يکي از بينندگان «تابناک» در نامهاي به اين سايت نوشته است: پس از چند سال درخواست و انتظار خانواده براي ديدن مراسم گلابگيري در کاشان، سرانجام ديروز (جمعه 25 ارديبهشت) به همراه يکي از بستگان، راهي ديدن باغهاي گل و گذراندن آخر هفتهاي خوش در کاشان شديم. مسير از تهران تا حوالي کاشان مشکل خاصي نداشت و به خوبي طي شد. آنجا به توصيه تلفني يکي از دوستان، که خود اهل آنجا بود، تصميم گرفتيم ابتدا به نياسر و بعد به کاشان برويم.
با ورود به جاده نياسر بود که کم کم همراه با افزايش درجه حرارت هوا، مشکلات به تدريج شروع به ظاهر شدن کرد! پس از مسافت کوتاهي، جاده چهار خطه به دو خط بسيار پر ترافيک به همراه آسفالت کمي تا مقداري افتضاح تبديل ميشد و ماشينها که در بين آنها اتوبوسهاي زيادي هم ديده ميشد، زنجيروار به دنبال هم و به کندي حرکت ميکردند. در بخشهايي معلوم بود که قرار است جاده ديگري هم کشيده شود که دستکم در آن زمان کسي روي آنها کار نميکرد. گذشته از رفتار ترافيکي برخي هموطنان محترم که با سبقت گرفتنهاي بيجا، جلو زدن از طريق شانه خاکي و... تلاش ميکردند نشان دهند خونشان از بقيه رنگينتر است و دو سه مورد تصادفي که حداقل به علت همين ترافيک، خيلي شديد نبودند، اندک اندک به نياسر نزديک و براي پرهيز از رويارويي با انبوه جمعيت دوستدار گل و بلبل، در اوايل شهر، با ديدن تابلوي يکي از گلابگيريها به آنجا رفتيم.
در اينجا بود که ميشد نبوغ بي نظير و روان شناسي درخشان برخي هموطنان را ديد که چگونه از اين مسافران تازه از راه رسيده و غم ترافيک چشيده دل ميبردند و البته همراه آن مقداري اسکناس ناقابل!
در کوچهاي که ما رفتيم، شيشههاي گلاب در ابتداي يکي دو باغ که هر چه داخل آن را نگاه کرديم، گل محمدي ديده نشد، به فروش ميرفت و در باغ، جاي ديگري هم که نوشته بود گلابگيري صنعتي، چند درخت گردو و سبزه و شقايق وحشي بود، اما دريغ از گل محمدي صورتي و بوي خوش آن، که انتظار داشتيم مثل شيراز با بوي بهارش، در آنجا هم به مشام برسد.
البته چند ديگ معروف گلابگيري که معمولا در تلويزيون نشان داده ميشود، آنجا هم بود و زير يکي از آنها روشن بود و بخاري بدون بو از آن خارج ميشد. يک فرد مسن هم ظرف مسي بزرگي را که در آن چيزي ديده نميشد به حاضران عرضه کرد و گفت اين گلاب واقعي است. من که بو کردم، بوي گلابي گرم (البته در حد گلابهاي موجود در بازار) به مشام رسيد. ايشان هم بعد از حظ بردن حاضران، آن ظرف بزرگ را که گلويي باريکتر داشت، زير خود گذاشت و روي آن نشست! لابد براي آن که بوي گلاب از بين نرود!
اما هوش اين دوستان ما وقتي نمايان شد که در اتاق متصل به باغ انواع و اقسام عرقياتي که نام برخي از آنها را هم بنده نشنيده بودم براي همه نوع امراض عرضه ميکردند! معلوم نبود که کاشان معروف به گل محمدي است يا مرکز توليد انواع عرقيات گياهي، از عرق يونجه گرفته تا عرق گردو؛ از بيماري پوستي تا سنگ مثانه و ناراحتي عصبي و خواب و .... فروشنده جوان همچون پزشکي وارد مرتب درباره فوايد عرقيات توضيح ميداد! البته يکي از همراهان ما ميگفت که ايشان در پاسخ به سه نفردر باره عرق مفيد براي پوست، نام سه عرق مختلف را برده است! مسافران هم که دستگاه گلابگيري را ميديدند و فرسنگها راه از شهرها و روستاهاي دور و نزديک خود را به آنجا رسانده بودند که نميشد دست خالي بروند، هر کسي دو سه شيشه و بلکه بيشتر از اين معجونهاي معجزه آسا تهيه ميکردند!
دست از پا درازتر و در حالي که به احوال خود و کساني که همچنان در زنجيري پيوسته در راه آمدن بودند ميخنديدم، راهي کاشان شديم تا اگر گلاب نبود، جاهاي تاريخي آن را ببينيم.
تابلوها ما را به سمت باغ فين هدايت ميکردند، اما از حدود يک کيلومتري اين مکان، ترافيکهاي آشناي تهران در آنجا هم ديده ميشد، ماشينها با کندي زياد حرکت ميکردند تا اين که پس از حدود نيم ساعت معطلي به جايي رسيديم که نامش پارکينگ بود، اما در واقع زمين خاکي پرسنگي بود که صدها دستگاه خودرو در آن جاي گرفته بودند. در حالي که ميشد با گرفتن هزينهاي براي پارک، محلي مسقف (حتي با سقف پارچهاي) و آسفالت تدارک ديد.
به سمت باغ فين و مکان تاريخي رفتيم که ياد اميرکبير را در دل خود و فرزندانمان زنده کنيم، اما جمعيت مشتاق در اين باغ موج ميزد، به سمت قلب اين مکان، يعني محل قتل اميرکبير ادامه راه داديم، در حالي که در کوچکي براي آن وجود داشت که حداکثر دو نفر همزمان ميتوانستند از آن بگذرند، صفي طولاني با پنج لايه مواج در تيغ آفتاب به سمت در آهسته آهسته ميرفتند. سرانجام وارد شديم. ابتدا تعداد بيشماري يادگاري با امضا و بيامضا، با خودکار، ماژيک يا کنده کاري، با حروف فارسي يا انگليسي در همه ديوارهاي آجري خودنمايي ميکرد، آنجا آلبومي بود از نامهاي گوناگون، دستخطها و احساسات که شايد براي نگارش پايان نامهاي در علوم اجتماعي بسنده ميکرد.
به هر حال، در فضايي تنگ و جمعيتي بسيار از مکانهايي کوچک داخل حمام گذر کرديم، ولي بيش از آن که در حال و هواي دوران قاجار و شهادت اميرکبير باشيم، به فکر فرار از موج جمعيت بوديم. خود را به خروجي رسانديم که آنجا هم حکايت ديگري داشت. از دالان بسيار تنگ خروجي با عرض حدود نيم متر، گروهي از کساني که نميخواستند در صف ورود بايستند و البته کسي هم نبود که مانع از آنان شود، از در خروج وارد شده و شرايط دشواري را پديد آورده بودند که جز فضاي خفه، ترس از آسيب به کودکان و حرمت زنان و دختران موجب فيض اکمل ميشد! من هم مثل محافظان يا باديگاردها فقط تلاش کردم که پسر کوچکم را از اين فشار جمعيت سالم به بيرون ببرم.
نفسي تازه کرديم و به سمت حوضي رفتيم که آب از آن بالا ميآمد. در آنجا جز چند کلمه در کاغذي آ4 که مثلا «کوشک قاجاري» و ... چيزي نوشته نشده و نه توضيح دهندهاي وجود داشت و نه توضيح مکتوب و قابل خواندني (البته در ورود به باغ فين نفري پانصد تومان گرفته شد). حوض ديگري هم بود که افراد حاضر بيشتر مسابقه گذاشته بودند که سکه کدام يک از چاه وسط حوض به داخل آن خواهد رفت!
به موزه رفتيم، در حالي که يک گروه گردشگر ايتاليايي در آن اطراف حضور داشتند، در داخل آن چند عکس از ناصرالدين شاه، مادر و خواهر او (همسر اميرکبير) و کپي از چند دست خط امير کبير و چند تابلوي ديگر ديده ميشد که نه نورپردازي خوبي داشت، نه تنوع لازم و نه کافي بود، به ويژه که هيچ توضيح انگليسي در زير تصاوير ديده نميشد. شايد براي همين بود که گردشگراني که ما ديديم، نرفته به داخل موزه از آن برميگشتند.
در محلي از موزه هم مجسمههاي مومي اميرکبير نشسته در حمام و لحظه انجام حکم را نشان ميداد که در بالاي آن نوشته شده بود: عکس گرفتن با فلاش ممنوع، ولي روي بخشهايي از لباس مجسمهها را به وضوح خاک گرفته و باز هم نه توضيح صوتي، نه موسيقي متناسب و نه شرح مکتوبي ديده نشد. يکي از همراهان که به شهر ممنوعه چين رفته بود، ميگفت: در آنجا افرادي لباس آن دوره (چين قديم) را براي القاي محيط ميپوشند، توضيح دهندگاني آشنا به زبانهاي زنده حتي اگر لازم باشد، براي تک تک گردشگران آماده کرده و در فروشگاه آنجا هم سکههاي آن دوران و وسايل تاريخياش (البته بدل آنها) فروخته ميشود. آنجا بود که ميشد گفت سازمان ميرات فرهنگي و گردشگري کرمان رفته گل بچينه.
جالب اينجاست که اگر شما به سايت ميراث فرهنگي برويد، خبر دعوت فرماندار کاشان از سفراي کشورهاي خارجي براي سفر به قمصر را خواهيد ديد. شايد براي همين باشد که هموطنان ما که مقداري تمکن مالي دارند به جاي رفتن به مکانهاي ديدني کشور خودمان به ترکيه، دبي و سرزمينهاي دورتر ميروند، چرا که اينجا دستکم سازمان گردشگري کاشان، ميتوانست راهنماياني را در معدود محلهاي استراحت بين راه با جزوههاي راهنما مستقر کند، فضا را براي بازديد فراهم آورده و اطلاعات لازم را بدهد، اما از خارجيها دعوت ميکند، لابد خارجيها هم قدر گردشگران خارجي را بهتر ميدانند!