديك قبور زنان و دختران پيامبراست، ايستادهاند و برخلاف معتقدات شيعه درباره زيارت اهل قبور و سلام به مردگان و... حرف ميزنند و جمعيت باهوش ايراني كه از مقابل آنها ميگذرند، براي ساكت كردن و بياثر کردن سخنانشان، مرتب صلواتهاي بلندي ميفرستند و بياعتنا از كنار آنان رد ميشوند!
زايري غيرايراني كه نميدانم كجايي است، از يكي از اين طلبههاي افغاني سعودي شده ميپرسد: اينها قبور كيست؟ وي با بياعتنايي كاملي در حالي كه مانند همه سعوديها با چوب مسواك به دندانهايش ور ميرود، به او ميگويد: الله اعلم! حاضر نيست حتي به او بگويد اين قبور دختران يا زنان پيامبر است. چقدر اينها به اموات بياعتنا هستند. بارها ديدهام چند نفر يك جنازه را با عجله به داخل بقيع ميبرند تا دفن كنند. در سالها تشرف، به جرأت ميتوانم بگويم، اشكي از بازماندگان تشييعكننده به دنبال جنازه نديدهام. نميدانم دل اينها از چه ساخته شده است. انگار دارند يك چمدان را به خاك ميسپارند! در اين تشييعهاي مختصر، اصلا ردپايي از زن و فرزندان ميت ديده نميشود. بيچاره اين مردهها! از همين حالا ميشود حساب خيرات شب جمعه و ... را براي آنها تمام و منتفيشده دانست.
وهابيها هيچ اعتقادي به بقاي قبور ندارند. آنان بر اين باورند كه قبر از سطح زمين نبايد بالاتر باشد و نبايد روي آن سنگ و نوشتهاي باشد. براي همين، قبور آنها در مكه و مدينه مشتي خاك است. سنگي بر آن تل كوچك خاك، علامت قبور مردان و براي زنان دو سنگ؛ يكي در بالا و يكي در پايين. جالب است كه قبور زنها را با دو سنگ از مردان جدا ميكنند.
نميدانم آنها اين آيه را كه درباره خاكسپاري اصحاب كهف توسط كساني است كه اجساد مطهر آنها را يافتند، نخواندهاند كه قرآن از زبان آنها ميگويد: بايد به نشانه تعظيم بر قبور آنها مسجدي بنا كنيم؛ «و قال الذين غلبوا علي امرهم لنتخذن عليهم مسجدا».
اگر كار بناسازي بر قبور بد بود، خدا آن را در اين سوره نكوهش و تخطئه ميكرد. عجيب است كه برادران اهل سنت، حتي به ظاهر آيات قرآن توجهي ندارند! ظاهر اين آيه آنقدر روشن است كه بينياز از تفسير و تفكر باشد.
در قضيه تبرك جستن از ائمه هم همين وضع است. آنها اين كار را در حالي عين شرك ميدانند و رفتار ما ايرانيان و شيعيان را شديداً در اين باره تخطئه ميكنند كه قرآن در سوره «يوسف» با صراحت به اين نكته اشاره دارد كه وقتي چشمان يعقوب پيامبر(ع) از فراق فرزند دلبندش يوسف سفيد شد تا جايي كه هيچ نميديد به فرزندانش گفت: پيراهن يوسف را برايم بياوريد. وقتي آوردند، آن را گرفت و بر چشمان خود كشيد؛ «فارتد بصيرا» يعقوب دوباره بينايي خود را بازيافت! با اينکه ظاهر آيه چنان صراحت دارد كه درك آن مانند آيه مربوط به قبور اصحاب كهف، هيچ نيازي به تفسير و شرح ندارد، ولي چه ميشود كرد كه برخي به شيشههاي دربستهاي ميمانند كه اگر آنها را وارد يك اقيانوس هم بكنند، حتي قطرهاي از آن همه آب را به درون خود راه نميدهند!