tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
۶۶۸۱بازدید
کد خبر: ۶۸۵۹۱۱
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۰ 18 April 2017
امتیاز خبر: 84 از 100 تعداد رای دهندگان 6681
38 سال از فرمان تاریخی امام خمینی(ره)  برای نام گذاری روز ارتش می گذرد، همان روزی که امام فرمود: «روز چهارشنبه 29 فروردین روز ارتش اعلام می‏شود. ارتش محترم در این روز در شهرستان های بزرگ با ساز و برگ به رژه بپردازند و پشتیبانی خود را از جمهوری اسلامی و ملت بزرگ ایران و حضور خود را برای فداکاری در راه استقلال و حفظ مرزهای کشور اعلام نمایند. ملت ایران موظفند از ارتش اسلامی استقبال کنند و احترام برادرانه از آنان نمایند. اکنون ارتش در خدمت ملت و اسلام است و ارتش اسلامی است، و ملت شریف لازم است آن را به این سِمت رسماً بشناسند و پشتیبانی خود را از آن اعلام نمایند... .» با این فرمان بود که توطئه جداسازی ارتش از انقلاب خنثی شد. ارتش با شعار «ارتش فدای ملت» به خیابان آمد و مردم هم با اجتماع در خیابان‌ها شعار «ملت فدای ارتش» سر دادند... .
 
به گزارش خراسان، به مناسبت روز ارتش، پای خاطرات یک خانواده مشهدی ارتشی می نشینیم که چهار نفر از اعضایش افتخار خدمت در ارتش جمهوری اسلامی را داشته اند و دارند.
 
«حسین سیرجانی» پدر خانواده سروان بازنشسته ارتش، «فریده انصاری» مادر خانواده بهیار بازنشسته ارتش، «علیرضا» پسر بزرگ خانواده شاغل در شعبه اداری معاونت عملیات قرارگاه شمال شرق و «محمد» شاغل در پدافند نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در کنارک چابهار اعضای ارتشی این خانواده 7 نفره هستند. 
 
حسین سیرجانی متولد 1340 در تربت حیدریه است او از زمان اوج گرفتن انقلاب در سال 57 به استخدام ارتش درآمد. سال های 57 تا 59 را در تهران، از سال 62 تا 65 در مشهد و از 65 تا 77 در بهبهان خدمت کرده است. سال 77 دوباره به مشهد آمده و در نهایت در سال 87 با درجه سروانی و سمت مسئولیت خدمات پدافند نیروی هوایی ارتش در مشهد بازنشسته شده است. او در گفت و گو با ما از ماجرای به استخدام درآمدنش می گوید: من از سال 1357 جزو تظاهرات کنندگان مشهد بودم، پدرم ارتشی بود و اوایل به دلیل سخت گیری هایی که وجود داشت،مخالف حضور من در تظاهرات بود اما در زمان به اوج رسیدن انقلاب، به این امر راضی شد. من همان زمان به منزل آیت ا... شیرازی رفت و آمد داشتم. به ایشان گفتم من مدرک سیکل دارم و اگر اجازه دهید می خواهم به استخدام نیروی هوایی درآیم. ایشان هم تصمیم مرا تایید کردند و به نقل از امام گفتند که بدنه ارتش از مردم باشد تا اگر رژیم قصد داشت ارتش را از هم بپاشد بدنه آن مردمی باشد و باقی بماند. من در مشهد استخدام ارتش شدم، مدت یک ماه را هم در قصر فیروزه تهران گذراندم و پس از آن به نیروی هوایی رفتم. او دلیل حضور خود در راهپیمایی های قبل از پیروزی انقلاب را این گونه بیان می کند: احساس می کردم شرایط کشور آن طور که مردم می خواهند نیست و وضعیت بی بندوباری در جامعه خیلی زیاد بود. من از همان جوانی در دوره های قرآن و دعای کمیل حضور داشتم و مسائل اعتقادی برایم مهم بود... . این جمله را که می گوید، فریده انصاری، وارد گفت و گو می شود و درباره پایبندی همسرش به معنویات می گوید: پدرهمسرم با این که کارمند ارتش بود و شرایط ارتش در دوره طاغوت، شرایط خاصی بود، اما در همان زمان همه فرزندانش را به قرآن خواندن مقید کرد. در طول سال های زندگی مان، همسرم حتی یک روز قرائت قرآن پس از نماز صبح را ترک نکرده است و همیشه صدای صوت قرآنش در خانه می پیچد. فرزندانمان را هم طوری پرورش داده که با قرآن آشنا باشند.
 
ازدواج آقای ارتشی با خانم ارتشی
 
حسین سیرجانی شیرین ترین خاطره زندگی اش را ازدواج با همسر مهربانش می داند و فریده انصاری خاطره چگونگی آشنا شدن و ازدواج شان را توضیح می دهد: من بهیار نیروی هوایی بودم و همسرم در دفتر کار می کرد. من چون تایپ بلد بودم به خاطر این که یکی از همکارانشان در دفتر باید به تهران اعزام می شد به من مراجعه کردند و از من خواستند تا چند نامه را تایپ کنم. من در دفتر نامه هایی را که آقای سیرجانی می گفتند تایپ می کردم و این همکاری زمینه آشنایی و ازدواج ما شد.
 
گل های لاله ای که مردم به ارتشی های می دادند
 
سیرجانی از روزهای پیوستن ارتش به مردم در روزهای اول انقلاب هم خاطراتی در ذهن دارد: همان روزها که اسلحه ها به دست ملت افتاده بود و به ما گفتند که بروید، مردم به ما بسته های دو تومانی و 10 تومانی می دادند و می گفتند هرچقدر پول می خواهید بردارید که نیازمند دریافت پول از رژیم نباشید. از اوایل انقلاب که ارتش به مردم پیوسته بود خاطرات خوبی دارم. وقتی به خیابان می آمدیم مردم گل های لاله به دستمان می دادند و خیلی محبت می کردند احساس غرور خاصی داشتم که با مردمم هستم... . او درباره حال و هوای اوایل انقلاب و روز ارتش می گوید: قبل از پیروزی انقلاب، به همراه دو نفر از همکارانم در راهپیمایی شرکت کردم. مسئولان ارتش متوجه این موضوع شدند و ما سه نفر را بازخواست و ممنوع الخروج کردند. اما همان شب همافران نیروی هوایی علیه شاه شورش کردند، بدنه ارتش با آن ها یکی شد و راهپیمایی بزرگی در تهران صورت گرفت تا فردا صبح که نیروی گارد شاهنشاهی بر فراز پادگان نیروی هوایی تیراندازی کرد. نیروی هوایی ارتش را تعطیل کرد و ما به مشهد آمدیم. من هم تصمیم گرفتم راهی مشهد شوم،  جالب این که حتی راننده اتوبوس هم از ما که ارتشی بودیم کرایه نگرفت و به گرمی پذیرایمان شد. به سبزوار که رسیدیم صبحانه مفصلی دادند و بعد از آن ما را با مقداری پول راهی مشهد کردند. نیروهای ارتش و  به ویژه کارکنان نیروی هوایی که به شهرهایشان برمی گشتند خیلی مورد احترام بودند. سیرجانی بخشی از سخت ترین شرایط خدمتی اش را مربوط به خدمت داوطلبانه در جبهه بیان می کند و می گوید: بهمن سال 63 به مدت 9 ماه در جبهه شلمچه خدمت کردم، در آن زمان فرمانده دسته بودم و باید تا زمان عملیات خط را در مقابل تهاجم عراق حفظ می کردیم.
 
30 سال خدمت عاشقانه در بهیاری ارتش
 
فریده انصاری هم درباره نحوه ورودش به ارتش توضیح می دهد: عاملی که باعث شد مشتاق خدمت در ارتش شوم یکی این بود که پدر خودم ارتشی بود و از شخصیت و رفتار نظامی او خیلی خوشم می آمد و تصمیم گرفتم وارد ارتش شوم.  دلیل دیگری هم باعث شد که برای این کار انگیزه بیشتری داشته باشم و آن این که یک بار پدرم در بیمارستان بستری شد و دیدم پرستاران بیمارستان ارتش چقدر به بیماران کمک می کنند. در همان روزها بود که تصمیم گرفتم هرطور شده رشته پرستاری را بخوانم. اطلاعیه استخدام بانوان در ارتش را نیمه اول سال 57 دیدم، با پدرم مشورت کردم و پدرم هم موافقت کرد. 29 مرداد 57 به استخدام ارتش درآمدم. بعد از آن در رشته بهیاری درس خواندم و درجه گرفتم و 30 سال خدمت عاشقانه داشتم و سال 87   حدود دو ماه قبل از بازنشستگی همسرم، بازنشسته شدم.
 
هنوز در حیرتم...
 
از مادر خانواده می خواهم از خاطراتش بگوید و او خاطره تلخی را که در ذهن دارد بازگو می کند: تلخ ترین خاطره من مربوط به سال های 62 و63 می شود که داوطلبانه به عنوان بهیار برای مداوای مجروحان به مدت یک ماه به دزفول رفتم. برخی از هم دوره های خودم را در آن جا دیدم. شرایط بسیار سختی بود به علت حجم مجروحان، روح و روان همکارانم به هم ریخته بود. در آن جا خاطره ای دارم که هنوز یادم مانده است. جوان قوی هیکل مجروحی را آوردند که دست و پایش قطع شده و در حالت بی هوشی بود اما زیر لب چیزی زمزمه می کرد. واقعا تعجب کرده بودیم اما دقت که کردیم دیدم واقعا بی هوش نیست و دارد چیزی می گوید، زیر لب می گفت: «ا... اکبر، خمینی رهبر». این صحنه برای من که در دوران طاغوت بزرگ شده بودم خیلی تاثیرگذار بود. حیران مانده بودم که چطور این جوان از عشق امام حتی در حالت کما هم این شعار را تکرار می کند؟ همان جا بود که علاقه ام به امام خمینی(ره) خیلی بیشتر شد. یادم هست روزی که ایشان رحلت کردند، برای من روز بسیار تلخی بود، آن روز خاطره عشق آن جوان به امام در دلم زنده شد و بسیار دلگیر شدم... .
 
17 ارتشی در فامیل
 
صحبت هایمان را ادامه می دهیم مادر خانواده سیرجانی درباره عشق و علاقه خانوادگی به ارتش برایمان می گوید: 17 نفر از اعضای فامیل من و همسرم نظامی هستند. حقیقتا دخترانم هم علاقه مند بودند که در ارتش استخدام شوند اما با توجه به این که باید در تهران آموزش می دیدند توفیق نشد که آن ها هم به ارتش بپیوندند. او درباره سختی کار در ارتش هم چنین می گوید: من شاید در ظاهر 30 سال خدمت کرده باشم اما به خاطر این که سعی کردم برای فرزندانم مادری خوب و برای همسرم همسر خوبی باشم و همه وظایفم را به خوبی انجام دهم، از نظر خودم انگار 90 سال خدمت کردم. من صبح ها از ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شدم و غذا درست می کردم وقتی هم که از کار بر می گشتم ناهار را دور هم می خوردیم. در این 30 سال حتی یک بار غذای بیرون به خانواده ندادم و همیشه خودم غذا می پختم. بعد از آن هم به تکالیف بچه ها می رسیدم، طوری بود که مطالب کتاب های درسی فرزندانم را حفظ شده بودم. به دلیل همین رسیدگی ها فرزندانم در درس و قرآن موفق بودند. من نظم و انضباط را هم به فرزندانم یاد دادم و یکی از دلایل موفقیت آن ها همین نظم و انضباط است.
 
نظامی گری عشق و هنر است
 
علیرضا سیرجانی پسر بزرگ خانواده هم در گفت و گو با ما می گوید: سال 82 با همکاری عمویم که او هم در لشکر 77 ارتش مشغول بود با مدرک دیپلم به استخدام ارتش درآمدم. الان هم در شعبه اداری معاونت قرارگاه شمال شرق در حال خدمت هستم. حس علیرضا را از خدمت در ارتش می پرسم، او می گوید: به نظر من نظامی گری، هم هنر است و هم عشق یعنی اگر عاشق این کار نباشی سختی های آن تو را از پای می اندازد. وقتی پدر و مادرم را می دیدم که با وجود خدمت در ارتش موفق و همدل هستند، به حضور در ارتش بیشتر علاقه مند می شدم. به خاطر حمایت پدر و مادرم روحیه بالایی داشتم، یادم هست در دوره آموزش خیلی ها بودند که از نظر جسمانی از من قوی تر بودند اما تحمل آموزش های ارتش را نداشتند و استعفا کردند.
 
زندگی در خانواده نظامی سخت نیست
 
او ادامه می دهد: ما در خانه های سازمانی در پایگاه نیروی هوایی رشد کردیم. پدر و مادرمان را می دیدیم که در قبال زندگی خانوادگی و نقش آفرینی در خانواده تعهد داشتند  از طرف دیگر هم به شغل خود متعهد هستند. من در محیط کار از همه همکارانم جوان تر هستم. به کسانی که از من می پرسند آیا زندگی در یک خانواده نظامی سخت است؟ می گویم، شاید برخی تصور کنند خانواده یک ارتشی سخت و خشک و مقرراتی است اما این طور نیست، خانواده یک مجموعه منظم است اما ارتباط خانوادگی و صمیمیت بر روابط شان حکم فرماست. نظم ارتشی در همه کارهای زندگی دیده می شود، مثلا پدرم با نظم خاصی به عبادت خود می رسد، راس اذان بلند می شود و نماز و قرآن می خواند. همه کارها از روی نظم در خانواده انجام می شود. رعایت ضوابط خانواده هم برایمان مهم بود، مثلا خود من تا 20 سالگی غذای آماده و کنسرو و ساندویچ کالباس و سوسیس نخورده بودم و فقط غذای خانه را می خوردیم. محمد برادرم هم که متولد سال 65 است علاقه مند به خدمت در ارتش بود و با این که مدرک تکنسین اتاق عمل را گرفت اما در سال 85 وارد ارتش شد. او می توانست مثل همسرش که او هم تکنسین اتاق عمل است در بیمارستان مشغول به کار شود اما به دلیل علاقه به ارتش به استخدام ارتش درآمد و چهار سال دانشگاه افسری را با موفقیت گذراند و اکنون در کنارک چابهار خدمت می کند و افسر کنترل شکاری پایگاه نیروی هوایی است. خیلی دوست داشتیم او هم امروز برای این مصاحبه کنارمان باشد اما امکان حضور پیدا نکرد. از سختی های نظامی گری این است که هر جایی که گفتند باید بروی، چه مناطق سردسیر باشد چه مناطق گرمسیر. موقعی که استخدام شدم دو سه ماه بعد به دلیل شکستگی پا در حین فعالیت ورزشی باز هم دوره آموزشی را گذراندم و از شیرین ترین لحظات این دوره این بود که پدرم دو بار به دیدنم آمد. تلخ ترین خاطره هم این بود که همکارم سرهنگ شاه ویسی که در هوانیروز بود چند سال قبل در منطقه خین عرب مشهد در حین عملیات امداد و نجات جان خود را از دست داد، آن روز، روز بسیار سختی برایم بود.

tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: