کد خبر: ۷۵۴۰۷۸
تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۳۹۶ - ۱۵:۵۱ 10 December 2017

این روزها مصادف است با تحولات دسامبر 1991  که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را در پی داشت. این رخداد پایان یکی دیگر از دوره های تاریخ روابط بین الملل را در پی داشت. بازبینی علل رخداد چنین رخدادی در صدمین سالگرد انقلاب روسیه در 1917 می تواند راهنمای عمل قدرت های آینده منطقه ای و جهانی باشد.

برخی تحلیل ها در تبیین چنین رویداد عظیمی آگاهانه یا ناآگاهانه به دنبال عوامل سطحی رفته اند. در این مورد می توان به پررنگ کردن نقش گورباچف به عنوان رهبر وقت اتحاد شوروی در رابطه با فروپاشی اتحاد شوروی اشاره کرد. در این مورد به ویژه خود کمونیست ها به اصلاحات سیاسی و اقتصادی گورباچف موسوم به گلاسنوست و پروستریکا اشاره می کنند در حالی که گورباچف فقط روند فروپاشی را تسریع کرد و نه اینکه آن را ایجاد کرد. برای انسجام بیشتر بحث این مسئله را در دو دسته ی عوامل مادی و غیرمادی بررسی می کنم.

عوامل مادی: در 25 ژوئیه ی  1988 در طی جلسه ای در وزارت خارجه ی اتحاد شوروی ادوارد شوادرنادزه، وزیر خارجه وقت اتحاد شوروی به عوامل ضعف اتحاد شوروی اشاره می کند که ما می توانیم آن ها را به دلایل فروپاشی این قدرت جهانی در سال های بعد تعمیم دهیم. شواردنادزه منازعه با چین کمونیست، تهاجم به افغانستان، دست کم گرفتن بلند مدت جامعه ی اروپا، مسابقه ی تسلیحاتی پرهزینه، خروج از مذاکرات کنترل تسلیحات ژنو در سال های 1983-1984، تصمیم اتحاد شوروی به استقرار موشک های SS-20 و دکترین دفاعی شوروی مبنی بر اینکه همان قدر باید قدرتمند باشد که ائتلاف دولت هایی که علیه اش هستند. در واقع شواردنادزه تقریبا از همه ی سیاست های که اتحاد شوروی در 25 سال گذشته دنبال کرده است انتقاد می کند. همه ی  موارد ذکر شده را می توان در افزایش فشار های اقتصادی و نظامی بر اتحاد شوروی خلاصه کرد.

در موارد دیگر برخی به کاهش جهانی قیمت نقت در سال 1986 اشاره می کنند. عربستان سعودی در این سال با هدف تضعیف بنیه ی اقتصادی ایران در جنگ با عراق اقدام به افزایش تولید نفت خود کرد.در نتیجه ی این اقدام قیمت نفت از 40 دلار اوایل دهه ی 80 میلادی به 8 تا 10 دلار رسید. نتیجه ی خواسته یا ناخواسته ی چنین اقدامی می توانست موجبات تضعیف اقتصاد اتحاد شوروی را نیز که به صدور انرژی متکی بود مهیا کند.

در مورد دیگر می توان به بی تحرکی و بی انگیزگی موجود در سیستم اقتصادی اتحاد شوروی اشاره کرد. شعار "از هر کس به اندازه ی توانش، به هر کس به اندازه ی نیازش" در واقع باعث ایجاد بی انگیزگی شدیدی در بین مردم می شد چون علی رغم تفاوت در میزان کار از دستمزد یکسانی برخودار بودند. اقتصاد اتحاد شوروی بنابر ایدئولوژی کمونیستی حاکم در کنترل همه جانبه ی دولت بود و هیچ جایی را برای ایجاد احساس رقابت و پویایی و خلاقیت باقی نمی گذاشت.

 در مورد دیگر برخی کارشناسان سیاسی تک بعدی بودن قدرت اتحاد شوروی اشاره می کنند. به این معنا که تمام قدرت سیاسی اتحاد شوروی در توانایی های نظامی متعارف و نامتعارفش خلاصه می شد امری که در بلند مدت این قدرت جهانی را دچار مشکل کرد. در این رابطه مغلوب نشدن ایالات متحده به معنی غالب شدن آن است و برعکس غالب نشدن اتحاد شوروی به معنی مغلوب شدن آن است. چنین بینشی صحت خودش را با فروپاشی اتحاد شوروی نشان داد. این عامل به ناهماهنگی قدرت اقتصادی و نظامی اتحاد شوروی اشاره دارد که در نتیجه ی گذشت زمان به زیان اتحاد شوروی بود. البته اگر در حالت فرضی تصور کنیم که پیش از پایان وقت مقرر نیز اتحاد شوروی پیروز رقابت جنگ سرد می شد باز هم در توانایی آن در مدیریت نظم جهانی جای تردید جدی وجود داشت.

  عوامل غیر مادی: در مورد افغانستان به دلیل اهمیت موضوع بیشتر به آن می پردازم.متاسفانه وقتی به افغانستان به عنوان یک عامل در فروپاشی اتحاد شوروی پرداخته می شود بیشتر به ابعاد مادی آن مثل افزایش هزینه های نظامی اشاره می شود در حالی باید خیلی عمیق تر بود و به ابعاد غیرمادی آن پرداخت. اشغال افغانستان بدین جهت اهمیت دارد که باعث شد اتحاد شوروی اعتبار و حیثیت خودش را در جهان سوم از دست بدهد به طوری که این اقدام حتی از طرف متحدین اتحاد شوروی نیز محکوم شد و دیگر اتحاد شوروی به عنوان مدافع محرومین در برابر آمریکای سلطه گر شناخته نمی شد. این عامل باعث شد اتحاد شوروی به عنوان قدرتی سلطه گر در نزد دیگران شناخته شود و از این پس عملا با از دست دادن نفوذ معنوی خود بر جنبش های مارکسیستی خود را در موضع انفعال قرار داد.     

 در این مورد باید هنوز عمیق تر شویم و در کنار عوامل عینی ذکر شده به عوامل انتزاعی تری نیز اشاره کرد. اتحاد شوروی و ایدئولوژی کمونیستی حاکم برآن که داعیه ی رهایی بشر را داشتند باید حداقل آرمان هایشان را در مسائل داخلی خودشان تا حد زیادی محقق کرده باشند در غیر صورت با گذشت زمان دچار رکود ایدئولوژیک می شوند. مردم کشورهایی که استعداد تشکیل جنبش های مارکسیستی را تا پیش از این داشتند و حتی خود مردم بلوک شرق با مشاهده ی ناکارآمدی و فساد گسترده ی اداری این قدرت کمونیستی به تدریج ازآموزه های آن دلسرد شدند به گونه ای که در طی سال های 1980 به نوعی دیگر شور و اشتیاق انقلابی سال های دهه ی 60 و 70 میلادی دیگر وجود نداشت. این عامل به نقش بسیار مهمی را در ضعف کلی داخلی و خارجی این قدرت جهانی داشت.

 مارکس به عنوان بنیان گذار اندیشه ی مارکسیسم در طی قرن نوزدهم می زیست.در دوران وی به دلیل افراط هایی که در اقتصاد سرمایه داری شکل گرفته بود کارگران و طبقات پایین دست از بسیاری از حقوق اجتماعی و اقتصادی دوران ما محروم بودند.چنین فضایی قطعا بر نگرش منفی مارکس نسبت به سرمایه داری و مسائل اجتماعی و سیاسی موثر بوده است.در قرن بیستم با گسترش خدمات عمومی و رفاهی برای همه ی اقشار مردم و ارتقا استانداردهای زندگی برای عموم مردم مثل حق بیمه، افزایش دستمزدها، بیمه ی بیکاری و غیره زمینه را برای رفع نارضایتی این طبقه مهیا کرد.این اقدام به خودی خود زمینه را برای اقدامات انقلابی و خشونت آمیز از بین می برد و مانع از تحقق پیش بینی های مارکس می شد. با توجه به این تحول دیگر تحقق انقلاب پرولتاریایی مورد نظر اتحاد شوروی دور از انتظار بود.به طور متناقضی و بر خلاف پیش بینی مارکس بیشتر جنبش های مارکسیستی در کشور های جهان سوم و کشورهایی که هنوز به مرحله ی سرمایه داری نرسیده بودند به وقوع می پیوست.در واقع اتحاد شوروی مسائل سیاسی و اجتماعی قرن بیستم را که در آن حضور داشت با معیارهای قرن نوزدهم می سنجید. مطرح شدن بحث امپریالیسم از سوی لنین تا حدی این ضعف را در زمان خودش برطرف می کرد اما مشکل آنجا بود که پس از آن با وجود تغییر در عرصه های سیاسی و اجتماعی هیچ تغییر متناسبی از تفسیر جهان توسط اتحاد شوروی مطرح نشد.

 در رابطه با این ادعا می توان گفت در عصر ظهو و بروز ناسیونالیسم تحقیر هویت ملت های اروپای شرقی و حتی اقوام متفاوتی که در اتحاد شوروی حضور داشتند و صرفا تاکید بر قدرت نظامی و ناتوانی در ارائه ی الگویی موفق و کارآمد از اندیشه های مارکسیستی و همچنین دکترین برژنف که برای حفظ متحدین سوسیالیستی اتحاد شوروی اجازه ی اشغال افغانستان و چکسلواکی را برخلاف اراده ی مردم این کشورها به سبک و سیاق قدرت های استعماری قرن نوزدهمی می داد و تفسیر نامتناسب از اندیشه های مارکس و غیره بیانگر ناآگاهی مقامات کرملین به اقتضائات دوران خودشان بود. به نظر می رسید که دیگر این امپراتوری عظیم دیگر مورد پذیرش عصر و زمانه ی خودش نبود.

  به طور کلی باید علت اصلی فروپاشی اتحاد شوروی را در عامل کلی تری جستجو کرد که مسبب بروز رفتارهای یاد شده از آن قدرت جهانی می شد وآن چیزی نیست مگر ناآگاهی مقامات مسکو به این نکته که منطق قرن نوزدهمی سیاست به پایان رسیده است و اگر قدرتی هرچه زودتر سیاست هایش را با اقتضائات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی دوران جدید هماهنگ نکند باید منتظر اضمحلال خودش باشد.

تجربه ی تاریخی اتحاد شوروی می تواند دو پیام مهم در بر داشته باشد:1- آموزه ها و ایدئولوژی ها باید خودشان را با عصر و زمانه شان تطبیق دهند 2- دولتی که مدعی جهانگستری آموزه هایش است باید در ابتدا خودش نمونه ی کامل و موفقی از آرمان هایش باشد.

* کارشناس روابط بین الملل       

اشتراک گذاری
روی خط سایت ها
نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

نام:
ایمیل:
* نظر: