tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
tabnak-adv
کد خبر: ۶۶۷۳۰۲
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۱:۲۶ 14 February 2017
امتیاز خبر: 95 از 100 تعداد رای دهندگان 10750
همیشه دلم می‌خواست روزی رو به‌ روی یک اسیدپاش بنشینم و صاف توی چشم‌هایش خیره شوم بپرسم چرا؟ از پدرشوهر معصومه، شوهر سمیه، برادرشوهر زیور، شوهر محبوبه و ... . سال‌ها صبر کردم تا بالاخره آن روز رسید. امروز قرار است توی چشم‌های شوهر محبوبه نگاه کنم و بپرسم چرا؟ چه شد که یک شیشه اسید دستت گرفتی؟ آن موقع در ذهنت چه می‌گذشت؟ همان موقع که سوزاندی و نابود کردی، چه احساسی داشتی؟ روزهای بعدش چه؟ امروز با پاهای خودش آمده تا داستانش را برایم تعریف کند، چشم در چشم.

«ایران» در ادامه نوشت: صورتش را تصور می‌کنم؛ نمی‌دانم چرا ناخودآگاه چهره «پاشا» اسیدپاش فیلم لانتوری با آن موهای فرفری و رنگ‌شده جلوی چشمم می‌آید؛ عاشق کور. آیا او شبیه نوید محمدزاده بازیگر نقش «پاشا»ی لانتوری است؟ می‌دانم به جوانی نوید نیست و دهه چهارم زندگی‌اش را می‌گذراند. دوستانم سفارش کرده‌اند مراقب خودم باشم. گفته‌اند بالاخره کسی که یک‌ بار اسیدپاشی کرده، ممکن است باز هم بکند. می‌گویند نمی‌ترسی تنها بروی؟ نمی‌ترسم. اسیدپاش و انگیزه‌هایش را تا حدی می‌شناسم اما خنده‌دارترین و شاید تکان‌دهنده‌ترین سفارش را هم می‌شنوم؛ چرا می‌خواهی برای نوشتن یک گزارش، سرنوشتت را عوض کنی؟ تا پیش ‌از این هیچ ‌وقت چنین نظراتی درباره یک سوژه نگرفته‌ام، یعنی یک اسیدپاش چنین تصویری از خودش برای مردم می‌سازد؟

از راه می‌رسد. با قدی متوسط و صورتی سفید و لاغر. کاپشن پوشیده و کلاهش را تا نزدیک چشمانش پایین کشیده. کلاه را برمی‌دارد. سرش کم‌موست، صورتش شکسته. چهره ترسناکی ندارد. مثل خیلی‌هاست که هر روز در خیابان از کنارشان رد می‌شوم. به چشم‌هایم نگاه نمی‌کند. دقایقی می‌گذرد و یخش آب می‌شود.

سال‌ها قبل، زندگی یک زن را زیر و رو کرده. همان روزی که نامزدش به او گفت «نه» و او پاسخش را با اسید داد. محبوبه همسرش شد و حالا دو فرزند دارند. بعد از هشت سال از زندان بازگشت و با او ازدواج کرد. محبوبه، زیبایی صورت و بینایی یکی از چشمانش را برای همیشه از دست داد. این روزها با هم زندگی می‌کنند اما داستان زندگی‌شان به این سادگی‌ها هم نیست. یونس (اسمی که خودش می‌گوید به‌ جای اسم واقعی‌اش روی او بگذارم و اسم واقعی و فایل صوتی‌اش نزد ما محفوظ بماند)، داستان را با همه جزئیات برایم تعریف می‌کند؛ آن هم درست روزی که پلاسکو فرو ریخت. در یکی از اغذیه‌فروشی‌های محل نشسته‌ایم و چندمتری با پلاسکو فاصله‌ داریم. ساختمان وسط گفت‌و‌گو آوار می‌شود و فریاد رهگذران ما را هم می‌کشاند به خیابان. روزی که حرف از آتش است و فروریختن، مرگ و سوختن. حرف‌هایش را می‌شنوم. دستانش را محکم روی‌هم فشار می‌دهد، آه بلندی می‌کشد و موبایلش را از توی جیبش بیرون می‌‌آورد؛ در قاب تلفن همراه، تصویر یک زن با صورت سوخته و دختر و پسری نوجوان را نشانم می‌دهد؛ فرزندانش: «بدبخت صورتش داغون شد، فقط یک‌ چشمش می‌بینه».

* یونس! اصلا چه شد که به‌ صورت محبوبه اسید پاشیدی؟ چندساله بودی؟

جوان بودم، بیست ‌و چند ساله. همدیگر را می‌خواستیم. او هم به من علاقه داشت. رفتم خواستگاری. نمی‌دادند. با بدبختی زیاد راضی‌شان کردم. نامزد کردیم.

عکس دیگری را نشانم می‌دهد؛ مرد جوانی که موهای پرپشتی دارد: «این شکلی بودم، نبین الان اینقدر داغون شدم. ببین چی بودم، چی شدم. همین‌ جا توی بهارستان کار می‌کردم. خوب پول در می‌آوردم. برایش انگشتر می‌خریدم، طلا. گفتند نامزد بمانید تا درسش را تمام کند، دیپلم بگیرد. چند سال گذشت از نامزدی. افراد خانواده‌ زیر پایش نشستند، پدرش که از اول ناراضی بود. خلاصه نامزدی را خراب کردند. مرد که گریه نمی‌کند، اما من آن موقع گریه کردم. داشتم نابود می‌شدم. حالم بد بود، خیلی بد. نمی‌توانستم کار کنم؛ انگار عقرب نیشم زده بود. محبوبه اما این‌طوری نبود، من نابود می‌شدم اما او انگار نه‌ انگار. ‌گفتم من دارم منفجر می‌شوم تو چرا عین خیالت نیست؟»

مکث می‌کند و این بار از توی موبایلش عکس محبوبه رانشانم می‌دهد، قبل از اسیدپاشی؛ دختری جوان و زیبا.

* چطور هنوز این عکس‌ها را نگه‌ داشته‌ای؟

دوستش داشتم. زندگی‌ام بود. برادرش می‌گفت اگر نجنبی خواهرم را می‌برند. سه هفته از به‌هم خوردن نامزدی‌مان گذشته بود. همان‌جا گفتم یا مال من یا مال هیچ‌کس. گفتم بکشمش. فکر می‌کردم، اعدامم می‌کنند، اما برایم مهم نبود! می‌خواستم فقط آتش درونم بخوابد. قاطی کردم. خواهرم ایلام زندگی می‌کرد، رفتم اسلحه پیدا کنم، نتوانستم. چاقو هم بلد نبودم دست بگیرم. جرأتش را نداشتم، هنوز هم ندارم. سیم درست کردم خفه‌اش کنم. این حرف‌ها به زبان آسان است چون من این‌کاره نیستم. خلاصه نشد نتوانستم. تا اینکه یک روز رفتم کوچه مروی ناهار بخورم؛ تو تاکسی بودم، داغان، مدام سیگار می‌کشیدم. راننده گفت تو چته؟ گفتم توی عشق شکست خورده‌ام. راننده نمی‌دانم نیتش خیر بود، شر بود؟ گفت برو بلایی سرش بیار. برو روش اسید بپاش. تا حالا نشنیده بودم، اصلاً توی ذهنم هم نبود. گفتم نه بابا!

یونس از تاکسی که پیاده شد، زندگی و سرنوشتش هم عوض شد. تا شب به حرف‌های راننده فکر کرد و اینکه بالاخره روی صورت محبوبه اسید بپاشد یا نه؟

«دیدم این بهترین راه است. صورتش لک می‌شود و دیگر کسی سراغش نمی‌رود. یعنی همان‌که دنبالش بودم. رفت توی مخم. رفتم چهارراه سیروس؛ هنوز هم هست. ترسیدم کم بیاید؛ یک بیست لیتری خریدم، خیلی راحت. اسیدسولفوریک 4 هزار. خیلی قوی.»

* اصلا نپرسیدند برای چه می‌خواهی؟

نه. همین الان هم می‌فروشند. چند ماه پیش رفتم و پرسیدم. گفتم نفروشید. همین من را بدبخت کرد اما هنوز هم می‌فروشند. خلاصه آن روز کمی از اسید را برداشتم و بقیه‌اش را ریختم توی کانال آب. بعد هم یک وصیت‌نامه برای خانواده‌ام نوشتم که چرا این کار را کردم. این حرف‌هایی که الان برایت می‌زنم توش گریه بوده، بی‌خوابی بوده، روزی چهار بسته سیگار کشیدن بوده، زجر و بدبختی بوده، اما بالاخره سوزاندمش.

بقیه ماجرا هم که دیگر معلوم است؛ صبحی که یونس اسید را بر سر و روی دختر جوان پاشید: «کلید خانه‌شان را داشتم. ساعت 5 صبح رفتم بالای سرش التماس کردم بیا با هم فرار کنیم، گفت نه. گفتم دارم نابود می‌شوم، برخوردش مثل قبل نبود، سرد بود. حماقت کردم. عقلم کم بود، اسید را پاشیدم. این حرف‌ها را که الان می‌زنم، ثانیه‌اش میلیون‌ها سال طول کشیده برایم. جیغ زد مامان، مامان ... فهمیدم اثر کرده. چند قطره‌اش هم‌ روی لباس‌های من پاشید، سوراخ کرد. از همان‌جا مستقیم رفتم کرمانشاه خانه عمویم.»

* بعد از اسیدپاشی چه احساسی داشتی؟

این را برای همه گفته‌ام. آن آتشی که توی دلم بود، بعد از اینکه اسید را پاشیدم خاموش شد، آرام شدم. شاید اگر نمی‌پاشیدم بلایی سر خودم می‌آوردم. اما این سوال‌ها برایم پیش آمد که چی شد؟ مرد؟ زنده است؟ دائم نگران بودم. چند روز بعد، خبر شنیدم که دختره در حال مرگ است. تمام بدنش باد کرده. امروز و فردا می‌میرد. صورت، شکم، گردن و همه صورتش سوخته. داداش کوچکم را گرفته بودند. برایم مهم نبود. ‌گفتم بگذار دیگر کسی به عشقش نارو نزند. درس عبرت باشد.

* یعنی ناراحت نشدی؟

نه. واقعا ناراحت نبودم. آنقدر بلا در آن مدت سرم آمده بود که خیلی ناراحت نبودم، البته خوشحال هم نبودم. گفتم حالا که این دختر را نابود کردم و دارد می‌میرد، من هم بروم پای‌ کاری که کرده‌ام بایستم. خودم را معرفی کردم.

* پدر و مادرت چه می‌گفتند؟

آمدند ملاقاتم گفتند این چه‌ کاری بود کردی؟ پدرم گفت چرا این کار را کردی؟ به‌ جای اسید، یک دستش را قطع می‌کردی.

* پدرتان گفت دستش را قطع می‌کردی به جای اسیدپاشی؟

بله، خیلی ناراحت بودند. فکر می‌کردند اعدامم می‌کنند. اگر الان کسی بخواهد با دختر من چنین کاری بکند، نابودش می‌کنم. زندان که چیزی نیست.

یونس هشت سال سخت را در زندان اوین گذراند. آنجا به همه گفت به خاطر مسائل ناموسی اسیدپاشی کرده چون زندانیان هم نمی‌توانستند قبول کنند روی دختری بی‌گناه، فقط به دلیل اینکه به او «نه» گفته اسید پاشیده.

با حالت مغرورانه‌ای می‌گوید: «من نخستین اسیدپاش ایران هستم. تا قبل از من فقط یک‌ بار یک خواننده را با اسید سوزانده بودند. قاضی من قاضی برهانی بود. کیفری یک. گفت این چه‌ کاری بود تو کردی؟ حتی صدام که با ما جنگ کرد، از تو بهتر بود. گفتم دوستش داشتم. گفت غلط کردی، اعدامت می‌کنم. دادگاه، علنی بود؛ همه آمده بودند. در این مدت پدر محبوبه مرد؛ از غصه دخترش. من کشتمش. من دو تا خانواده را با این کارم نابود کردم. هم‌ خانواده خودم، هم خانواده او.»

* آن موقع پشیمان بودی؟

همان موقع که دستگیرم کردند و زندان رفتم پشیمان شدم. همان روز دقیقا. هشت سال حکم دادند و قصاص چشم‌ چپ. دیه هم می‌خواستند اما خانواده‌ام نداشتند. پدرم سکته کرد. قصاص لغو شد، رضایت دادند. آزاد شدم، قرار شد دیه را قسط‌‌بندی کنند. لاغر و نابود بودم. همه موهایم را از دست‌ داده بودم.

برای نخستین بار محبوبه را بعد از هشت سال، سر قبر پدرش دید. محبوبه تنها یک جمله به یونس که روی زمین نشسته بود، گفت: «بلند شو ببین با من چه کرده‌ای؟»

دست‌هایش را به هم می‌مالد. از روی صندلی بلند می‌شود و دوباره می‌نشیند. انگار باز محبوبه جلویش ایستاده: «نگاهش کردم. داغان بود، خیلی داغان. گفت چی گیرت آمد؟ راحت شدی؟ فقط سکوت کردم. بی‌پول و بدبخت بودم؛ آس و پاس. خیلی زود سر کار رفتم و تصمیم گرفتم با محبوبه ازدواج کنم. دیدن چهره‌اش سخت بود اما کم‌کم عادت کردم. مدام اصرار می‌کردم اما قبول نمی‌کرد. با اصرار زیاد بالاخره قبول کرد.»

* دوستت داشت؟

نه، اصلاً.

* الان چی؟

الان هم از من متنفر است؛ اصلا دشمن مردهاست. روزی صد بار می‌گوید خواستم ازت انتقام بگیرم که با تو ازدواج کردم.

* پس چرا ازدواج کردی؟

من صادقانه دوستش داشتم ولی شب عروسی فهمیدم که واقعا چه غلط بزرگی کرده‌ام. تمام‌ صورت و بدنش داغان بود. نمی‌دانی وقتی دیدمش چه حالی شدم! هنوز هم‌ نفسم می‌گیرد وقتی یاد آن شب می‌افتم. بگذار این چیزها را بگویم تا کس دیگری چنین غلطی نکند. وای وای ... همه بدنش مثل ته‌دیگ سوخته بود. مدام از خودم می‌پرسیدم چرا من این کار را کردم؟ با خودم بارها گفتم کاش رهایش می‌کردم تا با هر کس که دلش می‌خواست ازدواج کند. خدا کمکم کرد و باهم زندگی کردیم و الان دو تا بچه داریم.

* بچه‌ها هیچ‌وقت درباره این ماجرا از شما چیزی نمی‌پرسند؟

هیچ‌وقت. محبوبه به بچه‌ها اجازه نداد در این‌باره از من بپرسند. همیشه گفت باید احترام پدرتان را نگه‌ دارید.

* اگر به عقب برگردی، ممکن است دوباره مرتکب چنین کاری شوی؟

نه، اصلا. خیلی سختی کشیدم؛ به هر کسی هم که قصد چنین کاری دارد، می‌گویم نکن. برو با کس دیگری ازدواج کن. محبوبه همه خبرها و گزارش‌های اسیدپاشی‌‌ها را برایم می‌خواند، اعصابم خرد می‌شود. یک ثانیه نگاهش می‌کنم، بیشتر نمی‌توانم. این دختر که در اصفهان سوزاندندش، رفت آلمان، خیلی ناراحت شدم. داغان شده.

* دور و بری‌هات سرزنشت نمی‌کنند؟

نه، همه از من تشکر می‌کنند که با او ازدواج کردم. می‌گویند خیلی مرد بودی ولی هنوز که هنوز است عذاب می‌کشم. همه مردها دوست دارند زنشان خوشگل باشد ولی برای من هر لحظه دیدنش عذاب است. بعضی‌ها می‌گویند برو زن بگیر. خودم هم هزار بار به کله‌ام زده.

* اما خودت این بلا را سرش آوردی.

آره، برای همین وجدانم نمی‌گذارد.

* محبوبه بالاخره تو را بخشید؟

هیچ‌وقت. مدام می‌گوید با تو ازدواج کردم که ذره‌ذره آب شوی. واقعا هم آب شدم. روزی چند بار به رویم می‌آورد که تو چشمم را کور کردی. هیچ‌وقت نمی‌بخشد. این را خوب می‌دانم.

* دلیل ازدواجت با محبوبه عشق بود یا پشیمانی؟

دوستش دارم اما نباید خودم را گول بزنم (مکثی طولانی می‌کند) بیشتر وجدانم ناراحت بود. همه بالاخره می‌میریم. فکر نکنم آن دنیا را داشته باشم.

* چه‌ کارهایی برایش کردی که ببخشدت؟

بارها گفته نمی‌بخشمت هر کار هم بکنی. حتی گفته برای ما زحمت زیاد می‌کشی اما من نمی‌بخشمت. گفته حتی اگر من زودتر از او بمیرم، باز هم نمی‌بخشد. بعضی‌ها می‌گویند درست است تو سوزاندی‌اش اما همین‌که زن دیگری نگرفتی و زندان هم رفتی، تاوانش را پس داده‌ای. بعضی‌ هم می‌گویند نه. اکثر مردم‌ دوستش دارند؛ نمی‌دانم شاید دلشان برایش می‌سوزد. خودش روحیه‌اش بالاست. موهایش را رنگ می‌کند، به خودش می‌رسد اما چه خوشگلی؟ می‌رویم خیابان، مردم از من تشکر می‌کنند که با این زن ازدواج کرده‌ام، می‌گویند جایت بهشت است.

* نمی‌گویی خودت این کار را با این زن کرده‌ای؟

نه. اگر بگویم که تکه‌ تکه‌ام می‌کنند ولی محبوبه اعصابش خرد می‌شود.

پلاسکو آوار می‌شود وسط گفت‌و‌گو، مردم وحشت‌زده این طرف و آن طرف می‌دوند. یونس در شلوغی خیابان دور می‌شود، برمی‌گردد و می‌گوید: «به همه بگو رنج می‌کشم، هر روز!»
tabnak-adv
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۴
انتشار یافته: ۲۷
طلبه نو اندیش
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۳۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
اسید پاشی کار غیر انسانی و به دور از انسانیت
پلنگ
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۳۵ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
اسید پاش ها رو فقط باید تو حوض اسید غرق کرد تا به سزای عمل شنیعشون برسن . اینجوری افراد دیگه هم جرئت همچین کار وحشیانه و غیر اخلاقی به سرشون نمیزنه
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۲:۰۲ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
آره واقعا، پشیمونم که نیست، سیستم قضایی ایراد داره، ملت هم روانی شدن، امیدوارم اونکسی که فکر اسید پاشی رو به سر این نادان انداخت روز خوش نبینه
احسان
| Iran, Islamic Republic of |
۱۴:۰۰ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
یک بار دیگه متن رو به دقت بخون. ببین به کجا رسیده بوده که اینکارو کرده. اینکار وحشیانه ای که تو میگی هیچ فایده ای نداره.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۴۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
مردک عوضی.... باز خدارو شکر که با اون خانم ازدواج کرد
بابی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۳۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
پدرش گفت چرا دستش رو قطع نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ ها
ناش
| Iran, Islamic Republic of |
۱۶:۳۲ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
پسر اون پدر بهتر از این هم نمیشد.
maahdii
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۴۷ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
تنم ریش ریش شد لعنت به اون راننده تاکسی که این راه جلو پاش گذاشت لعنت بهش لعنت
سیمین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۴۹ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
میگن مردای ایرانی روشون زیاده یعنی این. واقعا زحمت کشیدی گرفتیش. بخوره تو سرت
پاسخ ها
میلاد
| Iran, Islamic Republic of |
۱۸:۰۶ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
سیمین خانم کلی حرف نزن من بعنوان یک مرد از این فرد و افرادی که فکر میکنن باید هرکی را خواستن مال اونا باشه متنفرم و اینا را یک نوع حیوان میدونم چون خصیصه حیوان اینه که هرچی دوس داره بدست بیاره با هرترفندی باشه مشکلی نیست بین زنان هم صفات بدی وجود داره اما نباید بگیم کل زنها بد هستن
بانو
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۰۰ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
یاد جمله ای افتادم که متاسفانه در تربیت جوانان ما به خصوص اقایون به چشم نمیخورد. دوست داشتن , بهترین نوع مالکیت و مالکیت , بدترین نوع دوست داشتن است.

کاش یاد بگیریم که دوست داشته باشیم اما صاحب نباشیم. هر انسانی اول متعلق به خدا و بعد متعلق به خودش است
ناشناس
|
Germany
|
۱۳:۰۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
اینها صحبتهای یک آدم عادی نبود. حرفهای یک بیمار روانی حاد بود که ممکن است در آینده هم هر اشتباهی خواست بکند. قاضی نباید اجازه می داد چنین موجودی بتواند آزادانه در جامعه باشد. من که وحشت زده شدم از حرفهاش......
ناشناس
|
United Kingdom
|
۱۳:۱۲ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
افراد متجاوز در خانواده متجاوز رشد میکنند. پدرش میگه دستشو قطع کن و پسر اسید پاش میشه! تازه منت ازدواج هم میگذارد! هر چیزی راهی دارد و خدایی هم هست.
مریم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۵۰ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
یعنی چی این حرف
بعضی‌ها می‌گویند برو زن بگیر. خودم هم هزار بار به کله‌ام زده.
متاسفم واقعا
مهدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۵۰ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
همه این کار ها از بی خردی و قساوت قلب آدم هاست.
Mangool
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۵۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
سلام؛
اشکال کار در اینست که مرده از زنها و برخی از زنها از مرد مورد علاقه شان بت میسازند!!!!
در حالیکه زنها هم مانند ما مردها هستند با خلق و خوی خاص خودشان ...
و مردها هم مانند همه زنها هستند با خلوقیات خاص خودشون...
هر دو گشنه میشویم عصبانی علاقمند و متنفر از کسی یا چیزی یا رفتاری میشویم حسودی میکنیم بدی میکنیم و خوبی میکنیم عین همدیگه!!!!
اینهائیکه از طرف مقابلشون بت میسازند قبل از هر تصمیمی جند روز برند دادگاههای خانواده و عاشق و معشوقهای سالهای گذشته رو ببیند که چطوری از خجالت هم دیگه درمیان!!!!

باید سعی کنیم همیشه روحیات متعادلی در ما ایجاد شود سالم هستیم بریم بیمارستانهای بیماریهای خاص ببینیم(و اگر شد کمکی هم بکنیم) و اگر مریضیم بریم آنجائیکه روحمان را شاد میکند

راست گفت حصرت علی(ع): "وقتی خوشحالید برید قبرستان و وقتی عمگینید قرآن بخوانید".../
.یا حق.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
اون زن چه عذابی می کشه... هم تحمل چهره اش هم تحمل مردی که این بلا رو سرش آورده هر روز و هر ساعت
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۴ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
پسری که بزرگ شده ی مردی باشه که میگه دستش را قطع می کردی، بهتر از این میتونه بشه؟
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۵:۰۸ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
واقعا. مردان رو طوری بار میارن که زنان رو حق مسلم خودشون می دونن. بنابراین حق دارن هر بلایی که دلشون می خواد سر زنها بیارن تا اونها مال خودشون بشن و مال خودشون بمونن.
علی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۸ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
لطفا این موجودات راتطهیر نکنید! طوری مینویسید انگار مظلوم واقع شده!
مگر بقیه نمیتوانند این کار را بکنند؟ بقیه مشکلات ندارند؟ پس چرا اسید نمی پاشن؟ چون عقل، انسانیت و شرف دارند.
ناشناس
|
United States
|
۱۴:۳۴ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
بیچاره زنی که باید با این شخص سر کند و هر روز خاطره نابودی خودش را دوباره زندگی کند. تازه اسیدپاش دلش به حال خودش هم می سوزد!
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۵۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
چرا فروش اسید آزاد است ؟ چرا به هر بی وجدانی اسید می فروشند ؟ اون راننده تاکسی حیوان چرا گفت برو اسید بپاش ؟؟؟
ای کاش اون روز با یک راننده تاکسی آدم حسابی روبرو می شد و راننده تاکسیه او را آرام می کرد و می گفت غصه نخور ولش کن برو یه دختر دیگه پیدا کن . دختر که قحط نیست .
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۰۶ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
مردک پر رو عوضی. هنوز هم یک جوری حرف میزنه انگار چه لطفی در حق اون زن معصوم کرده که رفته گرفته اش. هنوز هم در اوج خودخواهی فقط به خودش فکر می کنه. به خودش حق می ده که بره دوباره ازدواج کنه چون زندگی با زن زشت خیلی سخته براش.... جور بی وجدانی ها و خودخواهی های بیمارگونه ی اینو یک عالمه ادم دیگه دارن پس می دن. اول از همه اون دختر بیچاره، بعد خونواده ها و بعد هم بچه هاش. اخرش هم اینهمه مظلوم نمایی می کنه که من چی بودم و چی شدم. کاش می رفتم یک زن دیگه می گرفتم !!!!
ناش
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۳۶ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
خیلی از پسرها و مردای ایرانی از شنیدن جواب منفی و رفتارهای منطقی زنان و دختران عصبانی میشن و دنبال انتقام میرن، علتش همون تربیت غلط هست که تو مغزشون نهادینه شده که برتر و بالاتر از جنس زن هستند.

حتی اونیکه هم که هیچی نیست فکر می کنه از یک خانم تحصیلکرده و با شخصیت بالاتره
میلاد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۴۷ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
با خوندن این داستان واقعی احساس کردم در میان انسانهای نخستین و یا قبیله ادمخوار قرار گرفتم اون از راننده تاکسی که این پیشنهاد را داد تا پدر که گفت دستش را قطع میکردی که اعدام نشی تا برادر محبوبه که بهش گفت نجنبی از دستت میره بجای اینکه بهش بگه شاید قسمتت نیست بروو دنبال زندگی خودت و خودش که با کمال وقاحت و بی شرمی میگوید به کله ام میزند که زن بگیرم و فکر میکند کار بزرگی کرده که با او ازدواج کرده در صورتی که هیچ دختر عاقلی نیست که از کارش با خبرگردد و حاصر باشد زن این شیطان صفت شود
زهرامحمدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۲۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۶
تشکرازاین گزارش.به نظرمن بایدبرای اسیدپاشها ازدواج با قربانی اجباری شود.ریشه ای باید حل شود مثلا بچه ها تا کلاس ششم دبستان اگر مختلط باشندخیلی بهتراست چون به سن حساس نوجوانی وجوانی که برسندبه جنس مخالف غیرعادی وافراطی تصوریا عاشق نمی شوند..
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۰:۲۶ - ۱۳۹۵/۱۱/۲۷
قرباني چه گناهي كرده كه هم اين بلا سرش اومده هم بايد زن اون مرتيكه رواني الدنگ بشه؟!
طرز فكر شما هم فرقي با اسيدپاشها نداره! هردو زن رو ملك مرد مي دونيد كه از خخودش اختيار و انتخابي نداره
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: